ایمیل هامونو تند تند چک کنیم
الان اگه همینجوری بخام برم بیرون.بعد از گذشتن از سد سوالات تا زودترین حد ممکن برگردم بهتره.اما روزایی که یونی میرفتم تا نه هم می تونستم بیرون بمونم.حکمتش موندم چیه.
قبلا هم یه چیزایی نوشته بودم.اینی که میخام بگم بیشتر اقتباسی بود.یه داستانی خونده بودم یادم نی کجا.یه پسری بود تو دانشگاه عاشق همکلاسیش میشد.بعد اینا نامزد میشدن بعد تصادف میکردن بعد رفیق پسره به دختره میگف نامزدت مرده و بعدم خودش مخ دختره رو میزد.این سوژه ی اصلی داستان بود.خودمم به این صراحت نخونده بودم.مثلا داستان کلی در راستای توجیه عشق پنهان پسرک به نامزد دوسش پرداخته شده بود و کتاب قشنگیم بود.اسمش خورشید داشت توش.
آقا سال سوم دبیرستان ما ورداشتیم اینو به صورت انشا یی بلند در آوردیم تا سر کلاس زبان فارسی با اون معلم همیشه تحسین گرش بخونیم.منم مث هوشنگ مرادی کرمانی بودم که ذوق زنگ های انشا رو داشت.(راسش واسه این تشابه هم خیلی خوشالم) انشا نداشتیم.اما من انقد اصرار داشتم و بچه ها انقد بی حوصله بودن و معلم انقد استقبال میکرد که من همیشه یه چیزی برا خوندن داشتم.یا انشا یا گزارشای سر کلاس یا حتی قصه های مجید.
خلاصه با کلی امید و آرزو انشا رو می خوندم که معلم زد تو ذوقم که این غیراخلاقیه.منم نامردی نکردم گفتم خب حلا که غیراخلاقیه من از خوندن ادامه ش معذورم.لج کردم و گفتم میشینم.خانوم شوروع کرده بود به درست کردن حرفش و آخر ک دید زیر بار نمیرم گف حدقل دفترمو بدم یکی از بچه ها ادامه شو بخونه.
خیلی رو داستانه حساب وا نکرده بودم.صحنه های رمانتیک و احساسیشم خیلی لوس درومده بود حالا که فکر می کنم.اما جدید بود داستانش واسم و توی ذوقم خورد.
الانشم چیزی ندارم که"بیافرینم".اما میخام از خودم بنویسم در هیاتی دیگر.یکی از دوسام یه روزی بم گف که یه زمانی خیلی می نوشته.هر جوری که نبوده و دوس داشته باشه و هر چیزی که میخاسته داشته باشه یا بشه رو توی یه داستان می نوشته.آدم در دل کنی نبود.نمی دونم چی شد که اینو بم گفت.راسش خیلیا اینطورن.به من که میرسن خوب سفره ی دلشونو وا می کنن.اینم همین یه بار بود.بعد شد همون دختر شیطون وخاطره هاشم شد مثلا خاطره روزی که شیشه در ورودی رو ندیده و تمام قد آوردتش پایین.
همین به من ایده داد.
خداوندا سه درد آمد به یک بار
هیچ وقت بش نگفته پسر عمه زا.
همیشه هم حیرون محبتشم.با همه ی عصبانیتاش و با دمپایی تهدید کردناش.اصن با چه لبخند و عشقی به این توده های اسفنجی نگا می کنه....
مثلا شب سیزده بدره کلا قرمزی پیک شو حل نکرده آقای مجری داره نهایت تلاششو به کار می بره به هر حربه ای متوصل می شه تا این بچه مشقشو بنویسه اونوقت پسر عمه زا راس راس می گرده برا خودش؟
حیرون این بشرم اصن.خیلی دوسش دارم.هر چقدم از بقیه تعریف کنم ته تهش شخصیت مورد علاقه م اینه.
از هر کسی که ایده ساختنشو داد.هر کی درسش کرد هر کی محمدرضا هدایتی رو برا صدا پیشگی ش کشف کرد هر کی که این شخصیتو براش نوشت از عروسک گردانش از صداش و خلاصه هر کی که یه همچین توله سسگی رو به تلویزیون معرفی کرد هر چقدم تشکر کنم کمه.
%20Pesar_Amme_za_90.jpg)
چیزی که میخام بگم اینه که خیلی دیده بودم این فیلم پخش بشه.اما دوسش نداشتم.جدیدیا شو ترجیح میدادم.الان فهمیدم واسه اینکه هیچ وقت هیچ وقت از اولش ندیده بودم.از سر دعواهای آقای مجری به شدن لاغر با کلاقرمزی دیده بودم.از ذوق کلا قرمزی برا مدرسه و حرفای امیدوار کننده ی مجری که چشای خوشگلت خراب نشه و گلی که به خیال کلاقرمزی بش تقدیم شده بود و دل تنگی کلاقرمزی خبر نداشتم.ینی نمی دونستم چی شده بود که کلاقرمزی خودشو به اب و آتیش زده بود بیاد پیش آقای مجری خیابون"جام جهانی"(به جام جم میگف جام جهانی.ینی بزنم لهش کنم!)
می گفتم غمگینه.دلم میسوزه.اما وقتی از اول با کلاقرمزی همراه شدم خیلی دلچسب بود برام.همه جاش.اون تیکه که کلاقرمزی رو کاپوت ماشین با مجری حرف می زنه و مجری میگه چرا نمیری خونتون هم از تیکه های مورد علاقه م بود.کلاقرمزی مجری رو دوس داش چون آقایی بود که دعوا نمیکرد و حرف که میزدانگار قند تو دلش آب میکردن بس که لبخند میزد.چه توصیف قشنگی.خیلی دلم خواستش.
من این دنیای دلگیر و سمج و بچگونه ی کلاقرمزی رو دوست دارم.اصن هم عوض نشده.دقت کردم.لحن حرف زدن و حرفاش و حالتاش و مظلوم شدناش همه همینطوری مونده.فقط قیافه ش بود که خیلی هم اونموقه بش می اومد.الان به موقه ش تخس هم هس.وقتی میگه چرا؟؟؟ تو دل من قند آب می کنن.
این دنیا و دوس دارم.
راسسی یه چن وقتی بود یادم رفته بود کلاقرمزی یه چشش سبزه یکیش آبی.