وقتی دیگه به این جام میرسه همه چی(جایی نزدیک موهام) کاری از دسم بر نمی آد.ینی نه بچه مظلومی مث خودم گیر می آد که سرش خالی کنم .نه دوس پسری رفیقی دارم که باش اس ام اس بازی کنم و همه چیز رو فراموش(شاید من کاربرد دوس پسر رو اشتباه گرفته م چه می دونم) نه اینکه یه بغل گنده ی قابل اعتماد در دسترس دارم.من در این لحظات کاملا بیچاره م.از بچگی هم که شکر خدا دور و برم پر خاهر برادر بوده لذا گزینه ی گریه زاری نیز منتفی میباشد.اونوقت صب می کنم وقتی پیدا بشه چار تا خط بنویسم.شاید اونوقت آخی و ترحم آمیز هم به نظر برسم اما به هر حال این لحظه ها و روزها هم بخشی از زندگیمه و نمی تونم انکارشون کنم.