اصن خیلی خوبه یه زنی مردش واسه خودش باشه.به دل خودش باشه.این از اون حساب ببره اون از این حساب ببره اصن احترام متقابل.تو بگو تفاهم.

شنیده م عوام(عوام دهات ما) در مورد مردی که خیلی زنشو دوس داشته باشه و به حرفش گوش بده و هواشو داشته باشه و گریزپا نباشه می گن زنش شوهره رو گذاشته تو خشتکش درشم بسته.

فامیل ما مخصوصن طرف مادری به روابط صمیمانه زن و شوهر توی پابلیک عقیده ای ندارن.بد می دونن.حرف در می آرن.ینی اگه تو مهمونی ای چیزی زنه بره یه دقه کنار شوهرش بشینه بگه بخنده براش حرف در می آرن.بله.درست خوندید.بش میگن مث گربه می مونه که هی خودشو واسه شوهرش لوس می کنه.

مثال خیلی خوب همچین مردی سلطان سلیمانیه که تو حریم سلطان نشون میده.رابطه ی خرم و سلطان حسرت همه زناس.البته ازین خبرا م نبوده اغراق هم میکنن.

آیا روزی من به چنین قابلیتی خواهم رسید؟

مرا ببر امید دلنواز من....


چقده بده آدم اسم دوس پسرش امید نیست ازین حرفا بش بزنه.

بم زنگ زدن .فحش بود که از سر محبت نثارم میشد.که کجام.چرا پیدام نیست.حالا درسم تموم شده اونا که نمرده ن.

همونی بود که دیگه نمیخاستم باش حرف بزنم.گفتم از چشمم افتاده.اما یه اخلاق کبریایی اشته باشم من اینه که یادم میره زود.اصن چیزی نمی مونه که بخام ببخشم یا نه.ذوق زده از این همه توجه گفتم که گرفتارم و اینا و ابراز دلتنگی و بعدم قول دادم که حتمن یه سری بزنم.

بعدش که قط کردم یادم افتاد.به خودم گفتم تقصیر خودته.آردم که رازهای زندگی شو واسه هر کسی تعریف نمی کنه که.میخواسی گی اونم نمرف به ضایع ترین آدم ممکن بگه.بعد تو بت بربخوره.

بعد همین جوری اس ام اس ئه که میاد.که تو کجایی پس؟؟؟ از افراد ذی ربط و غیر ذی ربط.

انقده خو شحالم ملت دلشون برام تنگ میشه....

اصن من دلم به همون سلام علیک های سرسری هم خوش بود.همه رم میشناختم شکر خدا.:)

مربیم همسن منه.خودش گف.گفتم بیس و سه گفت ا مث من.

راسش بش نمیاد.بیشتر میخوره بش.بیس و هف اینا.آخه کمی کپله.موهاشو زیتونی کرده.با کلی م آرایش هر جلسه.نمیخاد که بیاد تو آب خب.انقده دوس دارم یه سری منم با یه من آرایش پاشم برم.

این قضیه ی همسن بودنه باعث میشه دلم بخاد.

رفتم عمیق امروز.اول رفتم به مریبم سلام کنم.اونور بود.وقتی گفت امروز اینجا تمرین می کنیم فک کردم شوخی می کنه.نگو جدی می گه.یه دونه از این فوم ها ور از پشت گذاشت تو مایوم و گفت خب حال بپر تو آب.سوزنی.اینجوری.تو فیلما دیده بودم.خیلی حرکت با حالی بود.به نظرم بامزه هم بود.اما در عمل واقعا بامزگیش معلوم شد.اینکه انقد از سوزنی شبرجه زدن تو آب می ترسیدم واسه خودم هم جالب بود.هنوز هم میترسم.اصن انگار می خوان بکشن منو.اینکه باید لبه ی استخر واستم و یهو بپرم تو آب.همون لحظه که دل به دریا می زنم مث مرگه.بعدم دو چرخه بزنم.کرال پشت خوبه.تودوچرخه پاهام ضعیفه.دستمم که... می گه چرا می رقصی.مچتو نپیچون.

