به موی بلند هم علاقه مند شدم.ینی بستگی به آقا ش داره.که آدم از اونجا بگه موهای بلند هم به آقایون می آد یا نه

مثلا همینsam winchester خودمون.که آدم اصن حظ می کنه به یال و کوپالش نگا کنه!

 

پ ن: من یه استراحتی کردم و سوپر نچرال رو دوباره ادامه دادم.دیدم دارم زیادی شولوغش می کنم.چه گیری داده بودم.نشستم به عنوان همون فیلم و سریال نگا کردم بش.:)

مثلا دختره می آد یه لباس یقه باز و تنگ می پوشه عشوه می آد و ذوق می کنه منم تو پیک نیک/افطاری فامیلی میرم پشت درخت موها مو میبندم انگاری م می دونم که می تونه منو ببینه و اصلا داره رد میشه از اونجا ولی خب مثلا اهمیت نمی دم.

دیدم به شدت علاقه مند به فیلم های ضایع خانوادگی ام.مثلا "فاصله ها" که شاهرخ استخری یا داش داد می زد سر عشقش یا  داش یکی رو میزد از سر غیرت.

اصن قند تو دل من آب می کنن.

از بچگی همیشه به کسی که تو فیلما می گف" (برو بیرون) میخام تنها باشم "حسودیم میشد.

واسه اینکه دلم خیلی میخاد تنها باشم این روزا.فقط خودم و خودم.

نتیجه اخلاقی:

ایمیل هامونو تند تند چک کنیم

لغت جدید یاد گرفتم:curfew ینی نهایت وقتی که اجازه داری بیرون خونه بمونی.مثلا یه ساعتی باس بگی بعدش.

الان اگه همینجوری بخام برم بیرون.بعد از گذشتن از سد سوالات تا زودترین حد ممکن برگردم بهتره.اما روزایی که یونی میرفتم تا نه هم می تونستم بیرون بمونم.حکمتش موندم چیه.

موضوع دیگه ای که این روزا هیجان زده م میکنه اینه که دلم خیلی میخاد بنویسم.نه مث اینطوری.هوای کتاب نوشتن زده به سرم.خیلی جدی.

قبلا هم یه چیزایی نوشته بودم.اینی که میخام بگم بیشتر اقتباسی بود.یه داستانی خونده بودم یادم نی کجا.یه پسری بود تو دانشگاه عاشق همکلاسیش میشد.بعد اینا نامزد میشدن بعد تصادف میکردن بعد رفیق پسره به دختره میگف نامزدت مرده و بعدم خودش مخ دختره رو میزد.این سوژه ی اصلی داستان بود.خودمم به این صراحت نخونده بودم.مثلا داستان کلی در راستای توجیه عشق پنهان پسرک به نامزد دوسش پرداخته شده بود و کتاب قشنگیم بود.اسمش خورشید داشت توش.

آقا سال سوم دبیرستان ما ورداشتیم اینو به صورت انشا یی بلند در آوردیم تا سر کلاس زبان فارسی با اون معلم همیشه تحسین گرش بخونیم.منم مث هوشنگ مرادی کرمانی بودم که ذوق زنگ های انشا رو داشت.(راسش واسه این تشابه هم خیلی خوشالم) انشا نداشتیم.اما من انقد اصرار داشتم و بچه ها انقد بی حوصله بودن و معلم انقد استقبال میکرد که من همیشه یه چیزی برا خوندن داشتم.یا انشا یا گزارشای سر کلاس یا حتی قصه های مجید.

خلاصه با کلی امید و آرزو انشا رو می خوندم که معلم زد تو ذوقم که این غیراخلاقیه.منم نامردی نکردم گفتم خب حلا که غیراخلاقیه من از خوندن ادامه ش معذورم.لج کردم و گفتم میشینم.خانوم شوروع کرده بود به درست کردن حرفش و آخر ک دید زیر بار نمیرم گف حدقل دفترمو بدم یکی از بچه ها ادامه شو بخونه.

