بی حوصله م.دیشب یه پشه از شب تا صب نذاش بخابم.

"عاشقم باش" بینظیر بود.بله دختره خاطر خواه شوهر خواهرش بود.چقد دلم سوخ.

حیف داداشم اومد دید دارم اشک میریزم.ساعت دوازده شبم آسایش نداریم....

رفتم کتابخونه.صب یازده پا شدم.اولین کاری که کردم این بود که موهامو بستم.بعد یه دقه نشستم ببینم چیکار کنم.کتاب کنکورو از زیر تخت کشیدم بیرون.کیفمو پیدا کردمو و چپوندم توش.یه دفترم میخاستم.یه چن تا برگه م که توش نکته بنویسم.  همه رو گذاشتم تو کیفو رفتم نیمرو خوردم.بعدش را افتادم.اولش گفتم که هندفری بی هندفری به گوشی تم ور نمیری.رمان هم نمی خونی اونجا!

پس چون آهنگ نداشتم پیاده رفتن منتفی شد.تاکسی گرفتم.خیلی خلوت بود.هر کی م بود دبیرستانی بود.من با امار چشمی ای که گرفتم به این حقیقت دس یافتم.قبلن ها که می اومدم دخترا رنگ و وارنگ نشسته بودن.رنگ و ارنگ از جهت تاپ های زیبایی که می پوشیدن و آرایش هایی که داشتن.مثلن اومده بودن درس بخونن.گروه گروه پای میزا جم شده بودن رو زمین و واسه هم خاطره تعریف میکردن.بله دروغ چرا من هم گوش میدادم.من هم که برای درس خوندن نمی اومدم که! البته یک دوخطی میخوندم چن تا تستی رو به کمک ته کتاب میزدم اما در اصل دلم به همین داستان های دوس پسری خوش بود.بله داستانهاشون همیشه یک دوس پسر داشت.گریه هم داشت.قرار هم داشتند.می اومدند دوساعتی بخونند(که نمی خوندن) و بعد ازظهر جیم بشن با آقا.

یکیش همکلاسی خودم.از صب ده دفه هر حقیقتی که مربوط به پسره بود رو برای من و این و اون تعریف کرده بود.همه م با صدای آهسته که موجب آزردگی حنجره ی انسان میشود.اصن بی قرار بود.سه نوع کرم پودر و پنکیک آورده بود.بعد نزدیکای قرار رفت توی دستشویی و همه رو مالید به صورتش.به قول خودش هر کودوم برای حاهای مختلف صورت.یک مداد سفید هم کشید توی چشمش تا درشت تر به نظر بیایند و این رو به عنوان یک راز آرایش به من گفت.بهترین مانتوش رو پوشیده بود.آخرم یه چادر انداخت سرش و در توضیح با شوق گفت که آرش دوس داره.همچین گفت که انگار داره انتظارات شوهرش رو براورده می کنه.حتی دو بسته پاستیل بزرگ هم خریده بود براش.خودش نمی دونست چقد هیجان زده س. بچه ها با دعای خیر بدرقه ش کردن تا دم در و رفت.من هم رفته بودم.البته همه ش می ترسیدم.هی به خودم می گفتم الان نگهبان چه فکری می کنه؟ رنگم پریده بود!

بعد هم داستان های قرار اون روز بود همه ش.پسره بزرگ بود .همه ش به خودم می گفتم چقد عوضی که دوست منو از درس و مشق انداخت.آخه همه ش گیر میداد که بیشتر بریم بیرون و اون می گفت کنکور که دادم...

دیگه خودم هم عاشق میشدم.عاشق آقای کتاب دار چشم چپول مو جو گندمی.که یکی از بچه ها ازش متنفر بود و یه بار گه دم آسانسور دیدش پیش خودمون با حرص بش گف جاکش!!

همینطوری الکی.خوشم اومده بود ازش.نمی دونم چه جذابیتی داش واسم.اون موقع چش و گوشم باز نشده وبد وبه هیشکی "اونطوری" فک نمی کردم.بعدش یادم رفت.یک رمانی چیزی م میگرفتم و همه ش اونو میخوندم.کتاب تست های جمع بندی اختصاصی جلوم باز بود اما من رمان میخوندم.میذاشتم بچه ها بیان رد شن و ذوق کنن که یه رقیب کم شده و بگن رمان میخونی؟؟؟ "پدر سالار" رو همون موقه ها خوندم.یه دختر عمو پسر عمویی بودن با چشای سبز و عسلی به ترتیب که یه تسبیح همرنگ چشای اون یکی داشتن."شوهر آهو خانوم" هم که نیازی به معرفی نداره.

