چه طوره که جمله ی" من باهاش  ارتباط دارم" خیلی جمله ی خبری و ساده ایه اما "من باهاش رابطه دارم" ازون حرفای ناموسیه؟ در صورتی که باید یک معنی رو داشته باشن؟

از شگفتی های -قرض گرفته شده از زبان عربی- زبان شیرین پارسی

چه گونه با کلاس باشیم




خیلی وقتا آدم از یه چیزایی بدش می آدا اما هی میخواد باز ازشون خبر داشته باشه.مثلا یکی از بچه ها از کتابای م مودب پور متنفر بود.هر دفه بحث رمان میشد حرفشو میکشید وسط و ابرازبیزاری می کرد.از این که تکراریه و خوشمزگیهای شخصیت ثابتش حوصله سر بره.اما خودم با چشاش خودم دیدم که یه زنگ کامل زیر میز "یلدا" رو میخوند.میخواست ببینه آقا این دفه دیگه چه تحفه ای چاپ کرده و آخرش چی میشه صرفا.کاملا درکش میکردم آدم خیلی وقتا در مقابل خیلی آدما هم اینطوریه.

این شو ی "با کارداشین ها بروز باشید "هم یه مدت تو خونه ی ما از این قانون مستثنی نبود.اصن من کیم کارداشین رو به همون سینه و باسن عملیش و ... بازیهاش میشناختم.نه که کامل اما دورادور ازش متنفر بودم.خواهرمم می دونم که بیزار بود ازش اما باز میرف هی عکساشو دانلود میکرد و چندباره تاکید میکرد که همه جاش عملیه اه اه.

کلا سه تا خواهرن با یه داداش.مث که باباشونم ارمنی بوده.مامانشون هم کل صورت عمل ورداشته یه شو از زندگی واقعیشون درست کرده که به قول خودش مردم ببینن و به روز بشن.خیلی چیزای خصوصی رو نشون نمیداد.در حقیقت چیزای مسخره ای بود و سراسر دوروغ.مسخره ش مثلا دوس پسر خواهر بزرگه مست کرد امشب.خواهره میخواد تو رابطه ش تجدید نظر گنه با یه بچه تو شیکم.به ما چه خب؟نمی دونم امروز چرک گوش شوهر مامانه رو گرفتن(جدی).امروز مامان کیم براش کلی وقت عکاسی گذاشته بود کیم از دست مامانش که مدیر برنامه هاشم هس شاکیه.امروز کیم با دوس پسرش بهم زد.چرا؟ به کسی چه؟ مامانه میره خونه دختره تا دلداریش بده و بگه جم کنه خودشو و اون دختر قوی ایه.کیم در حالی که مثلا افسرده رو مبل لم داده توی همون لباس خونه ی راحت که اینا اکثرا موقع افسردگی و ناامیدی می پوشن هم خوئش تیپه و آرایش هم داره.امروز خواهر کوچیکه برای دوس پسر مسافر راه دورش یه نوار سک س ی یادگاری درست کرد که توش همه جاش معلومه و اشتباهی داداشه آورد ش همه دیدن.

کلا همه ش برنامه ریز ی شده و فیک ئه.خیلی خودشونو تحویل گرفتن.خیلی.همینجوری نوشابه س که وا کردن برا خودشون .هر جاشم کم اومده خودشون با یه من آرایش و ناز و ادا نشستن و پرانتز باز می کنن.عین این مصاحبه های شغلی.الکی هاشم اینه که مثلا دو تا خرس گنده ی بالای بیست و پنج سال یه مرد بی خانمان می بینن به مامانشون زنگ میزنن که چیکار کنیم و اون راهنمایی میده که ببرید تمیزش کنید بش پول و لباس و غذا بدین و باش با احترام حرف بزنید.احتراما شما غلط کردید.شما اصن مردمو نگا هم نمی کنید.گه زیادی میخورن!

