سمت راستیه بهار ئه.
فقط دارم فحش میدم.چون هیچی دیگه حسم رو بیان نمی کنه.ویولن میزنه دیوانه کننده!
به هر حال روسی میخونه و محشر
اما بهار جدیدنا با ازل دوس بود.ایشان هم می دونس.ازل ایشان رو دوس داشت و همون عمر بود که ایشان عاشق عمر بود. اما تازگیا از ال هم خوشش اومده بود.خیلی پیچیدس قضیه:)
یه ذوق عشقولانه دیگه م بون.اینا اصن یه جور دیگه برام جذاب بودن.شبنم و تیفیک(توفیق تو دوبله فارسی).اینا جفتشون برای ازل کار می کردن که میخواس چنگیز و ایشان رو به خاک سیا بشونه.شبنم یه ذره ازل رو عصبانی کرده بود.تیفیک همیشه کشیک میداد.می رفتن و می اومدن و به هم کار نداشتن.یه دفه جون شبنم در خطر بود.داشت رد میشد که یهو یه دستی جلو دهنشو گرف.اومد داد بزنه که نتونس.تیفیک با ایما اشاره گف آروم باشه که یهو چشاش افتاد تو چشای آبی و ترسیده ی شبنم و به همین سادگس عاشقش شد.
این همون شبنمی بود که همیشه میدید اما الان یه احساس دیگه یی داش.تو همون لحظه پیدا کرد.اصن دگرگون شدنشون که آدم میبینه دلش میخواد روزی صد دفه عاشق شه.بخدا.انقد خوب بازی می کنن که آدم اگه عاشق هم نباشه پر در می آره و هوس می کنه.
جونم! بعدش دیگه همه ش معذب بود بنده خدا.همه ش نگاهای دزدکی پر از تمنا.چه قد همه چی به سادگی!!

خواهرانه
مامانم بدون اینکه بدونه چقدر غصه دارم می کنم با طنز و لبخند برام تعریف کرده که منو روی رختخواب ها میذاشته تا دست خواهرم بم نرسه و نکشدم.
اگه بخوام از رابطه خودم وخواهرم بنویسم و کودکی م که خوش نگذشت مثنوی هفتاد من کاغذ میشه.قصد غر زدن و تقصیر گردن کسی انداختن هم ندارم.در همین حد که اصن با بچگیم حال نکردم چون خواهرم آرزو میکرد کاش نبودم.اینو با خط خودش توی یکی از دفتر هاشم خوندم.می دونم دوسم هم داشت و داره.ولی از اون مدل دوست داشتن های بدرد نخور.
خیلی اذیتم کرد.خیلی.گرچه هر چی بزرگتر شدیم این اذیت ها کمتر شد و نوعش هم عوض شد.خوبی هایی هم داشت و داره.مثلا این دفاع کردنش از من توی مدرسه.اما به خونه که میرسیدیم اون روی سکه بود.همچین میگفت کسی حق نداره به خواهر من چیزی بگه وگریه ش میگرفت.توی دلم اضافه میکردم به جز خودم!
فکر می کنم شاید این مظلوم بازی های من بود که کار رو خراب تر می کرد.خب اینطوری یاد گرفته بودم.ین یاگه من هم دعوا می کردم الان خواهر هایی بودیم مثل بقیه.بله همینه.اون دعوام می کردم ومنم چیزی نمی گفتم اون عذاب وجدان میگرفت و دوباره سر من خالی می کرد.مسخره ست ولی درسته!
کلاس اول ابتدایی بودم.شب خواهرم داشت توی یک برگه ای چیزی می نوشت.دور و برش که بودم دعوام میکرد که فضولی نکنم.رفتم پی کار خودم .یکمی بعد اون برگه رو آرود و داد بهم.یه نامه بود به من.توش از همه کارایی که کرده بود و رفتاراش معذرت خواهی کرده بود و نوشته بود برام آرزو داره و خودش هم کمک می کنه که زندگی خوبی داشته باشم.دقیق که یادم نیست ولی مضمونش همین بود.نامه یه ضمیمه هم داشت.یه پاککن نسبتا بزرگ.اون موقع ها تاره مغازه نبش کوچه مون آورده بود.شبیه یه کتاب بسته بود.روشم یه چیزای انگلیسی نوشته بود.سفید بود.
عزیزتر از وطنم
واللا منم نمی دونستم تا همین چند سال پیش.فک می کردم فقط به فرش های ریز بافت ابریشمیش معروفه.باش از خودم خجالت بکشم که انقده کم می دونم درباره وطنم.