هی سعی می کردم به چیزای خوب فکر کنم وقتی می خام برم توی آب.نشد.خدا رو یاد کردم و پریدم.وسط راه یهو چشممو باز کردم و ترسیدم.جیغ زدم.ول شدم توی آب.مربی م،شادی یه میله ی بزرگ سر گرد داره واسه یه آدمایی مث من .قشنگ تیریپ غریق ورداشته بودم.رفتم زیر آب یه دستم موند بیرون.وقتی کشیدم بیرون دیدم داره می میره از خنده.دید رنگم پریده.گفت دیوونه نزدیک بود سرت بخوره به لبه استخر.گفتم خیلی می ترسم! گف انقد نترس یهو خدایی نکرده ایست قلبی می کنیا.از این حرف بیشتر ترسیدم.ینی ایست قلبی هم یه امکانه؟ وا خدا نکنه.فک کن آدم از ترس میون هوا و آب بمیره.به پیشنهاد خودم که خیلی آخی شده بودم رفتم نشستم لبه استخر و خیلی آروم رفتم تو آب.به قول خودم همینجوری.این مدل شیرجه اختراعی منه.

ولی جدا از همه ترس ها و اینا خیلی حال داد.خیلی.اصن اینکه یه چیزی داره از هر سو به آدم فشار می آره مث اینه که سفت بغلت کرده باشن.آب یه سرزمین خیلی رویاییه.توش با هر ادایی دلت بخاد می تونی راه بری.اگه شنا بلد باشی و عمقش خیلی زیاد نباشه(:دی)

من نمی دونم اون موقه ها که شنا بلد نبودم چه جوری میرفتم استخر؟خب میرفتم چیکار؟عمق کم که اصن حال نمیده که.واسه خانوم های پیره که بیان توش هی راه برن.از اینور به اونور از اونور به اینور.نمی دونم واقعا دلم به چی خوش بود قبلن.می گم با خواهرم که می رفتیم استخر من مث بچه ها میرفتم توی کم عمق و آب بازی می کردم.خواهرم اصن اینور پیداش نمیشد.فقط یه وقتا می اومد صدام می کرد می گفت خوبم؟ گاهی هم با نا امیدی سعی می کرد سر خوردن و دو چرخه رو بم یاد بده که آخر هم بی خیال می شد و میذاشت به حال خودم باشم.

من یه حرکتی رو خیلی دوس دارم.تو این سه جلسه ی اول سعی می کردم اصن به اونور فکر نکنم.حتی بلد نبودم چه جوری پامو تکون بدم.می رفتم تا وسط استخر هر جور شده بعد یهو خودمو هل می دادم طرف لبه ها اصن با یه موج با حالی می خوردم به لبه استخر.بیشتر وقتا دستمم دراز می کردم.

این چن روزه مهمون داشتیم.خاهرم.خاهر ناتنی م.(که فهمیدم اصن با این لفظ مهمون حال نمی کنه) با شوهر و بچه ش.نمی دونم از مهمون خوشم نمی آد یا نه دوس ندارم روال عادی زندگیم بهم بخوره.احتمالن دومی .چون که مجبور بودم  دو روز تموم پیرن از ریخت افتاده ی داداشم رو روی لباس بپوشم و شال سر کنم.و نشد بیام یه دو خطی بنویسم.


فقط مامان مامان بزرگی بش می اومد.خیلی.بقول پسرک مامانی

من خاله ی یک پسر کوچولوی پنج ساله م.یک بچه ی لوس بی تربیت.

نقطه ی تسلیم شهره وکیلی رو تموم کردم.دیروز تمام روز می خوندمش.باید از خودم خجالت بکشم لابد که درس نمی خونم.

تمومش کردم و حس فوق العاده ای دارم.

جدیدن یه مرضی گرفتم یه کتاب خوبی می خونم دوس دارم بخرمش کادو بدم به کسی.بش بگم این کتاب رو برات انتخاب کردم.چون حالمو خیلی خوب کرده.تضمین شده س .اورجینال اورجینال.بخون حال کن!

کلاس شنا میرم ها.خیلی آب رو دوس دارم.مث یه جوجه مرغابی.

اما الان در این لحظه گشادیم می آد از جام تکون بخورم.حال ندارم.سرما خورده م.جلسه قبل فقط نفس گیری بود.می گفت نفست رو زیر آب از دماغت بده بیرون.مث فین کردن.نمی تونستم.همین ابتدایی ترین و اصلی ترین حرکت رو هم بلد نبودم.دماغم تیر میکشید.تو راه برگشت همه ش فین فین می کردم.بعدم افتادم تو رختخواب.همه سرم درد می کرد.مریضیم بدتر شد.