البته محوریت این شو ها کیم ئه.چون معروف تره خب.همه چی این شو الکی هست اما معلومه خواهراش بش حسودی می کنن در زندگی واقعی.خانوم کیمبرلی نوئل کارداشین.امروز رفت با پلی بوی قرار داد بست اما عکس خیلی اونجوری نگرفت.امروز رفت مصاحبه با تلویزیون استرس داشت که اگه ازش پرسیدن چرا نوار س کس ات لو رفته چی بگه؟ اون باید قوی باشه!!! انقدم این خانم غمزه و ادا داره که آدم در عین تنفر جذبش هم میشه.اصن انگار خودشو میپرسته!(رفته به پول ما شیش میلیارد یه انگشتر به خودش هدیه داده چون افسرده شده بوده)همینه که هی میدیدیم ایندفه دیگه چه گهی میخوان بخورن؟

 

سریال گاسیپ گرل اصن سریال دوس داشتنی ای برا من نبود.انقده روابط پیچیده توش بود که آدم گه گیجه میگرفت.با هم خابیدنای بی معنی که فقط یه سیزن دیگه بتونن بسازن.اما زرق و برق داشت.آرایشای قشنگ و رویاهای پولداری.واسه همین میدیدم."اسم من ارل ئه" رو هم که ول کردن در توجیه گفته بودن دیگه بار هنری نداره و که نساخته ن.فک کنم مردمشون همین زرق و برق رو دوس دارن چون ارل اینا یه چیزی در حد زاغه نشین بودن و خب حتمن کسی دوس نداشته.غلط کردین!!پس گاسیپ گرل که شیش سیزن کشید بار هنری داشت ؟که سارینا و بلر هی دوس پسراشونو با هم عوض میکردن؟؟؟

پ نون:"بزرگ کردن هوپ" هم همینطور.دیگه نساختن.

اونام فقیر بودن.

پرنسس بلر

بلر شخصیت مورد علاقه من تو سریال گاسپ گرل بود.آرزو داشت پرنسس بشه.حتی یه دفه تا دم دوشس شدن هم پیش رفته بود.با یه دوک ای ریخته بود رو هم که داشت جدی میشد.اما واقعا با یه پرنس فرانسوی ازدواج کرد.لویی.ساعاتی بیشتر این آرزو ادامه نداش.چون رفت طلاق گرفت به دلایلی.همه رو ضایع می کرد و هیشکی رو به هیچ جاش حساب نمی کرد.اینم از پولداریش بود.من قدرتشو دوس داشتم خب.

این تاج رو دن همون دوس پسر و عاشق دلخسته ی سابق سارینا بهترین دوست بلر گذاشت رو سر بلر.با هم سر قرار بودن.بعدشم ازش عکس گرفت و دسشو گرفت و به دور دست ها دویدند!

رویاهایم را نمی فروشم


روزمرگی و هر کوفت دیگری از این دست باعث میشه که آدم آروزهاشو و رویاهاشو یادش بره.دیگه تصمیم دارم با لجبازی تمام از یاد نبرمشون.حتی اگه شده بنویسمشون.فکر کردن بهشون و تجسمشون آدمو نده می کنه اصن.خیلیاشون ساده س و با پول برآورده شدنی.مث اینکه یه اتاق گنده دربست برای خودم داشته باشم و توش تنها باشم.بعضیاشونم نه.هیچ جوره راه نداره.افتاده به روز قیامت دیگه.بعضیاشونم شانسکیه.دست خود آدم نی.مث عشق واقعی که تو کتابام نی.بعضیاشون مسخره  و کودکانه س.اوخی یکیه!چند تاشون واسه روزایه که رفته و برنمی گرده.چندتاش خیلی حماسی و ملی وطنیه و کلی شور انگیز.بسیاریش کارتونیه.و مربوط به شخصیتایی که وجود خارجی ندارن.اما همه ی همه شون مال خود خودمن.از دستشون نمی دم.