یکی از همشهری ها یه سایت هم برای روستا درست کرده.دمش قیژ
آخه مگه نباید ازین لحاظ قم در رده ی اول باشه.
فقط سوال پرسیدم
دلم میخواد سفرنامه بنویسم.
اگه مث قدیم قدیما با قاطری چیزی م میرفتم که عالی!
نکته: بله.تو این سفر تنها باشم.
بعدالتحریر: منشا این فانتزی داستان سفرنامهی اصفهان هوشنگ مرادی کرمانیه.مجید به خیال سفرنامه نویسی همراه یه راننده کامیون را می افته بره اصفهان.که همه چی رو با چشاش بخوره و بنویسه.اما فقط از جاده اصفهان میرن و اصن داخل شهر نمیشن.طرف فقط میخواسته ماشینشو ببره تعمیرگاه.بچه چیزی نمی بینه که توصیف کنه.از خودش در می آره و از این اون می پرسه و از روی کتاب جغرافی می نویسه.مث همیشه.
البته کیومرث پوراحمد نه اینکه داستان رو توی اصفهان بخ تصویر کشید داستان رو به سفر نامه شیراز تغییر داد.عب نداره اونطوریم خوب بود.حال و هوامو عوض کرد.
just for the record
صرفا جهت اطلاع
فکر می کردم یه تجربه ی بازه.اما کوفت هم نبود.یه چیز گه مال به تمام معنا بود.لیدرالی ینی!
همه چیش فیک و حال بهم زن بود گه کثافت از سر و روش بالا می رفت انقد الکی و دل خوشکنکی و بیخود بود.
فکر می کردم یه تجربه ی بازه.اما کوفت هم نبود.یه چیز گه مال به تمام معنا بود.لیدرالی ینی!
همه چیش فیک و حال بهم زن بود گه کثافت از سر و روش بالا می رفت انقد الکی و دل خوشکنکی و بیخود بود.
دلم لرزید
و این داستان همچنان ادامه داشته باشه.
این از اینکه هیشکی خاطر آدمو نخاد بدتره
ینی من سر دیدن این خیانتایی که بیهتر به شوهرش میکرد و با برادرزاده خونده شوهرش میخوابید کلی هیجان زده بودم.
ازل و ایشان (همون آیسان دوبله فارسی )که دیگه هیچی!ایشان میگف من تا تو رو دیدم تازه یادم افتاد که منم دل دارم!!
از رابطه ابراهیم پاشا و نگار کالفا ذوق زده بودم و وقتی ابراهیم بش گفت همین یه بار بود و دیگه تکرار نمیشه با گریه ی نگار گریه م گرفت.وقتی از پشت پنجره قامت عشقشو نگاه می کرد که دور میشه انگار من جای نگار دلم میسوخت.(خب البته که این رابطه ادامه پیدا کرد و تا گندش در نیومد تموم نشد!خیانت به خواهر سلطان کم چیزی نیس)
میخوام بگم خیانت برام جذاب بود.چیزیه که توی خیلی سریالای دیگه م ازش استفاده میکنن.خارجکی ها هم.منتها به این خوش آب و رنگی و جذابی نیست اما بازم گاهی وقتا تنها چیزیه که آدمو دنبال سریال می کشونه.
اما یه لحظه م فکر نمی کردم اونایی که خیانت می بینن چی میکشن.اینکه چجوری می تونن تا آخر عمرشون دیگه کسی رو دوس داشته باشن.اینکه چه کار کثیفیه.یواش یواش بدم اومد.اونوقت عشق ممنوع فقط آهنگ تیتراژش جالب بود.بقیه ش درد بود.دلم برای عدنان کباب بود!بد بخت هر کاری میکرد که زنش رو خوشحال کنه.
حالا دارم فکر می کنم چی میشه که یکی خیانت می کنه؟ همیشه هم اینطور نیست که از طرفش ناراضی باشه و دس به اینکار بزنه.این که دیگه دردناک تر!! طرف خوش و خرم هم خدا رو بخاد و هم خرما رو.نخواد طرف قبلیشم از دس بده.اصلا خیلی هم دوسش داشته باشه.بمیره براش.از از دس دادنش نابود بشه.پس چی میشه که بش خیانت می کنه؟
من بتون می گم.می دونه داره کار اشتباهی می کنه اما نمی تونه جلوی هیجان ممنوعه بودن این کار مقاومت کنه.این شور و حرارتی که حس می کنه این وسط رو از هیچ جا نگرفته.
