می خوام گریه کنم اصن...
-پسر خاله م بود.
- منو تو ولیمه ی عمه م دید.
-با دوستم رفته بودیم پارک اومد شماره داد دوس شدیم.
بعد تد بهش گفت که میدونی من ارسال دقیقا همینجا نشسته بودم که تو از در اومدی تو اما همو ندیدیم...می دونی همونجا به خودم چه قولی دادم؟ اینکه یه روزی برگردم اینجا و تو رم با خودم بیارم.
خدایا یه شخصیت ساختگی ای توی یه سریالی اون سر دنیا هس که مث منه.آرزوهاشو از مدل آرزوهای منه.
مرسی.من واقعا دنبال یه توصیف خوب بودم.برا این آدمایی که اعتماد به نفشس کشنده دان و بقیه رو به کون خودشونم حساب می کنن و چرا آدم میخواد جدی بگیردشون.این جدی بگیردشون هم همونجا نوشته بود.دنبال همینم بودم.که چه جوری حسمو بشون بگم.
می گفت چون در مورد هر چیزی یه گزاره مشخص دارن.تردید ندارن.انگار بارها بش فکر کردن.بس که با اطمینان حرف میزنن و میدونن دارن چیکار می کنن.
آفرین .آره .همینه.آخ کاش منم اینجوری باشم!
گاهی در آن مزارع دختری را میدیدی که مرد جوانی دست روی شانه های او انداختهو دارند گردش می کنند.به من می گفتند"شوهرش است".دست همدیگر را گرفته بودند و زیر درخت ها یگدیگر را عاشقانه میبوسیدند.پشت دختر به تنه ی درخت چسبیده بود.بار دیگر با لحنی اطمینان بخش تکرار میکردند"شوهرش است"
دقیقا قضیه ازدواج نیمه مستقل.البته قصدم از نوشتنش این بود که این بخش "با اطمینان" ئه حرصمو در آورده بود.
:)
خیلی غصه خوردم ولی الان میبینم که چیز خوبی ازش یاد گرفتم.اینکه هر کسی جای خودشو داره.الان هم گهگاهی از هم خبر میگیریم.خیلی صمیمی و خوب و اینا.ازش پرسیدم دوست جون جونیش کیه.کسی که با هاش یه پاتوق داشته باشه.خیلی برن با هم بگردن.گف یکی ازدوستای دانشگاش.کلی جا رو رفتن با هم کشف کردن.به همین وقت عزیز اگه ذره ای ناراحت شده باشم.چون من یه جور دیگه دوسشم.منم خیلی دوس داره.منم خیلی دوسش دارم.اما دوستای دیگه ای م دارم.با هر کودوم یه جور باند دارم.هر کودوم جای خود.خیلی خوبه که آدم اینو بدونه.راضی م و هیچ توقعی م ندارم.
ادامه ی این افکار دیوونه م می کنه.
پ ن: یه دوباری خوندمش.خیلی خوندنیه آخه.کتابو ندارم الان.دس یکی از دوستامه.گمش کرده احتمالا.چون همش منو میپیچونه.خودمم هی یادم میره پیگیری کنم که هی! من یه کتاب ناموسی دارم که دست توئه!
دو نه دونه دیالوگا و حرکتاشونو حفظم.چه بازیگریه شقایق دهقان.عکس العملش تو اتاق داوود وقتی ستاره و امیر اومدن خیلی طبیعی بود.ینی مثلا منم اگه بودم.دقیقا همچین رفتاری داشتم.عشق انقد آدمو مظلوم می کنه؟من از شقایق دهقان خوشم نمی اومد.از نوجوانی.همینطوری بیخودی.الان خیلی دوسش دارم.چقده خوب کبود بود از گریه: خیلی فیلمی آقا ناصر...!!
من فدای این دل دل کردنای ناصر بشم.با تردید نزدیک شدناش:چه عجب ما بالاخره شما رو دیدیم فریبا خانوم.چقده غمگین.همو اصنم نگا نمیکردنا...این خوبه.زیر زیرکی.فقط وقتی ناصر دور ش فریبا باحسرت نگاش کرد.ازین عشقا خوبه نشون بدن.من خیلی دوست دارم.
چقدم پررو شدن خوبه صدا سیما اجازه پخش میده؟البته کلی خونده م که خیلی بشون گیر دادن سر فیلمنامه.داوود و ناصر مامان هم داشته ن.احتمالا دیگه روشون نشده بزنن تو ذوقشون بیشتر از این.که ناصر بر میگرده میگه: اینا رو ولش کن.فریبا چه طوره؟ می دونه من تیر خورده م؟
پ ن:دهن منو آسفالت کرد انقد پرسید پیرنم خوبه؟ گوشواره هامو نگا...!!
بابا من اصن یادم رفته بود.الان دانشکده ای هس.بچه هایی هستن که من الان در بینشون نیستم.کاملا یادم رفته بود پارسال این موقه منتظر بودم همصحبتم از شیراز برگرده.اومد.با یه مانتوی جدید و یه رژهمرنگ مانتوی جدید.نشستیم حرف زدیم.من غذای سلفشو گرفتم و ناهار هم خوردیم.چه قده جالب.قبلنا اینجوری نبودم.چه قده دل کندن برام سخت بود.
فک نمی کنم به اینکه دیگه به همصحبتم اعتمادی ندارم و از چشمم افتاده ربطی داشته باشه
به قول هولدن کالفیلد ناتور دشت تو آخرین جمله ی کتاب:
"هیشوقت به هیشکی هیچی نگو.اگه بگی دلت برا همه تنگ میشه!"