 

توضیح:عنوان تغییر یافته ی "رویاهایم را می فروشم" گابریل گارسیا مارکز

 

یه جف جوراب بامزه دیدم.یکی با نقش عروس یکی با نقش دوماد.

معمولا اونایی که از دوران تحصیل بعضی دوستاشونو  برا خودشون نگه میدارن دوستای دبیرستانشونو نگه میدارن.خب لابد چون نزدیکتره.منم با دبیرستانی هام و البته هم دانشگاهی هام ارتباط دارم هنوز.اما یکی از همکلاسیها(دقیقا چیزی بیش از همکلاسی نبود) رو توی خیابون دیدم همون ترم اول دانشگاه که حالم بود بود.اوج همین وسواس مسخره م که البته نتیجه ش همانا چیزی جز درس نخوندن مطلق نبود.خلاصه سلام و علیک و کجا میخونی و... مث من ریاضی میخوند.اما شریف.این دختر همیشه ی همیشه معدلش بیست بود اما الان به عینه میدیدم که کرک و پرش ریخته و داره می ناله.من شورو کردم به نالیدن.که با قاطعیت گفت که تو همیشه درست از من بهتر بود.حالا هی بیا بگو نه بابا چی میگی؟ حرفشو تکرار می کرد و اضافه م میکرد که من یادمه قشنگ!

میخواسم بش بگم تو این آتیشی که من هستم حرفت مث یه نسیم خنک بود(دیالوگ قلب یخی یه)

از قضا اسمشم نسیم بودJ

یه حس عذاب وجدانی هست که ادمو وا میداره تا آخرین لحظات بیداری مشغول کسب علم ودانش و نمره باشه.خب یه جوری وسواسه.از نوع بدشم.دارم من.گاه و بیگاه عود می کنه.البته همیشه یه جوری حسش با من هست.اگه درس نخونم هم اذیته رو میشم.یادگار سختی های پیش دانشگاهیه.هنوز ترکشاش مونده.چند وقت یه بارم موجی میشم.خیلی اذیت شدم.فشار روم بود.از همه جا.اگه اون یه کماه آخری هم می رفتم مدرسه که دیگه یونی ای وجود نداش.یه نیمچه آرامشی جمع کردم اونموقه.

گور بابای درس.درسم همیشه نه عالی اما خوب بود.حدقل تو سه نفر اول نبودم تو چار نفر بودم.واسمم مهم نبود کلا.از قضا برگ هایی از خاطرات بهار 86 م هس.سوم دبیرستان که بودم.انقده خوشحال بودم.... دنیایی داشتم برا خودم.اصن دیگه قرار نبود برم اون مدرسه ی پول خوره حتی.برم یه معمولیش اما خودم بخونم.نمی دونم این خانوم سهام داره اونجا چی به مامانم گف که رای ش برگش.رفتم همونجا

.از 16تیر هشتادو شیش تا الان دارم عذاب می کشم.هر کی می اومد یه زری میزد.یه فتوا صادر می کرد.ما هم زود باور منم زود باور ر روز به یه سازی بودیم.اص مدیریت نداشتن.حرف زدن بلد نبودن.فقط یه مدرسه زده بودن پول پارو کنن عوضی ها.هر روز هر روز هم یه گوشزدی می کردن که بین بوی پیاز تو آشپزخونه خونه شوهر و نیمکتای دانشگاه به قد یه مو فاصله س وباید حواسمون رو جمع کنیم.انقد گفتن که من یکی فکر میکردم قبولی تو دانشگاه چه کار شاققیه.اصن ناممکنه.آدم ریاضیشو هشتاد بزنه؟ نمیشه که.عوضی های حمال.گور بابای ارائه پروژه.استاد هم نمره مو نداد.تنها چیزی که خوشحالم می کنه اینه که پس فردا تموم میشه!

 

بهنام تشکر جان.سروان امیر فرازمند.

چقده خوبه این دزد و پلیس.

بله من خیلی تی وی میبینم.

