رفتم کتابخونه.صب یازده پا شدم.اولین کاری که کردم این بود که موهامو بستم.بعد یه دقه نشستم ببینم چیکار کنم.کتاب کنکورو از زیر تخت کشیدم بیرون.کیفمو پیدا کردمو و چپوندم توش.یه دفترم میخاستم.یه چن تا برگه م که توش نکته بنویسم.  همه رو گذاشتم تو کیفو رفتم نیمرو خوردم.بعدش را افتادم.اولش گفتم که هندفری بی هندفری به گوشی تم ور نمیری.رمان هم نمی خونی اونجا!

پس چون آهنگ نداشتم پیاده رفتن منتفی شد.تاکسی گرفتم.خیلی خلوت بود.هر کی م بود دبیرستانی بود.من با امار چشمی ای که گرفتم به این حقیقت دس یافتم.قبلن ها که می اومدم دخترا رنگ و وارنگ نشسته بودن.رنگ و ارنگ از جهت تاپ های زیبایی که می پوشیدن و آرایش هایی که داشتن.مثلن اومده بودن درس بخونن.گروه گروه پای میزا جم شده بودن رو زمین و واسه هم خاطره تعریف میکردن.بله دروغ چرا من هم گوش میدادم.من هم که برای درس خوندن نمی اومدم که! البته یک دوخطی میخوندم چن تا تستی رو به کمک ته کتاب میزدم اما در اصل دلم به همین داستان های دوس پسری خوش بود.بله داستانهاشون همیشه یک دوس پسر داشت.گریه هم داشت.قرار هم داشتند.می اومدند دوساعتی بخونند(که نمی خوندن) و بعد ازظهر جیم بشن با آقا.

یکیش همکلاسی خودم.از صب ده دفه هر حقیقتی که مربوط به پسره بود رو برای من و این و اون تعریف کرده بود.همه م با صدای آهسته که موجب آزردگی حنجره ی انسان میشود.اصن بی قرار بود.سه نوع کرم پودر و پنکیک آورده بود.بعد نزدیکای قرار رفت توی دستشویی و همه رو مالید به صورتش.به قول خودش هر کودوم برای حاهای مختلف صورت.یک مداد سفید هم کشید توی چشمش تا درشت تر به نظر بیایند و این رو به عنوان یک راز آرایش به من گفت.بهترین مانتوش رو پوشیده بود.آخرم یه چادر انداخت سرش و در توضیح با شوق گفت که آرش دوس داره.همچین گفت که انگار داره انتظارات شوهرش رو براورده می کنه.حتی دو بسته پاستیل بزرگ هم خریده بود براش.خودش نمی دونست چقد هیجان زده س. بچه ها با دعای خیر بدرقه ش کردن تا دم در و رفت.من هم رفته بودم.البته همه ش می ترسیدم.هی به خودم می گفتم الان نگهبان چه فکری می کنه؟ رنگم پریده بود!

بعد هم داستان های قرار اون روز بود همه ش.پسره بزرگ بود .همه ش به خودم می گفتم چقد عوضی که دوست منو از درس و مشق انداخت.آخه همه ش گیر میداد که بیشتر بریم بیرون و اون می گفت کنکور که دادم...

دیگه خودم هم عاشق میشدم.عاشق آقای کتاب دار چشم چپول مو جو گندمی.که یکی از بچه ها ازش متنفر بود و یه بار گه دم آسانسور دیدش پیش خودمون با حرص بش گف جاکش!!

همینطوری الکی.خوشم اومده بود ازش.نمی دونم چه جذابیتی داش واسم.اون موقع چش و گوشم باز نشده وبد وبه هیشکی "اونطوری" فک نمی کردم.بعدش یادم رفت.یک رمانی چیزی م میگرفتم و همه ش اونو میخوندم.کتاب تست های جمع بندی اختصاصی جلوم باز بود اما من رمان میخوندم.میذاشتم بچه ها بیان رد شن و ذوق کنن که یه رقیب کم شده و بگن رمان میخونی؟؟؟ "پدر سالار" رو همون موقه ها خوندم.یه دختر عمو پسر عمویی بودن با چشای سبز و عسلی به ترتیب که یه تسبیح همرنگ چشای اون یکی داشتن."شوهر آهو خانوم" هم که نیازی به معرفی نداره.

