peaceful moment of closure

فک می کنم قضیه ی حس فارغ التحصیلی داشتنم و پروژه م مث خدافظی طولانی یه.اینقد طول می کشه و کش می یاد که غم انگیزش می کنه و مزه ش میره که حوصله آدمو سر می بره و نمی فهمی ام که کی تموم میشه.حس closure رو تجربه نمی کنی .

اما نباید اینطوری فکر کنم

پ ن: پروژه رو دادم به استاد.ول کن نیس میگه باس بیای شفاهی م بگی بم قبل ارائه اصلی.از اول مرداد تا الانم جوابمو نداده.نمی دونمم کی میخاد نمره ها رو بده که آماده باشم .دیگه نذاره به حساب پی گیری نکردنم...چون خسته م کرده و گفتم به درک .تازه استرس ارائه رو که یادم رفته.

پ ن ۲: راسش اولشم اینطوری بود.همین حس بی مزه .انگار شوروع نشده بود هنوز.می خواست بشه.من منتظر بودم همش.ورود به دانشگاهو می گم.

جدیدن در ادامه ی حس"من جوونم اگه من آرایش نکنم کی آرایش کنه" تغییر کردم

من چرا لاک نمی زنم؟

گل بهی

دوروغ چرا.من عاشق سریال مادرانه م.این نگاهای اردلان.اصن...

ولی چیزی که هس نمی تونم ذوق کنم تو خونه واسش.دوس دارم لم بدم یه جعبه دسمال کاغذیم پیشم باشه اما همیشه که چیزی که آدم میخاد نمیشه.بقیه دوس ندارن و منم نمی پلکم اون دور وبر.

نمی  دونم اگه دوس ندارن چرا میزنن اون شبکه؟

تو کتاب صوتی خوبی خدا می گف کسایی که فقط چزاییو قبول دارن که خودشون تجربه کردن یه اسم خاصی دارن.

پی اس: انقد حال کردم پسره مرد.مث خیلی از این کلیشه ها با دعای دختره خوب نشد...

یه تصمیمی گرفتم.فک نکنم بقیه آدم نیستن.نمی تونستم لطیف تر بگم چون دقیقا همین منظور درست رو می رسونه.من یه وقتا بدون اینکه خودم بفهمم فکر می کنم بقیه آدم نیستن.مثلا کارگر ساختمون روبرویی چون قدش کوتاهه و آجر میندازه بالا آدم نیست.و نباید حسابش آورد.غلط می کنم!

دیگه حق ندارم به کسی بگم خز چون از دل بقیه خبر ندارم من.

باید بگم نامتناسب.

 

این خواهر و برادر

فرانی و زویی می خونم.راسش تا نخونده وبدم نمی دنسم اینا خواهر و بردارن.فک می کردم "دوست"ان.تو بیس صفه ی اول توصیفات دقیق سلینجر دیوونه م می کرد اما بعد دیدم قشنگیش به همینه و یهو به خودم می اومدم و میدیدم نصف کتابو تو یه نشست(لم دادن روی تخت) خوندم.

اینم بگم که عیسی شناسی(یا همون خدا شناسی) زویی فوق العاده س.اصن شوکه شده بودم.از یه پسری که به مامانش میگه چاقالو واقعا هم چین حرفایی بعیده.اصن کلا همچین حرفایی بعیده.شخصیت گیر بده ی فرانی هم خیلی برام آشنا بود.خیلی.نه که خود من باشم.ولی خیلی وقتا اینطوری میشم.

جا ب جای کتاب هم جمله هایی بود که به درد استتوس شدن می خورد.

بعدشم همه آدما الان با دعا اینطوری رفتار می کنن.اونام میخان برا خودشون گنجینه جمع کنن.

گنجینه ینی گنجینه دیگه.زویی به فرانی میگه تو همون قد برای چیزی که با دعا میخای بش برسی حریصی که چه می دونم یه خانوم پولدار برای کت سمور.

و اینگونه س که من در حیرت می مونم و ایمان می آرم به سلینجر....

مثلا اینجوری کمک کرد که شبا قبل خواب دعا می کنم خدا ازم نا امید نشه هیچ وقت.

