پس چون آهنگ نداشتم پیاده رفتن منتفی شد.تاکسی گرفتم.خیلی خلوت بود.هر کی م بود دبیرستانی بود.من با امار چشمی ای که گرفتم به این حقیقت دس یافتم.قبلن ها که می اومدم دخترا رنگ و وارنگ نشسته بودن.رنگ و ارنگ از جهت تاپ های زیبایی که می پوشیدن و آرایش هایی که داشتن.مثلن اومده بودن درس بخونن.گروه گروه پای میزا جم شده بودن رو زمین و واسه هم خاطره تعریف میکردن.بله دروغ چرا من هم گوش میدادم.من هم که برای درس خوندن نمی اومدم که! البته یک دوخطی میخوندم چن تا تستی رو به کمک ته کتاب میزدم اما در اصل دلم به همین داستان های دوس پسری خوش بود.بله داستانهاشون همیشه یک دوس پسر داشت.گریه هم داشت.قرار هم داشتند.می اومدند دوساعتی بخونند(که نمی خوندن) و بعد ازظهر جیم بشن با آقا.
یکیش همکلاسی خودم.از صب ده دفه هر حقیقتی که مربوط به پسره بود رو برای من و این و اون تعریف کرده بود.همه م با صدای آهسته که موجب آزردگی حنجره ی انسان میشود.اصن بی قرار بود.سه نوع کرم پودر و پنکیک آورده بود.بعد نزدیکای قرار رفت توی دستشویی و همه رو مالید به صورتش.به قول خودش هر کودوم برای حاهای مختلف صورت.یک مداد سفید هم کشید توی چشمش تا درشت تر به نظر بیایند و این رو به عنوان یک راز آرایش به من گفت.بهترین مانتوش رو پوشیده بود.آخرم یه چادر انداخت سرش و در توضیح با شوق گفت که آرش دوس داره.همچین گفت که انگار داره انتظارات شوهرش رو براورده می کنه.حتی دو بسته پاستیل بزرگ هم خریده بود براش.خودش نمی دونست چقد هیجان زده س. بچه ها با دعای خیر بدرقه ش کردن تا دم در و رفت.من هم رفته بودم.البته همه ش می ترسیدم.هی به خودم می گفتم الان نگهبان چه فکری می کنه؟ رنگم پریده بود!
بعد هم داستان های قرار اون روز بود همه ش.پسره بزرگ بود .همه ش به خودم می گفتم چقد عوضی که دوست منو از درس و مشق انداخت.آخه همه ش گیر میداد که بیشتر بریم بیرون و اون می گفت کنکور که دادم...
دیگه خودم هم عاشق میشدم.عاشق آقای کتاب دار چشم چپول مو جو گندمی.که یکی از بچه ها ازش متنفر بود و یه بار گه دم آسانسور دیدش پیش خودمون با حرص بش گف جاکش!!
همینطوری الکی.خوشم اومده بود ازش.نمی دونم چه جذابیتی داش واسم.اون موقع چش و گوشم باز نشده وبد وبه هیشکی "اونطوری" فک نمی کردم.بعدش یادم رفت.یک رمانی چیزی م میگرفتم و همه ش اونو میخوندم.کتاب تست های جمع بندی اختصاصی جلوم باز بود اما من رمان میخوندم.میذاشتم بچه ها بیان رد شن و ذوق کنن که یه رقیب کم شده و بگن رمان میخونی؟؟؟ "پدر سالار" رو همون موقه ها خوندم.یه دختر عمو پسر عمویی بودن با چشای سبز و عسلی به ترتیب که یه تسبیح همرنگ چشای اون یکی داشتن."شوهر آهو خانوم" هم که نیازی به معرفی نداره.
با بچه ها دوس شده بودم.دوستای دوستام بودن.حکایت فیس بوک الان.انقد دوست که برام تو دفترم یادگاری نوشتن.بم چسبونک گوشی یادگاری دادن که چون گوشی نداشتم چسبوندمش تو همون دفتر.برام آلوچه میخریدن و من ساعتای ناهار می رفتم پیش همکون دوستم که قرار داشت و براش رمان تعریف میکردم.
کلا در طول روز چیزی به دانشم اضافه نمی شدفقط. خوش میگذش بم.اما یه جورایی بیقرارمم میکرد.دخترا رو میدیدم که هر کودوم یکی رو داشتن برا خودشون.البته نمی خواستم سال کنکوری درگیری درست کنم برا خودم ولی به همینم که فکر میکردم حالم گرفته میشد.وقتی میفهمیدم یکی قرار داره... توی دسشویی که دیگه قیامت بود.دختره لنز چششم اونجا میذاش.چقد آبی بش می اومد.می گفتم حتمن کلی کشته مرده داره.
همه به خودشون میرسیدن.اما من ابروهامم بر نمی داشتم.البته انقد به خودشون رسیدن که بعد یه مدت کتابخونه قانون گذاش که همه باس با مانتو مقنعه بشینن اونجا.
امروزم خوندم اما خوابم گرفت.قشنگ دنبال بهونه بودم پاشم بیام خونه.گفتم واسه روز اولی عالی هم بوده م.چرا بخام خودمو اذیت کنم بیخودی؟
این بود که یهو قبل از اینکه پشیمون شم دفتر کتابمو جم کردم و پاشدم.یه دو ساعت و نیمی دووم آورده بودم.