به نظر من یکی از اساسی ترین نیازهای هر انسانی نیاز به لوس شدنه

روایت سروش صحت از ترس هاش فوق العاده بود.خندیدم.خیلی.

نوشته بود از چیزی که انتظارشو نداره و یهو را می افته می ترسه.:))

من از خط چینی جاپنی و کره ای می ترسم.

یه فولدر دارم تو درایوم.اسمش "درس" ئه.هر چی که مربوط به پروژه مروژه هام بوده.هر ترجمه ای که تایپ کردم.عکسایی که از سر گشادی برای صف کپی ایستادن در فصل امتحانات از جزوه بچه ها گرفته م و حتی پروژه آموزش ریاضی که حتی یه خط هم زحمت تایپشو نکشیدم توشه.ورک شیت های کلاس نرم افزار.

آی من بترکونم این فولدر رو ..........

یادش بخیر .امتحانای نهاییو که میدادیم کتابامونو ریز ریز می کردیم و مث یه شهروند نمونه تو جوب آب می ریختیم.

 

پ ن بی ربط: اسم درایو مربوط به من توی کامپیوتر خونه روگذاشتم"پسرعمه زا" .دقیقا به همون مناسبت که اسم مموری کارت گوشیم که از داداشم دزدیدم"نلسون" ئه!

مامان با یه دونه رمان ایرانی.

صحنه ای عالی

من از سریال خاطرات خون آشام بدم می آد برای اینکه از الینا بدم می آد.

دیگه دارم به حس فارغالتحصیلی نزدیک میشم.اگه برداشت مو از مقاله بنویسم و بدم به استاد اونم زودی نمره مو میده و ارائه ی اول شهریور م الکیه.

:)

دیروز رفته بودم دانشگاه تا همینا رو بفهمم.اه چقد خودمو عذاب دادم.استاد انقد سرشو شولوغ بود که یادش نبود اصن چی گفتم من.منو پیچوندو این دقیقا چیزی بود که من در ساعت دوازده ظهر بهش احتیاج داشتم تا بیام خونه و بخابم.

بعد بچه های سال پایینی و دیدم که مث مرغ سر کنده بال بال میزدن واسه انخاب واحدو کلی تجدید خاطره شد برام.گویا یه مسخره بازی جدیدم در آورده بودن اینکه تنظیم رو کرده بودن دو واحد(خب مهمه:دی) و یه سری مسخره بازی دیگه تو واحدا که اصلا حوصله م نداشتم بشنوم.هم دوره ایم پرسید چیزی تونستی برداری؟ در یک آن هم شرمنده شدم هم مفتخر آخر با یه لحنی که خیلی سعی کردم از تبختر **خالی باشه گفتم من تموم شدم دیگه.خدافظی ای کرد و رفت.

یه چن تا "تو خجالت نمی کشی " و "شیرینی بده" هم شنیدم:)

شیرینی.بخدا یادم نی موقعی که دانشگا قبول شدم خونواده چه شیرینی ای بم داد.آه بذا یادم اومد: هیچی!

حالا باز برا خواهره یه ساعت سواچ آبی و سبز خریده بودن داره می ره شهر غریب.بعد انگار تازه یادم اومده باشه.ا من هیچی نگرفتم به پاس اینهمه درس خوندنم.بعد دیدم دیگه سر شدم.مث اونموقه که همکلاسیم میگف روز دختر یه عطر ورساچی مشکی از باباش کادو گرفته و منتظر بود منم بگم من چی گرفتم.

بعد پاشدم اومدم خونه و آره قشنگ دو سه ساعت رو در بی خبری گذروندم.

من از کاراگاه شمسی یا همون خانوم پریدخت امیرحمزه خیلی خوشم می آد و بازیشو دوس دارم.

اسپانیولی می خوندم.خیلی آسونه.و بامزه و دلنشین.رفتم توی همون سایت تست فرانسه رو هم دادم.تند حرف میزد زنیکه و من همه ی سه تا قلبم رفت.در نتیجه فعلا فرانسه مونو می خونیم .

mi pato

"قو" گنده شده و صدا کلفت کرده واسه من.این همون اردک زیتونی جغله س که الان تغییر سایز داده.وقت غذاش که بگذره می اد تو راهرو تا صداش بیشتر به گوشت برسه.حوصله شم که سر بره میگیره همونجا می خوابه اما صداش رو میده هنوز.

اول یه کتابی مترجمش نوشته بود:

به کسی که رنگ چشمانش و گرمای وجودش حسرتم شد

ش.الف

 

 

 

توضیح :اولٍ "استخوان های دوس داشتنی "و اینکه همیشه عاشق این "تقدیم به"ها هستم.