اومدم کیفش که افتاده بود زیر میز رو بلند کنم.درش باز بود.کتاب "موشو " ی هوشنگ مرادی کرمانی افتاد بیرون.مشغول سیاحت بودم که سر رسید.گفتم تو کتابای مرادی کرمانیو خوندی؟ گف آره الانم دارم اینو میخونم.بم گفت اگه بخام برام کتاب می آره.

فرداش "ده بچه زنگی" آگاتا کریستی رو برام آورد.نه تا حالا ازش کتاب خونده بودم نه کلن کتاب جنایی خونده بودم.اصن زیاد خارجکی نخونده بودم.کتاب محشر بود.یه داستان فوق العاده جذاب.دسش درد نکنه مزه ی مرموز بازی معما رف زیر دندونم.(ینی اگه میخواید کسی رو با آگاتا کریستی یا ادبیات پلیسی آشنا کنید همین کتابو بش بدید).دیگه مشتری شدم.می رفتم کتاب خونه و سراغ کتابای آگاتا کریستی رو میگرفتم.کلی شو خوندم.

همکلاسم مریض بود.اول دیدم کتاباش با کتابای ما فرق می کنه.وقتی ازش پرسیدم گفت سال پیش هم می اومده  مدرسه و چون مریض شده دیگه نتونسته بیاد.

گفتم چه جور مریضی ای آخه.گف یه جوربیماری خونی! دیگه کنجکاوی نکردم.تازه میدیدم چرا انقد همه ش رنگش پریده س و لاغره

اما بعد ها یکی از بچه ها بهم گفت که اون سرطان خون داره.اینطور گفته که تو نترسی.بابای منم داشت.من می دونم!

این داستان ادامه داره.من توی کتابای آگاتا کریستی پوآرو رو شناختم و کنجکاو این تیکه های فرانسوی ای که می پروند.بعد یواش یواش علاقه مند شدم به فرانسوی حرف زدن.

.بعد یه روز همکلاسم توی مدرسه حالش خیلی بد شد.

سال های بعد هم دورادور میدیدمش .آخه رفته بود رشته انسانی

همکلاسم رفت بدون اینکه بدونه چه تاثیری تو زندگی من گذاشته.هیچ وقت فراموشش نمی کنم.! و اسم قشنگشو که باعث شد دلم بخاد دوستم بشه اما هیچ وقت نشد!!