همون نوه ی خاله م که قبلا ذکر خیرشو کردم...مامان همون.ینی دختر خاله ی خودم از وقتی دختراشو مخصوصن همین کوچیکه رو شوهر داده (به قول نقی ازدواج داده) هر دفه من و خواهرمو میبینه می گه من همیشه برا شما دعا می کنم یه شانس خوب گیرتون بیاد.بخدا.

 تو مراسما م هر دفه مارو دیده می گه ایشالا یه روز نوبت شمام میشه.چه صاب مجلس باشه چه نباشه.من که اصن انگار آب یخ رو م پاشیدن و سراپا احساس ترشیدگی می کنم همونجا اما خواهرم خیلی خونسرد و با لبخند می گه مرسی...لطف دارین!

انگار که یه تعارف معمولیه.

شاید این قضیه بیشتر اونی که خودم بدونم برام مهمه و دقیقا دادش می زنم تو صورتم و حرفام وقتی تعریف میکنم راسسی هانیه فرناز هم شوهر کردا.امروز تو کتابخونه دیدمش...

صدای مامانش می آد که بم میگه حالا مثلا فکر میکنی شوهر چیز خوبیه؟