یه عروسک مرغ مشکی دوخته بودم برای داداشم.چشاشم با نخ سفید دوخته بودم.یه پیژامه ی گل و گشاد دورچین بند دار زرد هم پاش کرده بودم که کلی بهش می اومد.پاهاشم با سیم نازک پیچیده بودم.سیخ سیخکی شده بود.از مخمل قرمزی که به عنوان تاجش روی سرش چسبونده بودم هم دور این سیم ها پیچیده بودم.بعد از مدتی خودش حال نکردو سیم ها رو در آورد.ما هم برو خودمون نمی آوردیم که"مرغ بندر" پا نداره.

این اسمی بود که داداشم روش گذاش.

مرغ بندر حرف هم میزد.خیلی پررو بود.من به شخصه دل خوشی ازش نداشتم.می اومد وا میستاد جلوی آدم(البته تو دستای داداشم) و شروع میکرد به خالی بندی و پررو بازی.کل کل.تیکه کلامشم "کاکو "بود.به منم میگف کاکو زهرا:) لهجه ی بندری کودکانه داشت.منم دل به دلش می دادم  اصلنم به قیافه داداشم موقع حرف زدن و صداپیشگی نگا نمی کردم.همونطوری که آقای مجری نگا نمی کنه و کلی عروسک رو جدی میگیره.اما می دونستم لپ هاش که موقع خنده چال می افته الانم چال افتاده.ما هر روز به این بازی ادامه میدادیم.چند سالمون بود؟ سیزده چارده سال.داداشم باش عکس داره خدا رو شکر

و نکته ی جالب ماجرا این بود که داداش کمرو و خجالتی من با آهنگ عروسکش رو می رقصوند.پر و پاچه های کپل مرغ بندر موقع رقصیدن دیدنی بود.صحنه ور به آتیش میکشد.مث یه آدم.دو تا پارچه نازک با لای شلوارش بود.مثلا بال.داداشم از اونا هم کم نمی ذاشت.چنان تکنویی میزد این عروسک!!چنان تکنویی میزد... آدم تو دلش قند آب میشد....

دلم لک زده واسه رقصای مرغ بندر....