 

این سریالا قبلا تموم میشد من خیلی غصه میخوردم.بشون عادت کرده بودم انگاری.دقیقا حس وقتایی که آخر فرندز رو میبینم.همون طوری انگار پایان یه دوره فرا رسیده باشه.

ترکی ها یه اصطلاح قشنگ دارن موقع صدا کردن عزیزاشون میگن حیاتم!

خو معلومه.ینی زندگیم.همه چیم.

اوخی!!

خواهرم از ریخت لاله خوشش نیومد..دماغشو عمل کرده و لباشو.کج هم میخنده خیلی.الان سریال انتقام رو میبینیم.

برچسب بازیگرا هم بود.تو دفتر خاطرات خواهرم که صفحه های سفید باقیمونده ش به من ارث رسید پر بود از عکس هف قلم آرایش کرده ی نیکی کریمی و ماهایا پطروسیان امین حیایی هم که تیکه ای بود اونموقه مثلا برا خودش.پارسا پیروز فر با چاش گنده ی سبز..بر و بچ زیر آسمان شهرم که دیگه هیچی.اصن مافیا ی برچسباش بود تو مدرسه.ممنوع کرده بودن حمل و خرید و فروششو اونجا.راهنمایی بودیم.خواهرم یه پوستر خشایار و هم خریده بودخروس دسش بود و می خندید مد بودن دیگه.مثلا هفتاد درصد همکلاسیام توی دفتر یادگاریم نوشته بودن نهههههه غلااااام.و نود درصدشون : من چیکاره بیدم که منو زدی؟.الانم می بینمشون.آقا بهرزو و فولاد رو.چقده دوسشون دارم.منو یاد اونموقه می ندازن.چقدم درست و حسابیه سریالش.مسخره بازی و هزل نیس میگم.

 

مسافری از کی پکس رو خریدم.یه داستان واقعیه.من اصولا کتاب رو می خونم اول بعد میخرمش.که صد دفه دیگه مرورش کنم.شهر کتاب خنکه و خوشبو.همه چیم هس.حالا از دور انگاری من از یارو فروشنده هه خوشم اومده هر روز میرم خرید می کنم.نه بابا.طرف مث گی ها میمونه.اوا ئه!:))

به شدت دلم میخاد لوازم التحریر بخرم.که حس کنم خبریه.اتفاق نو و جدید ی در شرف وقوعه اونوقت که مثلا منم جزییشم.به جایی تعلق دارم.چیزی منتظرمه.چقدم گرونه الان.دوستم یه پاک کن پلیکان رو به یه سانت رسونده بود و هنوزم ازش استفاده میکردو همراهش بود همیشه موقع درس نخوندن و سودوکو حل کردن.دلم خواست! رفتم به یاد دوستم یه دونه بخرم برا خودم کوچولوش کنم.هزار تومن! یه جور دیگه یاد دوستمو زنده می کنم خب.اونوقت بخرم کجا استفاده کنم اصن؟این اتود و دفترای جلد قشنگ قشنگ و دفتر یادداشت و خودکار رنگی و لیوان و مداد رنگیای جلد فلزی رو دقیقا تو چی بشینم هر شب با ذوق دوباره وارسیشون کنم و ژست نشون دادنشون به بغلدستیمو تمرین کنم؟ مدرسه مگه میخام برم من آخه؟

