ووقتی آدم یه همسر عکاس و گرافیست داشته باشه


دلیلشو نمی دونم.ولی برام یه چیزی در حد جادو و گنجینه بود.بله همین ها که به کش نازک وصل بود تا مردم موهاشونو باش ببندن.دنیای من بودن.
من برم بازیگر شم؟ یه دقیقه خوبم یه دقیقه بعد مث ابر بهار گریه می کنم؟ ظاهرن بیخودی؟
خیلی خیلی دقایق با شکوهی رو گذروندم با دیدن این فیلم.بیچاره شیرین.بیچاره! و ایول به پوران درخشنده.با این شبه پایان فوق العاده.واللا من اصن انتظار نداشتم شیرین با سلام و صلوات از چوبه دار نجات پیدا کنه.انتظارم نداشتم اعدامشو ببینم.
بزنم شهاب حسینی رو له کنم انقد نقشش بش می اومد.
امیر آقایی جانم که نشناختمش.مث همیشه تاثیر گذار.مردک چس غیرت عوضی! خوب بود خیلی!(نمی دونم اینا چرا عصبانی میشن من حال می کنم)
چه خوب بود این امیر علیه.البته تو لباس دومادی.
نمی دونم چرا از هر کی خوشم اومد یا عینکی بود یا عینکی شد.
بعد یکی ازین بچه خنگا و شدیدا پولدارا و مرفه بی دردای کلاسمون هم بود که معلم همیشه سر امتحان تا سر حد مرگ راهنماییش میکرد.اون میگفت حالا یه جشن تکلیف مفصل هم تو خونه مامان باباش میخوان براش بگیرن کلی مهمون دعوت کنن .مهمونا به ش کادو بدن.
لابد مهر و تسبیح!!
ینی فیلم جشن تکلیفمون هم ویدیو بود.شولوغ میکردیم می بردنمون تو نماز خونه فیلمشو میذاشتن ببینیم.من میدیدم چه با اشتیاق و هپی توی چادر سفید نشستم به حرفای مجری برنامه میخندم.بعد من و مامانم میریم بالا روی سن و مسابقه جمله سازی رو میبریم و من یه جامدادی سبز توی کاغذ کادوی بادکنکی میبرم.و مامانمم یه کتاب.
اونموقه ها ینی پونزه شونزه سال پیش ویدیو یه چیز واجبی بود واسه خونه هایی که میخواسسن مد روز باشن.ینی مثلا بچه های ما میخواستن کلاس بذارن می گفتن ما ویدیو داریم ماهواره داریم.....
اولین فیلم سینمایی ای که به عمرم دیدم ینی like ever خواهران قریب کیومرث پوراحمد بود.یه روزی از روزای سال 77 وقتی سوم دبستان بودم.بردنمون نمازخونه مدرسه.یه سالنی بود که به نظر اونموقه م بزرگ بود.یه تلویزیون کوچولوی رنگی هم گوشه ش.ویدیو رو گذاشتن تو دسگاه و من برای اولین بار به این پدیده نگاه می کردم.خیلی حال و هوای معرکه ای داشت.اونموقه فکر نمی کردم که چه حرکتی بوده یه بچه پیش بابا یکی پیش مامان.مثکه همین لازم بود تا طلسمی چیزی سینما رفتن من شکسته شه.چون چن ماه بعد توی سال 78 با مدرسه رفتیم و رنگ خدا رو دیدیم.اونم به نظرم عالی بود.تا خونه برسم همه ش داشتم مرور میکردم پسره به خواهراش چی سوغاتی داد؟
سال بعد رفتیم و عینک دودی رو دیدیم.اونم تا کامل کاملشو سر صف برای بغلدستی م تعریف نکردم آروم نگرفتم.سینما یه حال دیگه ای داشت.صورتا درشت تر بود صدا یه جور دیگه بود.انگار زندگی تو فیلمایه حال و هوای دیگه بود.بعد من عاشق بوی سینما شدم بوی خاص صندلی هاش و سالنش.تو هر سینمایی بسته به کلاسی بودن منطقه فرق داره اما ته تهش یکیه. و همهمه و تاریکی تو سالن و احیانا دست و سوت و جیغ موقع شروع شدن و تیکه های باحال فیلم.
