شب سمور

دیشب در کمال ناباوری متوجه شدم تنها درسی که این ترم آخری جفتک انداخت و  گه بازی در آورد(هنوزم در میاره چون امتحان شفاهیشو ندادم) همین فرانسه عمومیه که روزی نورچشمی م بود.زیاد بود و شولوغ پولوغ و حفظ کنی.دیگه حالم داره ازش بهم میخوره.بغض کرده بودم چه گنده.خودمو نفرین شده میدونستم.چون فک میکردم بعد از ظهر بیست خرداد فارغ التحصیلم.بعددیدم نه پروژه هه مونده و من حالا حالا ها کار دارم بادانشگاه ملی.گفتم خبعب نداره امتحانام که تموم میشن بیستم.نگو که شفاهیم داره این.تمام دیروز درجوار دو تا امتحان قیافه های آسوده بچه ها و فارغ التحصیلان گرامی رو تاب آوردم.

خلاصه که بم خیلیسخ گذش.درتمام تحصیلم به ندرت همچین شبایی رو گذرونده بودم.ینی میدونستمم باس بخونم که نیفتم و سخت هم بود و بغض.میگرفتم میخابیدم...با توسل به خداوند متعال .یا می افتادم(مثلا معادلات ترم۵) یاآبرومندانه با ده پاس میشدم(جبر ۲) همین دو تا درس رو یادمه که خیلی اذیت شدم شب امتحان.چرا.یه اندیشه یک هم بود.چارشنبه ها کلله صب دانشکده حقوق داشتم.با یه استاد صدا قشنگ حرفای سیاسی داغون بزن.جزوه داشت اه.چاپسال شصت اونورا... خیلی سختم بود خوندنش.خوابم می اومد و از طرفیم افتادنم رو صدر در صد می دونستم و نمی فهمیدممش.آخر رضایت دادم برم بخابم.مگه خوابم میبرد؟ انقد قلبم تند میزد.میگفتم الان میمیرم....

دیشبم "شب سمور"بود.عالیترین تعبیری که ازشب امتحان خوندم.توهمشهری داستان خرداد ۱۳۹۱

:)

توضیح:(سمور یه حیوون درنده س که شبا و تو تاریکی میاد حیوونا رو پاره میکنه.با نامردی تمام و خون و خونریزی را میندازه و بعدشم میره.بی خود و بیجهت)

دیروز وقتی فهمیدم فعلای حال و

آینده امتحان رو درست نوشته م اشک تو چشام جم شد...

واسه اینکه استادو خیلی دوس میدارم.اینم رشته م نبود و نمی خاسسم بد باشم.همه دوسش دارن.جذابه بس.رفتارش و حرف زدن و صداش جذابه.شوخیای نا محسوس و طنز حرفاش در کنار نگاه معمولی نه چندان خندان همیشگیش....

دختره میگف موسیو دنی کی میاد براش بخونم سلطان قلبم تو هستی تو هستی....

در موقعیتای استرسی زندگیمو به دوقسمت تقسیم می کنم.قبل از اون اتفاق و بعدش.مثلا سال کنکور فکر می کردم زندگی...هوا..خیابونا... خودم...بعد از کنکور چه شکلیه.فکر می کردم و ته ته دلم فک می کردم اون روز هیچ وقت نخواهد رسید.چه روزای بدی بودن.

الانم همش دارم به بعد امتحانا فکر می کنم.

آن چیزی که به داداشم خواهم گفت:

از پس فردا فقط تخمه میخوریم و سوپر نچرال رو از سر میگیریم و پشت هم چایی تازه دم  میخوریم و خودمونو waste می کنیم.

waste رو برا شراب عشفق الهی می گن ها....:))

i wanna dance....and love.....and dance..again!!!

 دقایقی چند قبل از امتحان تاریخ ریاضیات.(لابد سر جلسه هم توی ذهنم درحال رقصم.مث ذهن هومر ...مث کمرون مدرن فمیلی که وقتی یه جا بود که نمیخاس باشه می گف تو ذهنم الان رو مبل نشسسه م و تلویزیون میبینم)!

 

فردا که امتحانام تموم شد میخام واقعن فک کنم به کی میخام رای بدم.واقعا...

اردکا تو حیاط خوابن.رفتن لم دادن تو آفتاب کیف دنیاییو می کنن.موجودات کثیف و پر سر و صدا و خواب بهم زنی ان که هیشکی به جز من به شون نمی رسه.صب به صب پا میشم و شیکمشون رو سیر می کنم.دو ساعت به دو ساعت از ساعت شیش.با حوصله و خابالو میشینم تا غذاشونو بخورن.می ذارمشون تو لگن چون می پاشن غذاشونو.دوس دارن.بعد زیر شونو عوض می کنم چون تا خشک نباشه نمی خوابن.نوکشونو می مالن رو پارچه هه و وقتی از خشکیش مطمئن شدن صدای خوشحالی میدن.بعد وا میستم تا خودشونو بخارونن و بخابن.ساعت شیشه مثلا.میرم میخوابم و ساعت هشت با جیک جیک اعتراض آمیزشون پا میشم.

نه که از درس بندازنم.نه.تحمل می کنم.چون میخام ببینم بزرگ میشن چه شکلی میشن.بر میدارمشون و سیر بوسشون می کنم.زیر شیکشونو که نرم  نرمه.و سرشونو ناز می کنم.معتقدم از خوک هم کثیف ترن و لی موقع ناز کردنشون این موضوع رو یادم رفته.مورد تحسین بقیه م هستن اما هیشکی آب و دونشون نمیده.

مامان هم کلا از ترس اینکه مسئولشون نشه طرفشون نمیره.

اینطوریه که تا من از بغلشون رد هم میشم صدای خوشحالی میدن.یه چیزی مث چه چه! واین صدا فقط به مناسبت شنیدن قدم ها و رویت خود خود منه.واسه هیشکی دیگه ذوق نمی کنن.امتحان کردیم دیشب.

:)

به یاد "زندگی در پیش رو افتادم".محمد یه سگ دزدیده بود.اسمشو گذاشته بود سوپر.

می گفت وقتی گردشش می بردم حس می کردم کسی هستم.چون من تنها کسیم که اون تو دنیا داره.

 

قشنگه.نه؟

برند جدید کابوسم

دوبار هم دیشب دیدمش.

اینکه یه امتحان یه واحدی یا دو واحدی چرت داشتم و تاریخش رو قاطی کرده بودم و دیرزو بوده مثلا ولی من نرفتم بدم و حالا چی میشه ؟ و گریه ها ی بلند بلند