درستایش مرگ

خب منم مث خیلیا از مرگ می ترسم.نه از وجهه ی مذهبیش و اینا که من ره توشه ای ندارم و این دنیا هیچی نکاشتم و بنده خوبی نبودم و الخ.نه.می ترسم چون نمیشناسمش.اتفاقا یه دفه یه جورایی تنه ش به تنم خورد ودیدم خوشم می آد ازش.نه خیر تجربه ی نزدیگ به مرگ نداشتم.غش کردم.فشارم افتاده بود.پنج یا چاهار نمی دونم.قسمت جالبش حس سبکی ای بود که داشتم.بامزه م بود چون داشتم خودمو میدیدم.بعد هیچ غصه ای ام نداشتم تو اون لحظه ها.تا دکتر موهویجی درمونگاه منو به هوش بیاره و تو لیوان یه بارمصرف با چوب بستنی معاینه ش آب قند هم بزنه برام حال خوشی داشتم.بی وزن.عصبانی م بود که چرا تموم شد.

اونجا بود که فهمیدم خود مردن نمی تونه ترسناک باشه.یا دردناک که آدم از همونش بترسه.بعدشه که نمی دونی چی میشه و می ترسی.

بعدش سوپرنچرال رو دیدم.مرگ رو.مرگ یه مرد فوق العاده لاغره.با یه ته لهجه ی عجیب که من بسیار بسیار جذاب یافتمش.و از جهاتی سکسی اگه نخام دوروغ بگم.نمیشه با عکسش قضاوت کرد چون آدم باید حرف زدن و رفتارشم ببینه.با صلابت محکم و بی احساس و به طور عجیبی جدی و دوس داشتنی.میخام بگم نه تنها آدم از بی حسیش حالش بهم نمی خوره بلکه رفتارش هم یه جور طنز خفیف و خاصی داره که آدم میخاد ببینه دیگه چی داره میگه.طنز خفیفش از اونجا که به فست فود اعتقاد عجیبی داره.اولین بار داشت پیتزا می خورد.با کارد و چنگال می خورد و نوشابه که من حیرونش شدم.

اصن همه چیش عین خود مرگه.که بعدا دیدم که می تونه دوست آدم باشه.البته یه دوستی که با آدم شوخی نداره.

از این سریال گله داشتم و خنده داره که بگم خیلی به شناخت من تو خیلی چیزا کمک کرد.

یکی از فانتزی هام اینه که یه خارجکی ببینم باش حرف بزنم بعد نفهمه که من همزبونش نیستم.اینقد این رویا همیشه همراهمه یه وقتا خوابشو میبینم.اینقد تو خواب ذوق می کنم که خدا می دونه.

آخه خیلی وقتا فکر می کنم که چی که کلی اصطلاحای خارجکی بلدم.مثلا دخترخاله م که بلد نیست و  هیچ ایده ای م نداره نمرده.خوش و خرم داره زندگیشو می کنه و واقعا هم خوشحاله.این فکر از وقتی یکی از کتابای مصطفی مستور رو خوندم بیشتر شد.اسمشو یادم نیست چون کلیشو با هم خوندم.نوشته بود بابای من مرد بدون اینکه بدونه پارتی ینی چی.و خیلی چیزای این شکلی.بابای من هیچ وقت عاشق نشد اما مامانمو دوس داشت....

و توی یه کتاب دیگه شم از دونستن گله کرده بود.همون که با این جمله شوروع میشد:قربان تو یه کتاب خوندم تو یه کتاب کوچیک...

اینو توی همشهری جوان خونده بودم با ذکر منبع و کلی به دلم نیشسته بود.حالا داشتم خودشو می خوندم.راس می گف واللا.

واسه همینم میخام یه دفه حس کنم این چیزایی که ذوق دونستنشونو می کنم تو خواب واقعا ارزش ذوق کردن دارن.واسه همینم ممکنه حتی خیلی کم نشون بدم که دارم افه میام.بخدا وقتی به این پی بردم کپ کردم خودم.هیچ وقت قصدم کلاس گذاشتن نبوده.به خدا فقط و فقط دلم میخواسته تحسین بشم اما نه تنها نشدم بلکه اونایی که نباید رو از خودم دور کردم.هر چقدم دوسم داشته باشن.