خیلی هنری ام من!(اصن من واسه همین رفتم توی کانون فیلم دانشگاه)
کاشکی نترسیده بودم و اون قلب رنگی توی قوطی لپ لپ رو و اون نامه ی همراهشو که می گف من تا ابد دوستت دارم رو از زیر خاک در نیاورده بودم.شیش ماه مونده بود اونجا و هیچیش هم نشده بود اما یهو با یه بیل بهش حمله کردمو و درش آوردمو نابودش کردم.بابا اصن نه اسم داشت نه هیچچی! میذاشتم بمونه.قشنگ بود که.حرکت عاشقانه ی باستانی ای بود خو.
دم حسینیه ی آبادی خاکش کرده بودم.آبادی ینی همون روستا.خونه ی مامان بزرگم.یه جایی بود که همه رد میشدن.یه سراشیبی نسبتا تند.کسی مشکوک نمیشد یا اصن بیکار نبود که بیاد ببینه اینجا چیه.معلومم که نبود.نمی دونم چرا فکر می کنم اگه اون هنوز اونجا زیر خاک بود.منم هنوز همونقد همونجوری دوسش داشتم.
به نظرم که برای هم عالی بودیم.خوش قیافه ترین پسری بود که به عمرم دیده بودم.هنوزم هست.یه دفه که دم در وایساده بودم.میخواست رد بشه و اسممو صدا کرد خیلی مودبانه آروم که ینی برو کنار خانوم میخام رد شم.همین خیلی به دل من نشست.دیگه دعا دعا می کردم بریم خونه ی خاله.که خب همین که همیشه نمی تونستم ببینمش و سیر نگاش کنم قسمت جذاب ماجرا بود.نمی دونم هیچوقت فهمید من دوسش دارم یا نه.ولی کللن تو این فازا نبود .منم همینطوری که بزرگتر شدم هی دیدم که چقد نمیشه.چقده ما به درد هم نمی خوریم.چقد بچه گونه بود عشقم.
هنوزم همونقد کم می بینمش.موقع همون سلام و احوالپرسی مختصر فقط اسم من رو همراه حرفاش می آره
فکر می کردم خدا آرزوهای کوچولومو دیگه برآورده می کنه.اما دیگه دوستم جواب نداد که کی برم خونه شون.
خیلی هم ربط داره!
(آخه آدم ور میداره اسم بچه رو میذاره چنار؟)
چنار گفت لاله رو دوس داره چون خوشگل و معصومه
من ازین شاخه به اون شاخه نمی پرم خانوم.من فقط همه چی رو دوست دارم.دارم اینا رو موازی یاد می گیرم.کوری؟ فقط الفبای روسی سخته کمی.
اصن میخام بذارمش کاور م.اگه خواهرم نگه ضایه س نکن.
من دیوونه همین "شما یادتون نمی یاد" ها و هر چی که مربوط به دهه شصته هستم.کارتونا فیلما ...عکسا...همه چی ...همه چی!
اما کنار این همه ضف کردن بغض هم می گیرتم.خوب شد دیگه از برنامه"بچه های دیروز" خبری ندارم.هشتاد درصد کار تونایی که میداد رو یادم بود و دیده بودم.ده درصدش رو که یادم نبود خواهرم یادش بود.و کلن همه ی همه شو مامانم یادش بود.حتی می گفت چه روزایی چه ساعتی میداد.می نشست با شوق میدید.اون دیگه از من شیفته تره.
اما.خفه میشدم هر دفه میدیدم.دلم تنگ میشد.خیلی.دلم میخواست مال اون موقه ها باشم.من متولد آخرین سال دهه شصتم اصنم هیچ ایده ای ازم نبوده موقه جنگ.میخاستم متولد سال 50 باشم مثلا که تو دهه شصت قشنگ زندگی کرده باشم و یادم باشه.پس واسه چی فیلم نیمه شب در پاریس رو دوس دارم.واسه ی همین آرزو.
پ ن: دیروز اینا فیلم پول خارجی رو میداد.مهتاج نجومی چقققققققد خوشگل بوده!! بعد عزیزم با اون دامن تا زانو و جورابای نه چندان ضخیم؟ موهات و گردنتم که کامل معلوم بود!!علی نصیریانم که هی بت نزدیک میشد دم آینه .ینی چی اونوقت؟:)) انقد دوس دارم این فیلما رو.باس یه برنامه بذارم گلچینشونو ببینم.
