به نویسنده ی مورد علاقه مون رومن گاری هم روسی الاصل از آب درومدن.مثکه تو فرانسه بزرگ شده بیشتر و فقط به این زبون مینویسه.

از میعاد در سپیده دمش که زندگینامه خودش هم هست فهمیدم.

خانواده های خوشبخت همه مثل همند اما خانواده های شوربخت همه بدبختی خاص خود را دارند.

اولین خط از آناکارنینا ی لئو تولستوی-ترجمه ی سروش حبیبی

اما این مدل بدبختی کجا.بد بختی هایی که تو کتابای نیلوفر لاری میخونی کجا.اصن یه چیز دیگه س.

نمی دونم هدف نویسنده چیه.چرا انقد تلخ.که تلخیش تا روزها از یاد آدم نمیره.نمی دونم چرا کلی از کتاباشو دور خودم جمع کردم.نمی دونم چرا انگار دوس دارم اینهمه ناکامی رو بخونم.این همه حسرت.نمی خونم که.شاید دلم خواسته آرشیو داشته باشم فقط .الکی!

تا میبینم یه جا مثلا نوشته رمان بسیار زیبای تقدیر این بود که.... از خانوم نیلوفر لاری.با اینکه یادمه سر اون ماندانای بدبخت چه بلایی اومد تو "کسی پشت سرم آب نریخت" اما باز وسوسه میشم داشته باشمش.

البته خیلیا هم سلیقه ی من نیستن.سوم دبیرستان یکی از دوستام برام یه لیست نوشت از کتابایی که خونده بود.از قضا بیشترش از رویا سینا پور و همین نیلوفر لاری بود.دوست داشت.خودشم میگفت تلخه ها اما خب همچین تلخی هاییو می پسندید.

مثلا این تازگی ها هم "در انتظار شهرزاد" رویا سینا پور روپیشنهاد داد.من از همه جا بیخبر هم رفتم گرفتم.نه که اسمش خوشگل بود و منم عاشق اسم شهرزاد.تا اینکه اتفاقی یه جا خوندم آخرش هیشکی به هیشکی نمیرسه.اصن این شهرزاده که همش انتظار میکشه و ....

پاکش کردم.خلاصه.رویا خسرو نجدی هم با سیاوش و الهه شرقی واسه من یه نویسنده تلخ بنویسه.مریم جعفری هم آدمای کتاباش خیلی شادو شنگول نیستن.سالهای بی کسی شو هم دوست نداشتم اما برام فرق میکنه با بقیه.قلمش جذذابه.

به فکرم رسید خوب است جز پزشکان بدونمرز بشوم.از این فکر به شوق آدم.هنوز مزه ی شوق زیر دندانم بود که فکر مهدی منقلبم کرد.دیدم دیوار های زندان عشق از هر زندانی محکم تر است.دیدم فقط این سرزمین و این شهر است که هوایش با عطر نفس های او امیخته است.فقط در این شهر از هوایی تنفس میکنم که او تنفس میکند.تازه فهمیدم تا از این قفس خودساخته فرار نکنم آزادی بی معنی استو آدم عاشق هرجا برود گرفتار است.

شب عروسی من-شهره وکیلی

 

*  : مهدی شوهر خواهرش است.عشق ممنوع از نوع یک طرفه ش که میگم اینه.

**  : چه قد قشنگ میگه.به عشق میگه قفس خودساخته.واللا!!

واقعا که کتابای شهره وکیلی معرکه هستن.(شب عروسی من رو تموم کردم) تعریفم از معرکه اینه که پر ماجراس و پر غافلگیری.نه تنها در صفحه ی آخر کتاب که در چهار خط آخر کتاب آدمو شوککه باقی میذاره.همه داستانو میگه .آخرش چی میشه  هایی که اشتباه حدس زده بودی رو میشه و تو خشکت میزنه.واقعا تحسین برانگیز و عالی!

تا حالا سه تا از کتاباشو خوندم:شالیزه.فریاد نکن فراموش کن و شب عروسی من.

می تونم بگم همه کتاباش یه سری عنصرهای مشترک دارن(مث همه نویسنده ها) خب اولیش که همین بیرحمی و البته صداقتیه که کتاباش داره.همیشه یه عشق نامتعارف(تو بگو ممنوعه اصن) وجوداره و البته میگه عشق کیلویی چنده و مردا بی وفان و آشغالن وارزش ندارن که آدم زندگیشو بذاره براشون و احساسی خرجشون کنه.اما عنصر  مهمتر عشق مادریه.تو همه این ماجراهایی که خوندم عشق مادری به همه چی چربیده و تقریبا آخرین چیزیه که برای قهرمان داستان می مونه.