با بچه ها دوس شده بودم.دوستای دوستام بودن.حکایت فیس بوک الان.انقد دوست که برام تو دفترم یادگاری نوشتن.بم چسبونک گوشی یادگاری دادن که چون گوشی نداشتم چسبوندمش تو همون دفتر.برام آلوچه میخریدن و من ساعتای ناهار می رفتم پیش همکون دوستم که قرار داشت و براش رمان تعریف میکردم.

کلا در طول روز چیزی به دانشم اضافه نمی شدفقط. خوش میگذش بم.اما یه جورایی بیقرارمم میکرد.دخترا رو میدیدم که هر کودوم یکی رو داشتن برا خودشون.البته نمی خواستم سال کنکوری درگیری درست کنم برا خودم ولی به همینم که فکر میکردم حالم گرفته میشد.وقتی میفهمیدم یکی قرار داره... توی دسشویی که دیگه قیامت بود.دختره لنز چششم اونجا میذاش.چقد آبی بش می اومد.می گفتم حتمن کلی کشته مرده داره.

همه به خودشون میرسیدن.اما من ابروهامم بر نمی داشتم.البته انقد به خودشون رسیدن که بعد یه مدت کتابخونه قانون گذاش که همه باس با مانتو مقنعه بشینن اونجا.

امروزم خوندم اما خوابم گرفت.قشنگ دنبال بهونه بودم پاشم بیام خونه.گفتم واسه روز اولی عالی هم بوده م.چرا بخام خودمو اذیت کنم بیخودی؟

این بود که یهو قبل از اینکه پشیمون شم دفتر کتابمو جم کردم و پاشدم.یه دو ساعت و نیمی دووم آورده بودم.

این پست به علاقه ی یهویی کشف شده ی من به خرس ها اختصاص یافته است

یه فیلمی می داد.دکتر دولیتل۲ دکتره داش سعی میکرد دو تا خرس رو بهم برسونه.خرسا گویا خرس های واقعی بودن.اونجا یهو یاد فیلم گلنار افتادم.همونی که وقتی ساخته شده که من اصن نبودم.هیچ ایده ای هم از من نبوده.همون که گلنار گم میشه تو جنگل و گیر دو تا خرس می افته.

بعد دلم سوخت برای آقا خرسه.که گلنار و خانوم خرسه گولش زدن.بیچاره چه چونه ای م میزد سر تعداد کلوچه ها: نه نه سیصد تا.

یاد پاهای کپل و بامزه ش می افتم که با یه سبد پشتش  را افتاده بود تو جنگل و واسه دلش آواز میخوند.

خرسا رو خیلی دوس دارم.اردکا نانازی و آسیب پذیرن اما خرسا محکمن.حتمن یه چیزی بوده که عروسک محبوب بچه ها شده.چون گنده س.گرمه.یه فیلمی م بود دختربچه هه خرسش گنده شد و شبونه از سرما نجاتش داد.

اما گلنار چه فیلم غمگینی بود.ینی الان که بش فکر میکنم.غصه می خورم.

یکی دو روزه اون طوری که میخواستم شده.به یه آرزوی کوچیکم رسیدم.خیلی موقتی.ینی می تونم هر وخ عشقم بکشه چراغا رو خاموش کنم و بخابم.

صب "قراره" زودی پاشم و برم درس بخونم.می دونی چیه .راسش میخام تا میشه بخابم.بعدش برم تا هر وقت شد برای ان امین بار تابع بخونم.

تکرار غریبانه ی روزهایم

در راستای عوض شدن روحیه اسمای دیگه مورد علاقه م اینان:

نیلوفر

مینو

پردیس

شهرزاد

راحیل

سرمه

یارا

یلدا

رعنا

قدمت این لیست از بچچه گیه (تا الان)

خب امروز دانشگاه هم بودم.مثلا قار بود شفاهی م توضیح بودم برا استاد.خودم موندم چطوری ژیچوندمش.بلد بود ها.اما بغضم گرفته بود.وقتای مهم و احساسی بغضم میگیره.گفتم سوال بپرسه.دیگه بدتر!

یه دونه از کره ی ماه پرسید.انگار قبلا هم اینو پرسیده بود.می دونستم تا نود و هش درصد قضیه رو اومدم و اگه اینتم ندونم به هیچ جایی برنمی خوره.گفتم نمی دونم و گذاشتم استادبرگه ی جلومو پر کنه.به شوخی میگفت که میخاسته دوازده بم بده و حالا یازده میده.

