دیشب برق ها رفت.به شخصه از صمیم قلب همچین اتفاقی رو دوس دارم.ینی خود تاریکی مطلق یهویی رو(به این منظر چرا برق می ره هی؟این چه مملکتیه داریم؟ هم کار ندارم)
برق رفت و فضای عاشقانه من درست شد.نشستم فکر کردم اون موقه ها که برق نبوده چه حالی داشته؟ مامان بزرگ گفته بود.اون موقه ها که برق نبوده هم شبا زندگی جریان داشته.یه دونه چراغ گرد سوز داشتن.خونوادگی دور هم بودن .اصن همینو که می گه ها بوی چراغه میاد زیر دماغم کیفور می شم.
اما بچه که بودم برق میرفت شمع روشن می کردیم.مامان دوس نداشت.هی با شوخی وخنده میخاس فوتش کنه.
با همون حال معنوی و ملکوتی نشستم "سگ ولگرد" صداق هدایتو گوش کردم.جیگرم کباب شده واسه سگه.و اینکه چقد محشره بوده صادق هدایت.البته تو زایل کردن حال خوش آدم و گوشزد کردن درد ها.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 19:56 توسط
|