پ ن2: یه وقتا از مامانم می پرسم مامان جنگ 67 تموم شد یا 68؟ (دوباره م یادم میره) میگه 68.بعد من دلم غنج میره که ینی چه جوری بوده اونموقه؟
اوخی.لوگو ش هم یه لاله ی زرده.وسط یه ذره پیچ و واپیچ
البته من صد دفه از بچه ها شنیده م که لاله همون اولای سریال میمیره پس چقد اسمش مسخره سو و ...
ینی این سریال هم لو رفته واسم.
یه سریالی دلم میخواد هیچی ازش ندونم.بعد خیلی هم برام سوپرایز باشه بس که جذاب باشه!
برق رفت و فضای عاشقانه من درست شد.نشستم فکر کردم اون موقه ها که برق نبوده چه حالی داشته؟ مامان بزرگ گفته بود.اون موقه ها که برق نبوده هم شبا زندگی جریان داشته.یه دونه چراغ گرد سوز داشتن.خونوادگی دور هم بودن .اصن همینو که می گه ها بوی چراغه میاد زیر دماغم کیفور می شم.
اما بچه که بودم برق میرفت شمع روشن می کردیم.مامان دوس نداشت.هی با شوخی وخنده میخاس فوتش کنه.
با همون حال معنوی و ملکوتی نشستم "سگ ولگرد" صداق هدایتو گوش کردم.جیگرم کباب شده واسه سگه.و اینکه چقد محشره بوده صادق هدایت.البته تو زایل کردن حال خوش آدم و گوشزد کردن درد ها.
دختره برداشته بود یه طوماری نوشته بود از کارایی که دوس داره با عشقش بکنه.همه ش هم لزوما اونجوری نبود.اصن هیشکدومش نبود.
مثلا یکیش که خیلی دوست داشتم این بود:
از کودکی ام برایت می گویم.از دایه ام.انگشترهایش....
اومدم کیفش که افتاده بود زیر میز رو بلند کنم.درش باز بود.کتاب "موشو " ی هوشنگ مرادی کرمانی افتاد بیرون.مشغول سیاحت بودم که سر رسید.گفتم تو کتابای مرادی کرمانیو خوندی؟ گف آره الانم دارم اینو میخونم.بم گفت اگه بخام برام کتاب می آره.
فرداش "ده بچه زنگی" آگاتا کریستی رو برام آورد.نه تا حالا ازش کتاب خونده بودم نه کلن کتاب جنایی خونده بودم.اصن زیاد خارجکی نخونده بودم.کتاب محشر بود.یه داستان فوق العاده جذاب.دسش درد نکنه مزه ی مرموز بازی معما رف زیر دندونم.(ینی اگه میخواید کسی رو با آگاتا کریستی یا ادبیات پلیسی آشنا کنید همین کتابو بش بدید).دیگه مشتری شدم.می رفتم کتاب خونه و سراغ کتابای آگاتا کریستی رو میگرفتم.کلی شو خوندم.
همکلاسم مریض بود.اول دیدم کتاباش با کتابای ما فرق می کنه.وقتی ازش پرسیدم گفت سال پیش هم می اومده مدرسه و چون مریض شده دیگه نتونسته بیاد.
گفتم چه جور مریضی ای آخه.گف یه جوربیماری خونی! دیگه کنجکاوی نکردم.تازه میدیدم چرا انقد همه ش رنگش پریده س و لاغره
اما بعد ها یکی از بچه ها بهم گفت که اون سرطان خون داره.اینطور گفته که تو نترسی.بابای منم داشت.من می دونم!
این داستان ادامه داره.من توی کتابای آگاتا کریستی پوآرو رو شناختم و کنجکاو این تیکه های فرانسوی ای که می پروند.بعد یواش یواش علاقه مند شدم به فرانسوی حرف زدن.
.بعد یه روز همکلاسم توی مدرسه حالش خیلی بد شد.
سال های بعد هم دورادور میدیدمش .آخه رفته بود رشته انسانی
همکلاسم رفت بدون اینکه بدونه چه تاثیری تو زندگی من گذاشته.هیچ وقت فراموشش نمی کنم.! و اسم قشنگشو که باعث شد دلم بخاد دوستم بشه اما هیچ وقت نشد!!
یه رمان آوردم برای مامانم.ب شدت دوست میداره.دائم داره تشکر می کنه که دستت درد نکنه عجب کتابی برام آوردی!!
