می خوام گریه کنم اصن...

how i met your father

-مامانش منو تو مولودی دید.بعدم اومدن خواستگاری.

-پسر خاله م بود.

- منو تو ولیمه ی عمه م دید.

-با دوستم رفته بودیم پارک اومد شماره داد دوس شدیم.

robin who?

مادر بچه های آینده ی تد واقعا تحفه س.جدی میگم.هم با حاله مث خود گروه اینا.هم نازه هم یه چارم خاصی داره.البته هنو تد رو ندیده.با لیلی دوس شده کلی.هنواسمشو نمی دونیم.نا امید نشدم.هموجوریه که میخاسم .آدم دلش بخاد.یه شخص ویژه .دقیقا د وانه ئه.تد رابین که هیچی همه آدما رو یادش رفته انگار.البته هنوز دلمونو آب کردن و نشون ندادن که چجوری بوده آشناییشون.فقط هی فلش فوروارد میزنه.مثلا نشون میده تد و خانومه همونجایی نشستن که تد ارسالش تک و تنها داشته جدول حل می کرده.همون هتل عروسی رابین و بارنی.نیشسته بودن و داشتن قربون صدقه هم میرفتن.میخاستن همو ببوسن.تد می گفت کام هییر...با یه تکون سر بامزه.زنشم همون ادا رو تکرار میکرد.یو کام هییر...:)

بعد تد بهش گفت که میدونی من ارسال دقیقا همینجا نشسته بودم که تو از در اومدی تو اما همو ندیدیم...می دونی همونجا به خودم چه قولی دادم؟ اینکه یه روزی برگردم اینجا و تو رم با خودم بیارم.

 

خدایا یه شخصیت ساختگی ای توی یه سریالی اون سر دنیا هس که مث منه.آرزوهاشو از مدل آرزوهای منه.

سنین اولماک ایستیوروم ینی می خوام مال تو باشم.نه که می خام با تو باشم.اون یه چیز دیگه میشه

حسینیه های روستاهای نایین....با اون گلیمای آبی کمرنگ.که بچگیام روشون کلی بازی کردم.خیلی تو محرما با صفا میشه.زیر نور چلچراغا و صدای هزاداری و زنجیر و سنج.دو طبقه داره.زنا میرن بالا.یه بالکن مانندی داره که میتونن پایینو ببینن.ینی بالا کوچیکتره.دور تا دوره بالکنه.یه نمه مث خونه دوبلکس.اما بالکنش بیشتره.خیلی باشکوهه.خیلی.مخصوصا وقتی دخترای تازه عروس از اون بالا شوهرشونو به بقیه نشون میدن: نگگگا اونه که کنار ستون واستاده.آره همون

یا  داشت میراث جهانی بشریت حیبه جعفریان تو همشهری داستان عید امسال.

مرسی.من واقعا دنبال یه توصیف خوب بودم.برا این آدمایی که اعتماد به نفشس کشنده دان و بقیه رو به کون خودشونم حساب می کنن و چرا آدم میخواد جدی بگیردشون.این جدی بگیردشون هم همونجا نوشته بود.دنبال همینم بودم.که چه جوری حسمو بشون بگم.

می گفت چون در مورد هر چیزی یه گزاره مشخص دارن.تردید ندارن.انگار بارها بش فکر کردن.بس که با اطمینان حرف میزنن و میدونن دارن چیکار می کنن.

آفرین .آره .همینه.آخ کاش منم اینجوری باشم!

از طرف او هم تموم شدا...

گاهی در آن مزارع دختری را میدیدی که مرد جوانی دست روی شانه های او انداختهو دارند گردش می کنند.به من می گفتند"شوهرش است".دست همدیگر را گرفته بودند و زیر درخت ها یگدیگر را عاشقانه میبوسیدند.پشت دختر به تنه ی درخت چسبیده بود.بار دیگر با لحنی اطمینان بخش تکرار میکردند"شوهرش است"

 

دقیقا قضیه ازدواج نیمه مستقل.البته قصدم از نوشتنش این بود که این بخش "با اطمینان" ئه حرصمو در آورده بود.

این سریالا رو میبینم.خارجکیا حسودیم میشه.نمی تونم قهر کنم چمدون بیارم یه دنیا کرم و لوسیونم که اسمشونم حتی نمیدونم جم کنم ببرم.حرصم ازین کرمها هم گرفته ها...

رمان خونی م هم ادامه داره.هر چن کند.هنو اون وسواسه رو دارم.الان دمبال کتابی هستم که دبیرستان بچه ها می خوندن و به دست من نرسید هیشوقت.پسره عاشق زن داییش شده بود.من نمی خام قضاوت کنم لابد دلایل خودشو داشته.:))) خیلی می خوام بخونمش.عشق مضاف الیه بود تو اسمش.ازین کتاب جلد سفتا.یه چیزایی یادمه.حریم عشق که نیود.سپیده عشق یا حریر عشق.