ذات الریه نگیرم بمیرم الکی الکی؟

چی این سریالا رو دوس دارم؟ سریال خارجکیا.این که نشون می دن هر کی زندگیش ریده مونه همونطوری نمی مونه.مثلا تو همین سریال بیگ بنگ.هاوارد یه منحرف جنسی به تمام معنا بوده.که همیشه به پنی تیکه های آنچنانی مینداخت و بش پیشنهاد می داد.حالش رو بهم میزد.چشم چرون بازی در میاورد.پنی رو معذب میکرد.یع دفه که به عنوان تحسین و تعریف به پنی گفت "کردنی"هستی .پنی هم رید بهش.گفت این تعریف نیست که به دختری بگی کردنی.منم هیچوقت خدا تو کف تو نبودم.اصلا هم از حرفات خوشم نمیاد.هیچ دختری م هیچوقت نمیخاد با تو باشه.هیچوقت.هاوارد دلش شکست .گفت فک کردم تو از سر و کله زدن با من خوشت می آد.وقتی پنی رفت واسه معذرت خواهی.هاوراد عوضی فهمیدو میخواست ماچش کنه که پنی یه بادمجون کاشت زیر چشمش.

هر روز خدا تو کمیته انضباطی دانشگاه بوده.به عنوان یه استادی که منحرفه.هر جا می رفته حال زنا رو بهم میزده.همه ش عقده.همه ش دست رد.همه ش سر خوردگی..با اون بچگی سختش.باباش که تو یازده سالگی ولشون کرده بوده و رفته بوده.و تا نزدیکای سی سالگیشم که با مامانش زندگی میکرده.همینجوریش کم سوزز ی دوستاش بوده....خب خیلی ضایعه که آدم بعد هیژده سالگی هنوز در کون خونواده ش باشه دیگه.برا اونا البته.

هر روز می اومد توی غذاخوری تعریف می کرد که فلان دتره چه جور و اینا.یه دفه م که تو بازی پینت بال یه دختره بش پا داده بود اومده بود فرداش با پیروز واسه رفقاش تعریف می کرد که ما وسط بازی دوبار...آدم بیشتر از اینکه حالش بهم بخوره دلش میسوخت.

نشسته بوده به خرج دانشگاه یه رباط درست کرده بوده که شیش تا سینه داشته باشه.تا با هاش حال کنه.چقد رقت انگیز و حال بهم زن.و خب همیشه م که توی اتاقش با خودش مشغول بوده.

حس بدی به آدم میداد دیدنش.خب کل شو طنزه اما واقعا برای هاوارد متاسف بودم.تا اینکه با برنادت آشنا شد.یه دختر دانشجو که برای خرج تحصیلش توی همون رستورانی که پنی بود کار میکرد.با یه خونواده درست و درمون.بعد یه ذره کشکمش و قهر و آشتی ازدواج کردن.اصن فکرشو نمی کردم.که با این دختره جدی بشه.هاوارد با هیچ دختری جدی نشده بود.اصن دخترا محل سگش نمی ذاشتن.چه کار خوبی کرد پنی که برادت رو به هاوارد معرفی کرد.هاوارد عاقبت به خیر شد.هاوارد دیگه فقط چندش بود به خاطر ریخت و قیافه ش.و اون شلوارای تنگش.و خنده دار به خاطر مامانش.این برای من ته امیدواری بود.که یه بارم شده ببینم وضعیت همین نمی مونه.آدما قرار نیست تو همین گهی که هستن بمونن.کی گفته؟

خیلی جاهای دیگه م دید ه م که نشون میده طرف تو دبیرستان فقط کارش ماری جوانا کشیدن بوده.با این چیزی که تو ذهن منه می گم طرف زندگیشو به گا داد رفت.از دانشگاه اخراجش می کنن.میشه یه انگل به تمام معنا.اما اینجوری نمیشه.طرف میذاره کنار.ینی یه فازیه که رد میشه.وکیل میشه.آرشیتکت میشه.یا نه اصن.دو سال بعدش مجبور میشه یه خونواده رو سرپرستی کنه.مث جنای سریال ومپایر دایریز.

خیلی خوبه دیدن همچین چیزایی.چرا تو مملکت خودم یا تو فیلم و سریالای خودمون ازینا تمی بینم؟