اسمش "روز قضاوت "ئه ! مامان سرگذشت های تلخ و عبرت آموز زنان رنج دیده رو بسی می پسنده.مث کتاب سهم من.دیوونه این کتابه .ینی اگه کتاب گذری به وقایع دهه شصت هم بزنه که دیگه عالی.کتاب دستش بمونه برگ برگ میشه.
پنج سال ریاضی خوندیم آخرم نفهمیدیم این صفری که هیچی نیست پس چرا هست؟ ینی چه جوریه که هم هست و هم نیست؟
ایمان صفایی دیووونه! من خیلی نوشته هاتو دوس دارم.
من بهرام رادان را دوست دارم و او خیلی ناز است!
به هیچ دردی نمی خورن فامیلامون.هیچی.اینجوریه که من فکر می کردم پسر خاله مو دوس دارم.بین این همه محدودیت وقتی یه دفه اسممو ازش شنیدم خاطرخواش شدم.به همین سادگی.
باورکن اصن نمی شناسن آدمو.
یه چند تایی کتاباشو خوندم.در حقیقت دوتا کیمیا گراشو خوندم.تا جایی که یادمه .شاید بیشتر خونده باشم شایدم فقط کیمیاگر دومی رو خونده باشم:دی.داستان اینه که چارسال پیش که من تو چلچلی نوزده سالگی بودم کلاس زبان فرانسه میرفتم.یه پسری هم سرکلاس رو بروی من می نشست همیشه.قیافه و وجنات با نمکی داشت در کل و فقط برام جالب بود.اما مثل خر سیگار میکشید.همه ش در حال خنده و شوخی بود سر کلاس. بیست و پنج اینا بش می خورد چون یه نمه هم درشت بود.گرچه هیچوقت نگفت چند سالشه همش در مقابل سوال تو ا کل اژ(چن سالته؟) استاد جون به مسخر می گف ژ دیز ویت آن(هیژده سالمه!!) و از حرفشم بر نمی گشت.
این سوالی بود که استاد از همه می پرسید چون درس جدیدمون بود.اما بازون خیلی مصرانه تر می پرسید همیشه.یهویی.اون موقه ها همه ش فکر میکردم خب خوشش اومده از پسره و میخواد ببینه به هم میخورن یا نه.آخه استاد یه دختر کوچولو موچولوی ناز و شیک و پیک بود که همیشه خدا هم ناخوناش درست شده بود.دانشگاه آزاد فرانسه خونده بود.ینی همسن میشدن با هم تقریبا.من که خوشم می اومد ازش خیلی.ماه بود ماه!
الان می گم برنده تنهاست رو .بعد از مدتی این پسره برا من جالب تر شد.ینی با یکی از دخترا خیلی سر کلاس می خندیدن من دلم می خواست.میخواستم منم بامزه باشم.البته وقتی بیشتر دلم خواست که دیدم یکی از دخترا داره خودشو می کشه که بش نگاه کنه.فقط لحظاتی چند دلم خواست انقد مث ماست و مظلوم سر جام نمی نشستم.اصن چون من ابروهامم بر نمی داشتم اون موقه استاد هی به من میگف جدی جدی تو ترم سه دانشگاهی؟
بعد یه دفه استاد سر کلاس چون اولین و آخرین رو درس داده بود هی داش به فرانسه می پرسید نمی دونم اولین فیلم فلانی چیه؟ اخرین کتاب فلانی چیه؟ آخرین کتاب پائولوکوئیلو چیه؟ بچه ها در این موارد همه نطق می کردن و من مداد به دس ساکت بودم.که دیدم یکی اسم یه کتابیو گف.اون نبود.من تو مجله دیده بودم اسم آخرین کتابش برنده تنهاست ئه.آقا گفتیم.یهو این پسره گف آها آره...آره...بعد انگار تازه منو دیده باشه کلی نگام کرد.متفکر!
باون روزی که ابروهامو برداشته بودم و کلی تغییر و اینا و با اون یه من آرایشی که دوستم تو صورتم نقاشی کشیده بود باش رفتم سر کلاس.تازه دیر هم رفتم.اصن چشاش روشن شد.دیگه تا بعد ها همه ش نیگام میکرد سر کلاس....عین این فیلمای ضایع.که مثلا هی استاد صداش می کنه این هی چش از من ور نمی داره.
البته با توجه به پپه بودن من و سیگاری بودن شازده این رابطه از حد همکلاسی بودن بدون سلام و علیک فراتر نرفت.
یادم افتاده میخام ببینم اصن چی هس کتابه:)))