چقد این ترکیه ای ها ضایعن.بسی رومانتیک و فوق العاده در آهنگ سازی اما ضایع.این سریاله که میدیدیم انتقام بود دیگه...یه سریال آمریکایی هم هس به اسم ریونج دققققیقا با همین سوژه.به خدا.من اول دیدم پوستراشون شبیه همه بعد که خلاصه شو خوندم دیدم به به.

:)

الان که دلم هوای نامه نگاری کرده یادم افتاد که دوستم یه کیسه ی یادگاری داره که بخشی ش هم نامه های منه بش.تو دبیرستان.حتی تو چند تاش هم نقاشی کشیده بودم.یه دفه که خونه شون بودم دیدمشون.و خوندمشون.چه قده خجسته بودم من.توی نامه ها همه ش گلایه کرده بودم که چرا انقد با من کم دوسته؟ چرا همه ش "در کون "من نیست.(به کسر ر) خب یه اصطلاحه واسه رفقای جون جونی که همه جا با همن.ازین مناسب تر پیدا نکردم.خودم و خودشو خیلی با این ایده اذیت کردم.ازین آدما نبود که فقط با یه نفردوست باشه.

خیلی غصه خوردم ولی الان میبینم که چیز خوبی ازش یاد گرفتم.اینکه هر کسی جای خودشو داره.الان هم گهگاهی از هم خبر میگیریم.خیلی صمیمی و خوب و اینا.ازش پرسیدم دوست جون جونیش کیه.کسی که با هاش یه پاتوق داشته باشه.خیلی برن با هم بگردن.گف یکی ازدوستای دانشگاش.کلی جا رو رفتن با هم کشف کردن.به همین وقت عزیز اگه ذره ای ناراحت شده باشم.چون من یه جور دیگه دوسشم.منم خیلی دوس داره.منم خیلی دوسش دارم.اما دوستای دیگه ای م دارم.با هر کودوم یه جور باند دارم.هر کودوم جای خود.خیلی خوبه که آدم اینو بدونه.راضی م و هیچ توقعی م ندارم.

آیا تو آن گمشده م هستی رو کامل نخوندم.افسرگی گرفتم وسطش.گفتم به چه دردی می خوره من الان اینو بخونم.مگه من هی با پسرا دوس میشم که بخام تستشون کنم که گمشده م هستن یا نه؟ اصن من روم میشه؟توی کتاب صراحتن گفته بود که تا با کسی نخوابید نمی تونین رفتارای جنسی شو حدس بزنین.آدم که نمخواد ماجراجویی کنه که.دو نفر که میخوان با هم باشن و حالا ازدواج کنن باید همه جوره اوکی باشن.خب آدم هی با مردم آشنا میشه هی میبینه به دردش نمی خورن و یکی دیگه.

ادامه ی این افکار دیوونه م می کنه.

خودم کتاب برعکسشو داشتم.رازهایی درباره مردان که هر زنی باید بداند.نوشته دکتر باربارا دی آنجلیس.با اولین پول گنده ای که دسم اومد خریدمش.یواشکی.وقتی خوندم تازه فهمیدم دنیا دس کیه!! چه خبره من نمی دونستم.کتاب فوق العاده ای بود.خیلی رویایی.قول دادم به خودم یادم بمونه همه چیش وقتی بعد صدو بیست سال شوهر دار شدم.اگه دکتر دی آنجلیس که کسی سن دقیقشو نمی دونه  اینهمه در طول زندگیش دوس پسر نداشت که ما الان همچین گنجینه ی گرانبهایی رو نداشتیم.هر فصل کتاب با این جمله شروع میشد که سالها پیش"نامزد" ی داشتم که.... و بعد گفته بود که چه اشنباهاتی تو رابطه م داشتمو و شما اینکارو نکنین.خوشم اومد از صداقتش  ینی.می تونس بگه یکی از مراجعینم اینجور تعریف کرد که سالها قبل "نامزدی" داشتم که...آخه دکتر دی آنجلیس مشاور توپی هم هس طبیعتا و من خیلی قبل ته یکی از کتاباش(آیا تو آن گمشده م هستی؟)خونده بودم که ساعتی ۵هزار دلاره حق مشاوره ش.موفق باشن ایشاللا:)

پ ن: یه دوباری خوندمش.خیلی خوندنیه آخه.کتابو ندارم الان.دس یکی از دوستامه.گمش کرده احتمالا.چون همش منو میپیچونه.خودمم هی یادم میره پیگیری کنم که هی! من یه کتاب ناموسی دارم که دست توئه!

بهنام تشکر زنش روانشناسه.خودش  داره کتاب رازهایی درباره ی زنان که هر مردی باید بداند دکتر باربارا دی آنجلیسو میخونه الان و به همه توصیه کرده بعدم ده تا نکته دربراه زنا گفته.همه رو یادم نی.اما همه شبیه هم بودن و یه چیزی تو مایه های اینکه بعضی زنا کنجکاو تر از اونی ن که نشون میدن....