خیلی رو داستانه حساب وا نکرده بودم.صحنه های رمانتیک و احساسیشم خیلی لوس درومده بود حالا که فکر می کنم.اما جدید بود داستانش واسم و توی ذوقم خورد.

الانشم چیزی ندارم که"بیافرینم".اما میخام از خودم بنویسم در هیاتی دیگر.یکی از دوسام یه روزی بم گف که یه زمانی خیلی می نوشته.هر جوری که نبوده و دوس داشته باشه و هر چیزی که میخاسته داشته باشه یا بشه رو توی یه داستان می نوشته.آدم در دل کنی نبود.نمی دونم چی شد که اینو بم گفت.راسش خیلیا اینطورن.به من که میرسن خوب سفره ی دلشونو وا می کنن.اینم همین یه بار بود.بعد شد همون دختر شیطون وخاطره هاشم شد مثلا خاطره روزی که شیشه در ورودی رو ندیده و تمام قد آوردتش پایین.

همین به من ایده داد.

خداوندا سه درد آمد به یک بار

غم یار (نداشتن )و غم یار(نداشتن) و غم یار(نداشتن)

حرف زدن آقای مجری عااالیه.... مثلا وقتایی که پسر عمه زا یه دسته گلی به آب داده و احضارش می کنه: پسرعمه بیا اینجا ببینم!

هیچ وقت بش نگفته پسر عمه زا.

همیشه هم حیرون محبتشم.با همه ی عصبانیتاش و با دمپایی تهدید کردناش.اصن با چه لبخند و عشقی به این توده های اسفنجی نگا می کنه....

راستی چرا پسر عمه زا مدرسه نمی ره؟

مثلا شب سیزده بدره کلا قرمزی پیک شو حل نکرده آقای مجری داره نهایت تلاششو به کار می بره به هر حربه ای متوصل می شه تا این بچه مشقشو بنویسه اونوقت پسر عمه زا راس راس می گرده برا خودش؟

حیرون این بشرم اصن.خیلی دوسش دارم.هر چقدم از بقیه تعریف کنم ته تهش شخصیت مورد علاقه م اینه.

از هر کسی که ایده ساختنشو داد.هر کی درسش کرد هر کی محمدرضا هدایتی رو برا صدا پیشگی ش کشف کرد هر کی که این شخصیتو براش نوشت از عروسک گردانش از صداش و خلاصه هر کی که یه همچین توله سسگی رو به تلویزیون معرفی کرد هر چقدم تشکر کنم کمه.

حق با فامیل دوره.ینی این جمله شو خیلی دوس دارم.اینکه می پرسه چه جوری بوده.منم دوس دارم همیشه داشته م که بدونم چه جوری بودم.اصلا از حر زدن درباره خودم خوشحال میشم.

دو شب پیش فیلم "ذوالقبعه الحمرا و ..." رو داد همون کلا قرمزی خودمون.راسش نتونستم بقیشو بخونم که بفهمم پسرخاله به عربی چی میشه؟لابد ابن خاله:)) یک صدای بامززه یی هم برای کلا قرمزی گذاشته بودن.به عربی غرغر می کرد تو مدرسه.ای جونم.

چیزی که میخام بگم اینه که خیلی دیده بودم این فیلم پخش بشه.اما دوسش نداشتم.جدیدیا شو ترجیح میدادم.الان فهمیدم واسه اینکه هیچ وقت هیچ وقت از اولش ندیده بودم.از سر دعواهای آقای مجری به شدن لاغر با کلاقرمزی دیده بودم.از ذوق کلا قرمزی برا مدرسه و حرفای امیدوار کننده ی مجری که چشای خوشگلت خراب نشه و گلی که به خیال کلاقرمزی بش تقدیم شده بود و دل تنگی کلاقرمزی خبر نداشتم.ینی نمی دونستم چی شده بود که کلاقرمزی خودشو به اب و آتیش زده بود بیاد پیش آقای مجری خیابون"جام جهانی"(به جام جم میگف جام جهانی.ینی بزنم لهش کنم!)

