من واقعیتا رو دوست دارم.برای همین نمی تونم یه رمان عاشقانه ای رو که توش پسره نیم ساعت سخنرانی می کنه تحمل کنم.نمی تونم بخونم تعریف میکنه چه جوری از اول اصن عاشق خانوم شده.چونکه همش زاییده خیالات خانوم نویسندس.پسرا غرور دارن.همه دارن اصن.منم دارم.
اصن اینکه با رفتارش بفهمونه که قشگتره! نه؟
من واسه همین رمان همخونه رو دوس دارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 23:38 توسط
|