 یه دفترایی بود قبلا آدم میدیدشون به ذوق نمیومد هیچی به تفکر فرو می رفت.روش عکس قطره ی آب بود که از بی آبی مینالید یا چه مکی دونم تخت جمشید بود.گل و گیاه بود.این دفترا جلدایی مزخرف و آماده شروع سال تحصیلی و پاره شدن رو داشتن. یه سری دفترم بودن بشون می گفتیم فانتزی.سفت بودن و براق و خوشرنگ.صورتی بنفش برای مثال. با تصاویری از اردک سفیده و میکی موس.بوی خوبی میدادن.مثلا هر سال من دو تا داشتم ازشون.برای ریاضی و دیکته. دیگه نیست ازون مداد رنگیای استدلر جعبه فلزی که روش عکس دلقک بود.خدا چقد من از اونا دوس داشتم و چقدم گمشون میکردم هی.مداد رنگی دلم میخاد.یکی بخره برام.دفتر نقاشی.به خدا به سرم زده برم ببینم این دفتر قدیمیا دیگه تولید نمیشه یا چی؟ یه مغازه یی هس پشت خونه مون.کلا یه ردیف مغازه هس.یکیشون از همه آس تره.کتابفروشی و لوازم التحریریه که هنوزم هس و کلی شیک تر میشه هر روز.خواهرم همه کتاب داستانای اونجا رو خریده بود بچگی.اندازه یه کارتون آرشیو درس کرده بود قشنگ..چیکار کردشون؟سه تاش مونده فقط.سری کتابای بنفشه بودن.هنوزم هستن؟داستانای جاپنی ماپنی واصیل.یا مال هانس کریستین اندرسن.ملکه برفی.دختری که از ماه آمد.گربه ی چکه پوش(این مال من بود).کلاغی با پر های رنگارنگ.هانسل و گرتل.یه مغازه دیگه م بود هم بقالی بود هم تک و توک توپ و لوازم التحریر و ... هیشکی چیزی ازش نمی خرید دلمون میسوخت ما.هر روز یه تغییر دکوری میداد بدبخت.نمی دونم چرا از چش بچه ها افتاده بود.آخرم اجازه داد و الان سالهاس که آرایشگاه مردونه س.یکی دیگه م کنارش بود ما خوراکیامونو از اونجا میخریدیم.هنوزم هس.همون شکلی.یه جورایی امیدوارم اون یه چیزایی داشته باشه هنوز.بیچاره پیر شده.خیلی.

یه وقتا رد میشم از اونجا.باید وسایلشو بذاره موزه لوور دیگه! چه چیزای نوستالژیکی می بینم تو ویترینش.هنوز اون توپ پلاستیکی راه راها رو داره.یه گونی آویزونه به دیوار مغازه ش.مثلا هنوز اون کارت فوتبالیا رو داره .بازیای زیادی باش میشد کرد.یکیش محبوب تر بود.رنگ تعیین میکردیم برا هر کارت و مینداختیم رو هم هر کی شبیه قبلی مینداخت همه کارتا رو برمی داشت.منسوخ شده دیگه الان.چرا همه ش دی جی مون و این موفشن مشنا و شان د شیپ و ....زشتن اینا.اجق وجقن.زیادی رنگ دارن.سیمی ن دفترا.اخ!.جدیدنم که در راستای اشاعه ی فرهنگ حجاب و آموزه های دینی به کودکان دو خواهر هم به کاراکترا اضافه شده ن ینی به زور چپانیده شده ن به اسم ثنا و ثمین.یکیشون کوچیکتره و هپی و اینا و اون یکیم کلی محجوبه.تا پیشونیشم پوشونده.روی کیف مدرسه دیدم به خدا.موقعی که خواهرم میخواسته بره کلاس اول کلاقرمزی مد بوده.البته الانم که بارت اینا رو میبینیم یادش می آد که سیمپسونا اونموقه هام بودن.کسی نمی شناخته خب.کلاقرمزی بچه م روی برچسب ها و جامدادیا و کیفا رو پر کرده بوده .به همراه پسر خاله ش البته. الان هم من اگه عکس پسر عمه جانم رو روی کیفی چیزی ببینم بی برو وبرگرد می خرمش! چقده دلم صابون میخواد.کوچولو.که توی قوطی پلاستیکی صدفی شکل بود.بوی خاصی م میداد.حالا هیچ وقت خدا دستامم نمی شستم باش ها.اما یه جوری دلگرمی بود.داره حسودیم میشه چرا من مدرسه نمیرم دیگه؟


 پ نون. برچسب نمیزنن دیگه چرا؟ حالا اومدیم و یکی دلش خواست!