می گفتم غمگینه.دلم میسوزه.اما وقتی از اول با کلاقرمزی همراه شدم خیلی دلچسب بود برام.همه جاش.اون تیکه که کلاقرمزی رو کاپوت ماشین با مجری حرف می زنه و مجری میگه چرا نمیری خونتون هم از تیکه های مورد علاقه م بود.کلاقرمزی مجری رو دوس داش چون آقایی بود که دعوا نمیکرد و حرف که میزدانگار قند تو دلش آب میکردن بس که لبخند میزد.چه توصیف قشنگی.خیلی دلم خواستش.

من این دنیای دلگیر و سمج و بچگونه ی کلاقرمزی رو دوست دارم.اصن هم عوض نشده.دقت کردم.لحن حرف زدن و حرفاش و حالتاش و مظلوم شدناش همه همینطوری مونده.فقط قیافه ش بود که خیلی هم اونموقه بش می اومد.الان به موقه ش تخس هم هس.وقتی میگه چرا؟؟؟ تو دل من قند آب می کنن.

این دنیا و دوس دارم.

راسسی یه چن وقتی بود یادم رفته بود کلاقرمزی یه چشش سبزه یکیش آبی.

به نظر من یکی از اساسی ترین نیازهای هر انسانی نیاز به لوس شدنه

روایت سروش صحت از ترس هاش فوق العاده بود.خندیدم.خیلی.

نوشته بود از چیزی که انتظارشو نداره و یهو را می افته می ترسه.:))

من از خط چینی جاپنی و کره ای می ترسم.

یه فولدر دارم تو درایوم.اسمش "درس" ئه.هر چی که مربوط به پروژه مروژه هام بوده.هر ترجمه ای که تایپ کردم.عکسایی که از سر گشادی برای صف کپی ایستادن در فصل امتحانات از جزوه بچه ها گرفته م و حتی پروژه آموزش ریاضی که حتی یه خط هم زحمت تایپشو نکشیدم توشه.ورک شیت های کلاس نرم افزار.

آی من بترکونم این فولدر رو ..........

یادش بخیر .امتحانای نهاییو که میدادیم کتابامونو ریز ریز می کردیم و مث یه شهروند نمونه تو جوب آب می ریختیم.

 

پ ن بی ربط: اسم درایو مربوط به من توی کامپیوتر خونه روگذاشتم"پسرعمه زا" .دقیقا به همون مناسبت که اسم مموری کارت گوشیم که از داداشم دزدیدم"نلسون" ئه!

مامان با یه دونه رمان ایرانی.

صحنه ای عالی

من از سریال خاطرات خون آشام بدم می آد برای اینکه از الینا بدم می آد.

دیگه دارم به حس فارغالتحصیلی نزدیک میشم.اگه برداشت مو از مقاله بنویسم و بدم به استاد اونم زودی نمره مو میده و ارائه ی اول شهریور م الکیه.

:)

دیروز رفته بودم دانشگاه تا همینا رو بفهمم.اه چقد خودمو عذاب دادم.استاد انقد سرشو شولوغ بود که یادش نبود اصن چی گفتم من.منو پیچوندو این دقیقا چیزی بود که من در ساعت دوازده ظهر بهش احتیاج داشتم تا بیام خونه و بخابم.

بعد بچه های سال پایینی و دیدم که مث مرغ سر کنده بال بال میزدن واسه انخاب واحدو کلی تجدید خاطره شد برام.گویا یه مسخره بازی جدیدم در آورده بودن اینکه تنظیم رو کرده بودن دو واحد(خب مهمه:دی) و یه سری مسخره بازی دیگه تو واحدا که اصلا حوصله م نداشتم بشنوم.هم دوره ایم پرسید چیزی تونستی برداری؟ در یک آن هم شرمنده شدم هم مفتخر آخر با یه لحنی که خیلی سعی کردم از تبختر **خالی باشه گفتم من تموم شدم دیگه.خدافظی ای کرد و رفت.