بعد پرسید چند میخوای؟ گفتم ینی واقعا دارین می پرسین ؟ استاد می پرسه چن میخوای؟ گفت آره من می پرسم.کفتم هیژده.گف نه هیژده که کمه گفتم پس باید بیس بدید!(رو رو داری؟) گف تا تو برسی خونه من نمره تو می دم(نداده هنوز)

وقتی منتظر بودم سرش خلوت شه.هم اتاقی محترمش گفت حالا که تو دیگه نمیای کیو اذیت کنم؟

این همونی بود که چن دفه روش حساس شده بودم.همون که هی میخاس ببینه ناراحت شدم یا نه.صاف برگش گف از قیافه ش ملوم میشه ناراحت شده و آدم هی دلش میخاد اذیتش کنه!

اون یکی استاده م یه چیزایی درباره جنبه آدما گف. یه همچین چیزایی

راس میگه.خیلیا با من همچین رفتاریو دارن.ینی عوض معذرت خواهی هم دوباره یه تیکه میان.انگار که مدل معذرت خواهی شون این باشه ها!خیلی پیش اومده.خیلی.تو رو خدا میبینید مردم مردمو از چه جنبه ای به خودشون جذب مبکنن من چه جوری!

قشنگ انگار که مهره مار داشته باشما.همه میخان اذیتم کنن.

به هر حال

رمان که میخونم آروم میشم.درو وا می کنم روی یه دنیای دیگه.فکر و خیال نمی کنم.اس ام اس بیخودی به این و اون نمی فرستم .چار تا چیز یاد میگیرم از هر کی.

بیشترین چیزی که تو رمانا چیگرمو آتیش میزنه وقتیه که یکی بچه شو از دس میده.انگار که دردشو بفهمم زار میزنم.

فک کنم تو یکی از زندگیای قبلم بچه م مرده!

توضیح: همین جوری برای فهم بهتر مطلب گفتم.اصن نمی دونم این تو کودوم دینی هس.این که آدما شونصد تا زندگی دارن وشاید تون زندگیای قبلی و بعدیشون یه آفتابه باشن مثلا.

داداشم یه استتوس نوشته بود به این مضمون که خونه جاییه که غذا هس.البته که من اینو توی لب تاپ خودش دیدم وقتی داش کامنت هاشو چک میکرد.خواهرم براش نوشت خونه جاییه که می تونی جوراباتو پیدا کنی(چون همیشه خدا دنبال وسایلشه)

خب چند وقتیه که با ما زندگی نمی کنه و دیگه برا خودش مستقل شده.داشتم تو صفه ش دنبال اینت در فشانی ش می گشتم .تازه با هم دوس شده بودیم و میخواستم براش بنویسم این منم که کمکت می کنم جوراباتو پیدا کنی!

اما خب نبود .استتوس مربوطه مث قاب عکسی که از رو دیوار بردارنش جای خالیش توی ذوق میزد.

در اولین فرصتی که دیدمش بش گفتم و یه قیافه ی خنده داری به خودش گرفت که فهمیدم حدسمک درست وبده و اقا به خاطر جلوگیری از آبرو ریزی نه تنها این استتوس بلکه بسیاری دیگه رو هم حذف نموده بودن.

این جا بود که دلم شکست!

:دی

فقط یه رمان خیلی خوب خوندم.نرسیدم بیشتر.یکی دو تای دیگه م که خوندم به ترتیب "چنگی به دل نمی زنه" و "آشغال" بودند.ینی دقیقا سه تا فولدر آماده کردم که رمانای خونده شده رو دسته بندی می نم توشون.

"بعد از او" ی تکین حمزه لو بود که عالی بود.به خودم حق می دادم که قسمتای نصیحتی شو  رد کنم و خیلی بم چسبید.قتی  می خوندم کسی پیشم نبود و کلی گریه کردم.انقدر آقا هه خوب ابراز علاقه کرد که طاقت نیاوردم.اصن هیجان زده  میشم  واسه انگشتان نامحرمی که اشک رو از روی گونه ی زن رنج دیده ای پاک می کنه.

من به کتابی میگم خوب و عالی که سرش گریه کنم.یا نه گریه م نکنم ولی نگهش دارم که صد دفه بخونمش .همین کافیه."مهر و مهتاب" همین نویسنده هم شدیدا توصیه میشه!!

"ساحل آرامش" منیر مهریزی مقدم هم ای بدک نبود!بیشتر حالت سرگذشتی نوشته شده بود و روز مرگی هاش نگرفتم.داستان عاشقونه شم حالت کجدار و مریز بود که اعصابمو خورد کرد یکم.این حالتی که هر دو میدونن همو میخوان ولی هی بهم هیچی نمی گن.پسره در قالب کنایه یه حرفایی میزنه ولی دختره چون نمی تونه اعتماد کنه یا با خودش مشکل داره به روی خودش نمیاره و ...