 پ نون2: دختره اومد تو شهر کتاب چارتا.دقیقا چار تا خودکار خرید و یه اتود و ماژیک و پاک کن.نوزده هزار تومن!

تیتراژ دختران و اصن کل سریالشم که عالی.تموم شد حیفی! یه دخترونهی باحال مغموم.iشیفته شخصیت بنفشه ی جیغ جیغوی پاچه ورمالیده! فقط چرا انقد همه هی شوهر میکردن؟

میگن سحر خیز باش تا کامروا باشی....

من دقیقا امروز حس می کنم کلی وقت اضافه م دارم و به همه کاریم میرسم.اما اگه نخام تو خوابالودگی مفرط کامروا باشم چی؟

به خاطر چشای خیس و قیافه بغض آلود و لبای لرزون هانیه توسلی تو تبلیغ فیلم "دهلیز" هم که شده من باس حتمن حتمن این فیلمو ببینم.

یک دختربچه ی خوشبخت با لباس سرخابی پفی

این تصویریه که از نوه ی خاله م دارم.از کودکی تا الان.تقریبا یه شیش ماهی از من کوچیکتره و آبان هم عروسیشه.جدای این داره عروس میشه و بالاخره به طور اجتناب ناپذیری حسودی داره من کلا از این دختر خوشم نمی آد.

ریشه ش برمی گرده به کودکیمون.دقیقا نمی دونم چرا .اما از همون حول و حوشه که هر دفه می بینمش سعی می کنم نادیده بگیرمش.البته خودش هم( شاید مث من نا خودآگاه )همیشه اینکارو میکنه.نه که بی محلی کنه یا چیزی.گرم نمی گیره با آدم.حرف نمیزنه.انگار نه انگار همسن ایم.

خوب اگه بخام توصیفش کنم باید بگ مباریک و بلنده و خوش هیکل.قیافشم مممم.خوشگله.ازین مدل قیافه ها که خیلیا براش ضف می کنن.ریز نقش و چش ابرو مشکی.دماغ کوچولو.خلاصه آره تعریفیه.اسم قشنگیم داره خوش آهنگ و جم و جور.ازین اسمای اصیل  و باستانی ایرانی حتی.و باباش هم جوون وبه شدت پولداره.همه این فاکتورا باعث میشه که یه دختری چقد خاطرخواه داشته باشه.

فک کنم بخش عظیم حس من بهش به همین فاکتور آخر برگرده.یه بابا داره قشنگ بابا.همه چی تموم.

گنده بک و چارشونه.لابد عزیز کرده شم هس.بالاخره دختر کوچیکه و ته تغاریه دیگه.

چن سال پیش با دختر خاله م اومده بودن خونه مون.این ازین افتخارا نمی داد اما خب اون روزا کنکوری بود و اومده بود یه هوایی به سرش بخوره.یکی از رمان های منو دید و برداشت بخونه.حالا من که همیشه ی خدا تو رو دربایستی مردم هستم این دفه خیلی رک طوریم که بی ادبی نباشه بش فهموندم که نمی تونه کتابمو ببره خونه.اما ر چقدشو که میخاد می تونه همینجا بخونه.اینجا بود که برگشت یه پشت چشم ناز نازک کرد و با پررویی گفت میرم مییییخرم!!!(همینطوریم ییییی رو کشید)

بعدش هم که داداشم از مدرسه اومد.این داداشم به خصوص خیلی سر بزیر و از دختر بدور و خجالته کلا.خانوم داداشمو که دید خیلی گرم سلام کرد و حالش رو پرسید.میخواستم پاشم بزنمش ینی!!!