یه چن تا "تو خجالت نمی کشی " و "شیرینی بده" هم شنیدم:)

شیرینی.بخدا یادم نی موقعی که دانشگا قبول شدم خونواده چه شیرینی ای بم داد.آه بذا یادم اومد: هیچی!

حالا باز برا خواهره یه ساعت سواچ آبی و سبز خریده بودن داره می ره شهر غریب.بعد انگار تازه یادم اومده باشه.ا من هیچی نگرفتم به پاس اینهمه درس خوندنم.بعد دیدم دیگه سر شدم.مث اونموقه که همکلاسیم میگف روز دختر یه عطر ورساچی مشکی از باباش کادو گرفته و منتظر بود منم بگم من چی گرفتم.

بعد پاشدم اومدم خونه و آره قشنگ دو سه ساعت رو در بی خبری گذروندم.

من از کاراگاه شمسی یا همون خانوم پریدخت امیرحمزه خیلی خوشم می آد و بازیشو دوس دارم.

اسپانیولی می خوندم.خیلی آسونه.و بامزه و دلنشین.رفتم توی همون سایت تست فرانسه رو هم دادم.تند حرف میزد زنیکه و من همه ی سه تا قلبم رفت.در نتیجه فعلا فرانسه مونو می خونیم .

mi pato

"قو" گنده شده و صدا کلفت کرده واسه من.این همون اردک زیتونی جغله س که الان تغییر سایز داده.وقت غذاش که بگذره می اد تو راهرو تا صداش بیشتر به گوشت برسه.حوصله شم که سر بره میگیره همونجا می خوابه اما صداش رو میده هنوز.

اول یه کتابی مترجمش نوشته بود:

به کسی که رنگ چشمانش و گرمای وجودش حسرتم شد

ش.الف

 

 

 

توضیح :اولٍ "استخوان های دوس داشتنی "و اینکه همیشه عاشق این "تقدیم به"ها هستم.

اگر غم لشگر انگیییییییزد....که خونٍ عااااشقان رییییییزد...

 

 

آخر آهنگ قلب محرم بنیامین.به دلم میشینه بدجور

he has left the building(!)  

راسش سوپرنچرال تو ذوقم زده بدجور. مرگ تو این سریال معنایی نداره.هر کی مرد یکی میاد روحشو میفروشه به شیطان و زنده ش می کنه.بعدم از دس شیطان در میره.هر کی هر کاری دلش خواس  می کنه.دقیقا هر کاری.یه فرشته م اومده رو زمین و مثلا خیلی اسکله و سر خود کار می کنه و یهو می گه برم خدا رو پیدا گننم.ینی دقیقا می گه خدا یه جایی هس من برم ازش کمک بگیرم.بعد اون یکی فرشته هه میگه گه نخور بیا تو تیم ما.بیا از داداشمون حمایت کنیم(منظورش ابلیسه)اون مگه گناش چی بود؟ فقط خدا رو خیلی دوس داشت.

الانم خدا بیخیال ما شده رفیق.ما رو ول کرده.و جمله ای که در عنوان نوشته م رو گفت.که من رنگم رفت.معنیشو فهمیدم و دلم ضف رف.اینهمه زنگ تفسیر قرآن به حرفای استاد خندیده بودم حالا یادم اومد.آره اینی که یا رو میگه ینی خدا رب ما نیس فقط مار و واسه خنده آفرید.اینطوری باور داره ینی.بعد به مام میگه fvorite های خدا.