آخرشم یهو همدیگه رو با اسم کوچیک صدا می کنن و عروسی برقرار میشه.

اما بازم نتونستم بش بگم "آشغال".چون یه چیزایی ازش یاد گرفتم.دختره قوی بود و درس خون.ینی یهو اینطوری شده بود.از حالت لوسی درومده بود.هیچ حرفی رو توی دلش نگه نمیداشت و میرید به هیکل طرف. و دیگه اینکه اسمش"بنفشه" بود.بنفشه اولین اسم مورد علاقه ی منه.ینی تا جایی که یادم می آد اسم اولین عروسکم همین بود.تو همون عالم بچگی هم به نظرم یه اسم تک و جم و جوری بود.

بعد دختره یه جا گوشی پسره رو میگیره صحبت کنه اونوقت قطع که می کنه میبینه یه گل بنفشه س بک گراند پسره.سرخ میشه و بازم برو خودش نمیاره.

از اینکه اسم طرف اسم یه چیز خاصی باشه خوشم میاد.یه چیزی که وجود داشته باشه که بشه با اون به طرف تیکه انداخت که هی من دوستت دارم! .مثلا تو کتاب "کسی می آید" مریم ریاحی اسم دختره خورشید بود و دوس پسرش یه گردنبند خورشید داده بود بش.ازین بند چرمیا.

 اسم من یه صفته و یه وقتایی سرش حسرت می خورم.

"مهر من" سیمین شیردل رو نتونستم تحمل کنم.هیچ وقت فکر نمی کردم خوندن یه کتاب رو نصفه رها کنم.شرح بدبختیای یه دختری بود که هی ازدواج میکرد.اصن جذذاب نبود.

با خوندن "با دل من بساز" فاطمه صالحی یه رنجی رو به خودم تحمیل کردم واقعا.دختره ی لوس.اصن نه عشق و عاشقیش توجیه داش نه خود داستان.بیشتر ازین حرصم درومد که مث خر پولدار بود.بیشتر مواقع هم در حال کابوس دیدن و گریه و شوک روانی و افسردگی روی تخت بیمارستان بود.

الان دارم "عاشقم باش" رو میخونم.اسم نویسنده شو ننوشته بود.اولاش که نه ولی الانا لطیف شده و فک کنم لطیف هم بمونه.یه عشق نرمی رو داره به تصویر میکشه.ازینا که باس حدس بزنی.دختره هی میگه من یه دردی دارم.به خواننده هم نمی گه.ینی فعلن که نگفته .میخاد دل آدمو آب کنه.موفق هم شده.من حدس میزنم شوهر خواهرشو دوس داره.

 

پ ن:فک می کنم هر رمانی یه دنیای جدید داره.واقعن هم داره.من هی دارم زندگی دانلود می کنم.

اندازه ای که نوادگانم هم بتونن رمان بخونن برای گوشیم رمان دانلود کردم.شاید نزدیک هفصد تا شایدم هزار تا.خلاصه خیلی.بیشتر از اینکه بخونم.نمی دونم شاید یه جور بیماری جدید باشه که بش مبتلا شدم.اگه یه روزی رمان دانلود نکنم بی قرارم!

یه زمانی هم مثل دیوونه ها وبلاگ می ساختم و عاطل و باطل تو دنیای مجازی ولشون می کردم.یه روزگاری هم هی تو گروه های اینترنتی عضو میشدم تا این باکسم از عکسهای جدید هنرمندان و شکار لحظه ها بترکه!

تابستون قبل هم فحش می نوشتم توی وبلاگم و به طرز عجیبی عصبی ترم میکرد.

هر وقت میام یه ذره افسوس وقتی رو که میذارم بخورم یاد دو تا از دخترای همسایه مون م یافتم.دو تا خواهری که محله تهرانپارس رو به خیال با کلاسی آباد کردن و هر دفه چششون به ما می افته می گن که یه رو زباشون بریم بیرون و دور دور و با یکی آشنامون کنن که یه ناهار توپ مهمونش بشیم.

می گم ینی خدا رو شکر می کنم که حدقل وقتمو سر کارای فرهنگی تلف می کنم اگه وقتی م تلف میشه ای وسط و پسر بازی نمی کنم!