برای اینکه آدم شل ایه.
ببین پس با توجه به این کارایی که دخترا با دوس پسراشون می کنن- که آدم از شنیدنش از دختر بودن خودش بیزار میشه-من می تونم بگم من تا حالا دوس پسر نداشتم.
یه دو دفه بیرون رفتن و رو نیمکت نشستن و حرف زدن رابطه نمیشه.
بوس هم که در کار نبوده که دیگه هیچی!
اصلا از پسری که در تلاشه مزه بریزه متنفرم.بزرگ نشده به نظرم هنوز.
نمی گم لبخند زدن و به این اداها واکنش نشون دادن کار بدیه.هیچ چیز خاصی م نیست.من دوس ندارم.بخندم بگم خب چقد تخفیف میدین؟بعد تو چش طرف زل بزنم و سرمو یه نمه هم کج کنم.
حس می کنم این اداها اجتماعی بودن نیست!
اما فقط کلاقرمزی یه که هر سال داره جک تر و جک تر میشه!!
آرزوهاتونو بنویسین
و داداش کوچیکه هم هر روز یه طرح و اسم جدید به ذهنش میرسید و نقاضی می کردو مینوشت و روز بعد ول میکرد میرفت سراغ یه عنوان دیگه.چقد مسخره ش می کردیم.اون یکی داداشه از من بهتر می نوشت.داستانایی از خودش در می آورد که می موندم!
اینا رو در آزای پول یا برگه کاغذ به هم میدادیم.بعد که یواش یواش بزرگ شدیم عروسکا رو بردم انباری.دیگه م اون مرغ و خروسا رو ندیدیم.این چیزاییم که نوشته بودیم رفت پیش عروسکا.تا همین چند روز پیش هم نوشته های داداشمو دیده بودم.مامان نمی ذاشت کسی نزدیکشون بره.نگهشون داشته مث یه گنج گرانبها.همیشه فکر می کردم نوشته هام گم شدن.به قول خودم مجموعه آثارم.
توی دفترم نوشته بودم کاش پیدا بشن.و همین چن روز پیش با دفتر خاطراتم و یه کتاب ساییده شده ی داستان به اسم ملکه برفی پیداشون کردم.انگار دنیا رو بم دادن.بازم دست مامان درد نکنه که اینا رو نگه داشته .هر وقت یادم می افتاد و بش می گفتم اصلا به روی خودش نمیاورد.لابد میترسیده بریزمشون دور.چون ازین کارا می کنم.
حالا دونه دونه بازشون می کنم و میمیرم از خنده.من انقد نویسنده ی خوب و تخیل پردازی بودم خودم نمی دونستم؟ :)) بعد من یادم نبود داستان هم نوشته بودم.تا الان که بررسی کردم(دلم نمیاد همه رو یه جا بخونم!) پنج تا داستان ور خوشگل نوشته م.طرح جلدشم خودم کشیده م و رنگ کردم.یه زمانی دلم خیلی خوش بوده!!
تهشون یه عکس دیدم.نوشته بود پشتش بهار 81 برش گردوندم من بودم در آغوش مامان کنار داداشا و مامان بزرگ که به پهنای صورت می خنده.کنار تلویزیون کوچولوی مادربزرگ.
همه این نوشته ها بوی کاغذ کاهی و چیز قدیمی میده.بویی که عاشقشمبوی کتابای چاپ دهه شصت.لای جلد کتاب لشگر فیل بودن.همون داستان اصحاب فیل معروف قرآن.ازون جلئای سفت قدیمی رنگی.
اصن چقد خوب
اگه اون دفتر خاطرات کوچولو قفل الکی دار م که روش عکس چارفصل بود رو هم پیدا کنم که دیگه خیلی هم عااالی!!
مامان نوستالجی دوست من!
آنجلینا جولی بای ئه.
جوونی کنین.به سن من که رسیدین می فهمین.
موهاتونو رنگای شاد کنین.شما جوونین.
تو خیلی خانومیا.اینجوری نمیشه.دیگه زیادی خوبی!
اگه آرایش نکنی شوهر گیرت نمی آدا!
خب برا اینکه آرایش نمی کنی اصن.
شماها واقعا با هم دعوا نمی کنین اصن؟ آخه معمولا این خواهرایی که سنشون نزدیک همه با هم درگیری و رقابت دارن.چه قد خوب پس!
(خب برا اینکه من تحمل می کنم خانوم و هی هیچچی نمی گم)
گپ های خواهرانه
که من گفتم لزبین.و ایندفه واقعا گف اوه اوه!