بعد فرشته اولیه میگه نه خیرم من پیداش می کنم.فقط اون می تونه ما رو از این گهی که توشیم نجات بده(نه دقیقا با این جمله ها حالا) بعد سعی می کنه فرشته های محافظ پیامبرا رو پیدا کنه تا ازش بپرسه خدا کجاست؟ اینا مثلا فرشته های مقربن.ینی چهار تا فرشته ن فقط که خدا رو دیدن(بیخود میگه).

حالا تو این هیر و ویری یکی از قهرمانا ی داستان می گه که خدا یی وجود نداره اصن.اینطوری فک می کنه.می گه من خوبم همیجوری اصن.این ینی نمی خام به این چیزا فک کنم چون من تکلیفم ملوم نی با خودم(مث خیلیامون)

فرشته مقربه رو پیدا میکنه و اونم میگه خدا مرده.(داشتم تو دلم گریه میکردما)نشنیدی چی گفتم؟ مرده!

بقیش مهم نی.

تو کتاب سهم من خونده بودم دختره ی بدبخت شوهرش ازین لامصبای مبارز بود.یه روز دوستاشو دعوت کرده بود خونه ش.زن بدبخت گف من برم نماز بخونم الان می رسم خدمتتون.یهو شوهره ی بیشعور و دوستان بند کردن به زنه که واسه چی نماز می خونی؟ و کلی بش خندیده بودن و دختره ی بد بخت به تته پته افتاده بوده چون نمی دونسته چرا و چی بشون بگه و هر چی می گفته بیشتر بش می خندیدن و سوالای مفهومی تری می پرسیدن.

حالم شده مث حال اون دختره.

نمی دونم .از خیلیا شنیده بودم سوپر نچرال تو فصل چار و پنج می ترکونه.یتنی همین فصلی که الان ستیم.ینی ته باحالیه همچین دنیای بهم ریخته ای؟بدون هیچ حد و مرزی؟ ینی جدیدا مد شده به جای اینکه بگیم ما خدا رو قبول نداریم یا بگیم دیگه  ولمون کرده یا.....

اصن شاید این سریاله مناسب سن من نبوده.جدی میگم.اول دبیرستان بودم یا نه کمتر ان.یه کتاب خوندم نامه به کودکی که هر گز متولد نشد.زنه بچه ش افتاده بود و هی نامه های افسردگی می نوشت براشو و کل هستی و خلقت رو به چالش می کشید.اگه بگم یکی دوهفته مغزم هنگ بود دوروغ نگفتم.حالم خیلی بد شده بود.بعدها گرفتم خوندمش.مث یه کتاب مبتذل بی ارزش بود برام.دیگه م نترسیدم ازش.

پ ن: ابلیس(لوسیفر) اومد.میخاد زمین رو بگیره.آدما رو میکشه ولی زمین رو به عنوان یادگاری از عشقش که همون خدا باشه نگه میداره..با یه دنیا نور و سفیدی می آد آخه هر چی باشه ابلیس هنوز یه فرشته س.

پ ن۲: پناه بر خدا.اگه سیزن پنجش اینه سیزنای دیگه چی میخاد بشه؟

تا ظهر میخوابم!

همشهری داستان این ماه کولاکه واقعا.داداشه در بدو ورودش از کیفش آورد بیرون و بهم داد و سریع حرکت کرد و من تقریبا ناموفق بودم در بغل کردنش.یک هدیه ی شسته رفته ی سفت و تمیزه.مهمتر اینکه بوی عالی ای داره.

از آخر شورو کردم به خوندن. و نا امید هم نشدم.یک داستان خیلی خنده دار دل وا کنی داشت و بعد اون یک همچین شاهکاری که عنوانشو توی عنوان خودم اوردم.نویسنده ش یه خا نومی بود.که از هشت سالگی و دقیقا وقتی که خواهر شیش سال و نیمه ش یه صبحی با دادو فریاد و کشیدن پاش بیدارش کرده بود فهمیده بود فقط یه آرزو تو زندگیش داره: اینکه تا ظهر بخوابه!

