خدای پتو ها
نمی دونم ما که خوب اردک بزرگ می کردیم چی شد؟ اردکم اردکای قدیم.آخه نه من سر و صدا و کولی بازی ای یادم می آد نه مریضی ای مرگ و میری.دیگه اوسسا شدم ولی.خب چن سال فاصله افتاده بود دیگه.اردکا باس دور هم باشن.پررو شون نکنی.تا زر زر کردن غذا نذاری جلوشون.هر روز شناشون بدی.
عالی ان چون ته مونده غذایی دیگه وجود نداره.همه رو می خورن.به قولی به چیزی نه نمی گن.حس خوبی بود.از هر چیزی که می خوردیم یه ذره م برا اینا کنار می ذاشتیم.دیگه تخمه ی خربزه رو هم می خوردن.وحشیانه.میگرفتن به نوکشون و می ژاشیدن اینتور اونور.خوب که می خوردن را می افتادن از روی زمین بقایاشو جمع میکردن.
فهمیدم چرا دوسشون داشتم.با مزگی عجیبشون به کنار.به خاطر این که به من نیاز داشتن.خیلی حس خوبی داشتم.
پ نون درد ناک: همه ش هم بامزه نبود.بی خوابی هم بود.یه روز صبحی صدام کردن.غذاشونو گذاشتم جلوشونو نشستم تا کوفت کنن.ازشون عاصی بودم.دلگیر بودم از همه چی.کم کم یه زمزمه هایی شنیده می شد که از شرشون باید خلاص شد.نگاشون کردم.رفته بودن پا شیر حیاط با خونسردی آبشونو می خوردن.یه پارچه بسته بودم به دسته ی شیر که چکه نکنه.آب می خوردن و یه نگا می نداختن به پارچه هه.براشون عجیب بود.جدید بود.دوباره یه قلپ و دوباره یه نگاه.(نگاه که می کنن ینی سرشون کج می گیرن)یه چیزی انگار تو دلم شیکست.می دونستم این صحنه یادم می مونه همیشه.چرا باید از دسشون عصبانی می بودم.آخه برای چی.
هنوزم یاد نگاه اردک وار و متعجب و احمقانه و کجکیشون که می افتم جیگرم آتیش می گیره.