امروز با تکرار قسمت آخر سریال دزد و پلیس کلی گریه کردم.اصن من آبسسد م با این سریال.که چی؟ البته رو نمی کنما.فقط اینجا!نفهمیدم برای دل ناصر گریه می کنم یا فریبا.که انقده ناز و معصوم شده بود.همه ش لبخند زورکی میزد.شایدم برای خودم بیشتر از همه.واسه خودمم جالبه.نه که نپرسیده باشم از خودم .که چرا انقد درگیر این سریالم.چرا کلا انقد درگیر سریالام و آدمایی که توشون عاشق میشن.چرا هی میام ازشون با اشتیاق می نویسم؟بخاطر اینکه خیلی غمگینم! این قد و بالای بهنام تشکر هم که...اصن میخام گریه کنم میبینمش.آدم کیف می کنه نگاش کنه.یه ژست دیگه ایم داره که من دیوونه شم.معمولا به عاقل اندر سفیهی ش تعبیر میشه.اما من میگم یهو یه جور عجیبی آروم میشه.قشنگ نگا می کنه.آروم حرف میزنه.لبخند میزنه.خیلی دوسش دارم من.خیلی.خدا همچین قدو بالایی و همچین آرامشی نصیبم کنه.من این آرامشو تو هر کی ببینم عاشقش میشم.

دو نه دونه دیالوگا و حرکتاشونو حفظم.چه بازیگریه شقایق دهقان.عکس العملش تو اتاق داوود وقتی ستاره و امیر اومدن خیلی طبیعی بود.ینی مثلا منم اگه بودم.دقیقا همچین رفتاری داشتم.عشق انقد آدمو مظلوم می کنه؟من از شقایق دهقان خوشم نمی اومد.از نوجوانی.همینطوری بیخودی.الان خیلی دوسش دارم.چقده خوب کبود بود از گریه: خیلی فیلمی آقا ناصر...!!

من فدای این دل دل کردنای ناصر بشم.با تردید نزدیک شدناش:چه عجب ما بالاخره شما رو دیدیم فریبا خانوم.چقده غمگین.همو اصنم نگا نمیکردنا...این خوبه.زیر زیرکی.فقط وقتی ناصر دور ش فریبا باحسرت نگاش کرد.ازین عشقا خوبه نشون بدن.من خیلی دوست دارم.

چقدم پررو شدن خوبه صدا سیما اجازه پخش میده؟البته کلی خونده م که خیلی بشون گیر دادن سر فیلمنامه.داوود و ناصر مامان هم داشته ن.احتمالا دیگه روشون نشده بزنن تو ذوقشون بیشتر از این.که ناصر بر میگرده میگه: اینا رو ولش کن.فریبا چه طوره؟ می دونه من تیر خورده م؟

مامانم دیروز تنهایی راهی مسافرت شد.رفت برای خودش یه لباس جدید خرید.قاب عینکشو عوض کرد.گوشواره شو داد طلافروشی تعمیر کرد.برای خاله ها و مامان بزرگ سوغاتی اینوری ورداشت.همه هم با شوق و ذوق.چقده دلم خواست.کاش جایی بود که منم با عشق چمدون می بستم و می رفتم.تنهایی.شایدم با یه همسفر دوس داشتنی.کاشکی دل خوشی بود.

 

پ ن:دهن منو آسفالت کرد انقد پرسید پیرنم خوبه؟ گوشواره هامو نگا...!!

بابا من اصن یادم رفته بود.الان دانشکده ای هس.بچه هایی هستن که من الان در بینشون نیستم.کاملا یادم رفته بود پارسال این موقه منتظر بودم همصحبتم از شیراز برگرده.اومد.با یه مانتوی جدید و یه رژهمرنگ مانتوی جدید.نشستیم حرف زدیم.من غذای سلفشو گرفتم و ناهار هم خوردیم.چه قده جالب.قبلنا اینجوری نبودم.چه قده دل کندن برام سخت بود.

فک نمی کنم به اینکه دیگه به همصحبتم اعتمادی ندارم و از چشمم افتاده ربطی داشته باشه

اصن الان دلم نمیخاد تیریپ دلتنگی ور دارمو هی بگم یادش بخیر یونی اسنجور یادش بخیر یونی اونجور.خیلی چیزها هس مسلما.منم آدمی نیستم که دلتنگی مو پنهون کنم.هیچوقت.اما تا اطلاع ثانوی دلم نمیخاد برم تو اون حال و هوا ها.فعلن که خوبم.

به قول هولدن کالفیلد ناتور دشت تو آخرین جمله ی کتاب:

"هیشوقت به هیشکی هیچی نگو.اگه بگی دلت برا همه تنگ میشه!"