دیدم چقد مث من.منم نمی دونم از کی ولی خیلی وقته یه همچین آرزویی دارم.اینکه بدون سر خر تا ظهر بخوابم.سر خر هر موجودی می تونه باشه.ار مامور و معذوراش که درس و مدرسه باشن گرفته تا مردم آزاراش.

مثلا اونا که کله صبی صرفا به خاطر اینکه حوصله شون سر رفته و میخان تو حیاط بچرن جیک جیک را میندازن و بی خوابت می کنن هم سر خرن.یا بعضیا که خودشون میخان زودتر جایی برن و در بهترین حالت هی با تو که تو خواب وبیداری هستی -انگار نه انگار- حرف میزنن و هی می پرسن تا کی میخای بخابی؟ در حدی که زهر مارت می کنن و پا میشی هم سر خر هایی مردم آزار هستن.

من تحملم تو بی خوابی کمه.هر وقت بد خواب شدم می دونم که فرداش من موجود بی مصرفی خواهم بوداز همه نظر.نه مغزم کار می کنه نه خلق و خوی خوشی دارم.می خام بگیرم همه رو بزنم.مث تشبیه بامداد خمار "مرده ای از گور برخاسته."

دیونه بازیم در میارم.اصلا من دوس دارم یه وقتا -ترجیحن وقتی که از یه دوره امتحان و استرس بیرون اومدم-ساعتمو کوک کنم یه وقت خیلی زودی و بیدار شم و با یادآوری اینکه درس ندارم ادامه ی خوابمو ببینم.

پا نوشت: راستی داستانه ادامه هم داشت.خانومه خیلی با پشتکار و اینا م در جهت رسیدن به آرزوش تلاش کرده بود.رفته بود با کسی ازدواج کرده بود که شب کارش زیاد طول بکشه و طبیعتا صب زیاد بخابه.

بچه دار هم که شده بود شورو کرده بود تو خونه کار کردن که خرج پرستار رو در بیاره:)

تنها چیزی که این روزها کمی خوشحالم می کنه غذا دادن به اردکاس.سیب زمینی سرخ کرده رو خیلی دوست دارن.تیکه تیکه می کنم و از قصد پرت می کنم دور تر تا بدو بدو رفتن و تیک آف کشیدنشونو ببینم.تاپ تاپ تاپ...با صدای با مزه ای می دون و صداهای خوشحالی میدن.دنبال هم می کنن تا غذا رو از نوک همدیگه در بیارن

تن آدمی شریف است به...

غمگینم.چرا من نباس چیزای نایس داشته باشم؟کالج پولکی کرم بپوشم؟

بهترین داستانها

زلیخا به یوسف میگه چشاتو خیلی دوس دارم.یوسفم میگه میدونی اولین چیزی که از بدن آدم از بین میره همین چشمشه؟

دلم برای زلیخا میسوزه.

اون موقعی که سریال یوسف پخش میشدو رسیده بود به اوج قصه  یک ظریفی اس ام اسی داده بود به این مضمون:

آخرین خواهش زلیخا از یوسف:

فقط یه بار ببینمش!

 

بالاخره"به کی سلام کنم" رو هم گرفتم بخونم.مجموعه داستانه.و سیمین دانشور در تصویر سازی صحنه های رومانس بی نظیر!

سوپر نچرال دیدنمون از سر گرفته شده.من و داداشه روزی سه چار قسمت چل دقیقه ای میشینیم چشمونو میدوزیم به سم و دین وینچستر تا بینیم ایندفه دیگه چه گلی میکارن.انصافا خیلی سریال جذذابیه.جذابترش همین با هم دیدنشه.به قولی its our thing

چه دندونایی دارن.مث مروارید من میگم.آرایشام همه ملایم و عالی.تقریبا همه دختراشونم که تجسمی از ابلیسن خیلی با ناز و ادای خاصی حرف میزنن.