1)اول از همه خسته م و خیلی خوابم می آد و یادگیریم خیلی کند شده.ینی میشه گف هیچی یاد نمیگیرم.با چش باز خوابیده بودم که به خودم گفتم هو آر یو کیدینگ پاشو جم کن خودتو.از اونجا که توی رو زنمی خوابم(تصریح می کنم: نمی ذارن بخابم)گفتم که بچرخم برای خودم تا شب بشه:|
2) من نمی دونم محسن رضایی هنوز کاندید هس یا نه و لی شنیدم شعارش "آن مرد با نان آمد" ه که همون دم این طنز تلخ نهفته در کلامشو تحسین کردم خخخخخ
3)دو تا جوجه اردک داشتیم.من ریزه رو برداشته بودم.نمیدونم چرا.دلیلش این نبود که از سر و کولم بالا می رفت و فرز بود.(دلیللی که جلو بقیه گفتم) شاید بخاطر اینکه بامزه بود و آسیب پذیر تر.یا شایدم به خودم نمیدیدم اردک گنده تره و بهتره و زنده موندنی تره رو داشته باشم.اسم نداشت.خاهرم اسم اردک خودشو گذاشته بود چکمه چون پاهای مشکی براق داش. و پیشنهاد کرد منم اسم اردکمو بذارم صندل یا یه همچین چیزی.سر تکون داده بودم.نه هان گفته بودم و نه نه.به هر حال.اینا شنا داده شده بودن و سرما خورده بودن.بعدش یه صبح که حال نداشتم از قفس درشون بیارم و سیرشون کنم رف آبشون رو گذاشتم تو قفس(هر روز دقیقا ساعت یه ربع به شیش صبح خونه رو میذاشتن رو سرشون) بعد ساعت ده با این صدا بیدار شدم که زهرا پاشو جوجه ت داره میمیره.جفتشون خیس بودن.خنگی کرده بودن و رفته بودن تو ظرف آبشون و گیر کرده بودن.یه همچین چیزی جوجه خودم که تیک تیک می لرزید.(آخی) کوچیک بود و نمی تونس خودشو خوب خشک کنه.تا یه قدمی مرگ رفت.تو آفتاب گرفتمش و زیر باد سشوار.از صدای دوست گنده ش یکمی جون گرفت .اما دیگه اون اردک قبلی نشد.
اردکم طاقت نیاورد.پر کشید.دوستش غصه میخورد.قشنگ تو چشاش نگاه آزرده شو حس می کردم.امروز با خستگی امتحان رفتم از سر چاررا ولیعر دو تا جوجه زردو طلایی تیره خریدم.شبیه ش نیستن.از یه نژاد دیگه لابد.اما خیلی خوبن با هم.به هوای هم کلی هم می خورن.همش خودشونو بهم می چسبونن.دنیایی دارن و دنیایی داریم.الان تو کون اردکه فستیواله.خوش بحال دلش.
5) نه من نمی خامش.نباید بخامش.نه خیر دوسش هم ندارم.
6) رفتم کوت ها و سنخنان گهربار و دیالوگای طلایی نلسون جانم رو گرفتم.کپی کردم تو ورد پرینت بگیرم بخونم.نمی دونسسم سیزده سالشه.عشقم مثکه درجا زده.از توی سیمپسونز ویکی دونستم.و اینکه بابا بزرگش قاضی بوده.
7)شبا مدرن فامیلی میبینیم دوباره.و فرندز صدباره ب اداداش کوچیکه که میخاد از درس خوندن در بره.
8)مردم بیشتر از خودم حس فارغالتحصیلی دارن برام.هی با ذوق میگن خوش بحالت درست تموم میشه.ارشد می خونی؟ والا نمی دونم.سوال سختیه.
9)طلایه رو دس خیلیا دیدم.خانوم خوشگل و خوشتیپایی در مترو که بشون نمی اومد رمان بخونن.تو شولوغی و ازدحام تکونا(البته خودمم همینجا ها میخونم اکثرا) و با لبخند ذوقکی.فککردم خیلی باید چیز نابی باشه.میگن موضوش جدیده.این بود که گشتم دنبالش.نبود.آخر یکی بانی خیر شد و ندیده و نشناخته فرستاد به ایمیلم.اما نمی خونمش.مرض دارم! دوس دارم چیزایی اینطور ناب و دوس داشتنی رو با خیال راحت و آخر سر همه چی تو آرامش مزه مزه کنم.روز مبادایی که معمولا دیر و لوس از را میرسه اما خب آدم نمیشم.رمان جدید این روزام حکم دل ئه.دختره در رفته و تو دبی گیر یه شیخ چاق دست و دهن چرب افتاده و هنوز بعد از 5 سال فرار از خونه و یه شب خونه شیخ خوابیدن ماهیت خودشو حفظ کرده و دختره.منم خر!