اونموقعی که تو باغچه ی گنده ی خونه ی خاله هلش دادم خانوم همین لباس سرخابیش تنش بود.شاید چار پنج سالمون بود.مث یه دختر بچه ی از خوشبختی در حال ترکیدن داشت تو حیاط میچرخید و بازی می کرد.نمی دونم چی بهم گفت.خب بچه ها دعوا می کنن دیگه.اما بهم برخورد.دلم تنگ مامان و بابام بود و این هم حالا زر زر میکرد برا من.هلش دادم تا لباس خوشگلش گلی بشه.همین که صدای جیغش درومد بدو بدو  اومدم توی اتاق پشت سر مامان بزرگ که قامت نماز بسته بود قایم شدم.دقیقا حال اونموقه مو یادم میاد.از حرص در حال ترکیدن و آماده ی گریه.قضیه به خیر گذشت.مامان بزرگ از بچه های پخمه و بی عرضه بدش می آد برا همینم حرکت منو ستود و کمی با حس اینکه بچه ن دیگه خندید بهمون.هیشکی هم دعوام نکرد.

 

البته تن آدمی شریف است به جان آدمیت ولی آخه لباسشو چه قشنگه!  میخااام!

چی میشد اردکای من اینقدی میشدن؟ 

گنده و بغلی

اما دوس داشتم یه دوست جانی داشتم بدون بقیه قضایا.فقط برام خرید می کرد.اونوقت به جایی که بریم چکمه و پالتو و کیف و لوازم آرایش و طلا بخریم میبردمش کتاب فروشی برام همه کتابای مرادی کرمانیو بخره.همشو!

باید خجالت بکشم که می گویم من با کسی رابطه آنچنانی نخواهم داشت چون از صمیمیت زیاد وحشت زده میشوم.

باید خجالت بکشم .مگر من مسلمان نیستم خب.

آقاجان یک کلام.گناه دارد.گناه!


دوستم داش ازم میپرسید آیا هیچوقت بهش فکر کردم که با کسی دوس بشوم و ادامه ی ماجرا.گفتم هرگز! گفت چرا؟ اگه قرار باشه ازدواج کنید چی اونوقت؟(میخواستم بزنم توی سرش! چقد آدم می تونه خر باشه؟)گفتم خب باشه هر وقت اومد منو گرفت.

گفت اینو بگو.آها باید بت محرم باشه!

دیدم خیلی از این حرفش خوشم می آد و حس می کنم یه ذره ای از مسلمونی برام مونده.گفتم آره دقیقا!

دلم برای روز هایی تنگ شده که از آوردن اسمش غرق خوشی میشدم.اصن هر کی اسمش    مث اون بود آدم خوبی بود برام.باارزش بود.

خب داستان روزقضاوت هم یک ختریست که چارده سالگی عروس میشه اما شوهرش یک عوضی می باشد دختره هم دوس پسر پیدا می کنه و طلاق می گیره و فرار می کنه تهرون پیش عشقش.

تا همین جایی که خوندم

دلی داریم و دلداری نداریم!

امید خیلی خیلی اسم قشنگیه.

اسم پسرمو میذارم امید.

بعد اینکه اسم اولی رو گذاشتم شهاب البته.

 

 

خیلی نا امیدم کلا

البته روسی ها دیوونه ن ها.=)

مصغر و حالت تحبیب شده ی اسم تانیا مثلا میشه تانچوچکا

آنا کارنینا فوق العاده کتاب محشری میباشد(البت ترجمه ی دوجلدی سروش حبیبی)

فراز هایی از این کتاب:)

 

وقتی همه ی اینها را دید لحظه ای تردید در دلش راه یافت که آیا دل کندن از این زندگی و افکندن طرحی نو که او رویایش را ضمن راه در سر داشت ممکن بود؟مثل این بود که این نشانه های زندگی گذشته که اطرافش بودند به او می گفتند"نه .تو از ما نخواهی بریدو آدم دیگری نخواهی شد و همانی که بودی خواهی ماند.با همان تردید ها و ناخشنودی همیشگیت از خود  و تلاشهای بیهوده به قصد بهبود که به جایی نمی رسد و همان امید همیشگی به شیرین کامی که بر آورده نشدو برایت میسر نیست."

امروز از اون رو زای بی حوصله گی مه.

خیلی بد.

برم یه دونه داستان بخونم.