شالیزه بیشتر حال و هوای دبیرستانی داشت.من که خیلی دوسش داشتم.اصن اینکه کلیشه ای وجود نداره پس تو نمیتونی چیزی رو حدس بزنی و دلتو خوش کنی و تو داستان حوادث ازون قانونایی که تو فکر می کنی پیروی نمی کنه نگرانیای معمول آدما توش جایی نداره و به بیان بهتر هرکی هرکیه به آدم یه حس تازگی میده.

شالیزه یه دختری بود ازونا که آدم بشون میگه پاچه پاره.اما خب در عین حال حساس.کلی دردسر تراشید برای خودش که تا جایی که یادم میاد یکی رو هم به کشتن داد اما آب از آب تکون نخورد.اوضاع خونوادگی درست و درمونی م نداشت.

شالیزه عاشق بابای همکلاسیش بود.

فریاد نکن فراموش نکن هم داستان زن و شوهری بود که بچه دار نمی شدن.زنه یه ده سالی بزرگتر بود از شوهرش.اینجا هم یه مامان حمایتگر وجود داشت که واسه دخترش هر کاری میکرد.اینا یه پرستاری رو پیدا کردن که براشون از توی بیمارستانی که کار میکرد یه بچه بدزده.البته حواسش باشه که بچه بچه ی اول خونواده نباشه.واسه این خونواده هایی باشه که کارخونه تولید بچه هستن.وضعشونم خوب نباشه که بگن داریم بچه رو تو شرایط خوبی بزرگ میکنیم.شرط مهمتر این بود که بچه خوشگل باشه.

پرستار یه دختر بچه دزدید.به قول خودش چشم عسلی.البته به این راحتی راحتی م نه.کلی نقشه کشیدن(کتاب چیزی حدود ۷۰۰ صفه بود) و فک کنم خودشونم کمک کردن.اینجا هم آب از آب تکون نخورد.بچه خونواده درس حسابی نداشت.باباش که به هیچ جاشم نبود و مامانه فقط یکم بی تابی میکرد.پلیس اوده و هی بازجویی پشت بازجویی اما آخر پلیسا هیچ گهی نتونستن بخورن.نه ردی داشتن نه مدرکی.

بچه رو بزرگ کردن.هیفده هیژده ساله بود و مثلا باباش سی و هشت ساله.این آخرا مامانه به دختره گیر میداد که جلوی پسر سرایدار شلوارک نپوش.چرا اینطوری میگردی و همش بیخودی (!)نگران بود.دقیقا در پاگراف آخر کتاب ما متوجه میشیم که دختره با مثلا باباش فرار کرد چون عاشق هم شده بودن.مرده از دختره میپرسید کی فهمیدی من بابات نیستم شیطون؟

زنه موند و مامان غمخوارش.

شب عروسی من هم که دیگه نگو.کتابی که سیمین دانشور ازش تعریف کنه.این یکی رو نمیگم چی بود موضوعش

اعتراف

آّه هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراه است

هر چه گفتم دروغ بود دروغ

کی ترا گفتم آنچه دلخواهست؟

 

لعنت به هر عاملی که وبلاگ عزیز"یاد خیلی چیزها" را از من گرفت

تو خوابی نبودی که من دیده بودم!

یه رمان دارم میخونم "لحظه های آبی تقدیر" فوق العاده س.

گفتند مگر به خوابش بینی...

دیشب یه خواب خوب دیدم.ازونا که بشون میگم مخملی...خیلی وقت هم بود ازین خوابای رویایی ندیده بودم.

خواب بابا مو دیدم.حدقل ده سال جوون تر.توی حیاط نشسته بود.خود خود بابام که نبود.ینی خودش رو یادم بود توی خواب هم اما اون رو بابا صداش کردم.شبیه یکی از کارکنای دانشکده ادبیاتمون بود.که من بیخودی ازش بدم می اومد.اما خب الان دیگه نمیآد.رفتم پیشش.دستامو از پشت گذاشتم رو شونه هاش.یه سوال الکی پرسیدم.برگشت با لبخند جوابمو داد.(دیدین آدم تو خواب  نمی تونه چیزی رو لمس کنه.یا حس کنه؟)قشنگ دستامو حس میکردم رو شونه هاش.هنوزم هیجان اون موقع رو یادم می آد.آروم و با احیتاط گوشه ی گونه شو بوس کردم.اتفاقا این بوس رو هم قشنگ حس کردم.بعد بش گفتم بابا از بین بچه هات کودومو بیشتر دوس داری؟ با همون ژست برگشت و گفت تورو. گفتم ا جدی؟ می دونستم! بعدم یه ذره دیگه خودمو واسش لوس کردم و ذوق کردم.

بی حوصله م.دیشب یه پشه از شب تا صب نذاش بخابم.

"عاشقم باش" بینظیر بود.بله دختره خاطر خواه شوهر خواهرش بود.چقد دلم سوخ.

حیف داداشم اومد دید دارم اشک میریزم.ساعت دوازده شبم آسایش نداریم....