با بچه ها دوس شده بودم.دوستای دوستام بودن.حکایت فیس بوک الان.انقد دوست که برام تو دفترم یادگاری نوشتن.بم چسبونک گوشی یادگاری دادن که چون گوشی نداشتم چسبوندمش تو همون دفتر.برام آلوچه میخریدن و من ساعتای ناهار می رفتم پیش همکون دوستم که قرار داشت و براش رمان تعریف میکردم.

کلا در طول روز چیزی به دانشم اضافه نمی شدفقط. خوش میگذش بم.اما یه جورایی بیقرارمم میکرد.دخترا رو میدیدم که هر کودوم یکی رو داشتن برا خودشون.البته نمی خواستم سال کنکوری درگیری درست کنم برا خودم ولی به همینم که فکر میکردم حالم گرفته میشد.وقتی میفهمیدم یکی قرار داره... توی دسشویی که دیگه قیامت بود.دختره لنز چششم اونجا میذاش.چقد آبی بش می اومد.می گفتم حتمن کلی کشته مرده داره.

همه به خودشون میرسیدن.اما من ابروهامم بر نمی داشتم.البته انقد به خودشون رسیدن که بعد یه مدت کتابخونه قانون گذاش که همه باس با مانتو مقنعه بشینن اونجا.

امروزم خوندم اما خوابم گرفت.قشنگ دنبال بهونه بودم پاشم بیام خونه.گفتم واسه روز اولی عالی هم بوده م.چرا بخام خودمو اذیت کنم بیخودی؟

این بود که یهو قبل از اینکه پشیمون شم دفتر کتابمو جم کردم و پاشدم.یه دو ساعت و نیمی دووم آورده بودم.

این پست به علاقه ی یهویی کشف شده ی من به خرس ها اختصاص یافته است

یه فیلمی می داد.دکتر دولیتل۲ دکتره داش سعی میکرد دو تا خرس رو بهم برسونه.خرسا گویا خرس های واقعی بودن.اونجا یهو یاد فیلم گلنار افتادم.همونی که وقتی ساخته شده که من اصن نبودم.هیچ ایده ای هم از من نبوده.همون که گلنار گم میشه تو جنگل و گیر دو تا خرس می افته.

بعد دلم سوخت برای آقا خرسه.که گلنار و خانوم خرسه گولش زدن.بیچاره چه چونه ای م میزد سر تعداد کلوچه ها: نه نه سیصد تا.

یاد پاهای کپل و بامزه ش می افتم که با یه سبد پشتش  را افتاده بود تو جنگل و واسه دلش آواز میخوند.

خرسا رو خیلی دوس دارم.اردکا نانازی و آسیب پذیرن اما خرسا محکمن.حتمن یه چیزی بوده که عروسک محبوب بچه ها شده.چون گنده س.گرمه.یه فیلمی م بود دختربچه هه خرسش گنده شد و شبونه از سرما نجاتش داد.

اما گلنار چه فیلم غمگینی بود.ینی الان که بش فکر میکنم.غصه می خورم.

یکی دو روزه اون طوری که میخواستم شده.به یه آرزوی کوچیکم رسیدم.خیلی موقتی.ینی می تونم هر وخ عشقم بکشه چراغا رو خاموش کنم و بخابم.

صب "قراره" زودی پاشم و برم درس بخونم.می دونی چیه .راسش میخام تا میشه بخابم.بعدش برم تا هر وقت شد برای ان امین بار تابع بخونم.

تکرار غریبانه ی روزهایم

در راستای عوض شدن روحیه اسمای دیگه مورد علاقه م اینان:

نیلوفر

مینو

پردیس

شهرزاد

راحیل

سرمه

یارا

یلدا

رعنا

قدمت این لیست از بچچه گیه (تا الان)

خب امروز دانشگاه هم بودم.مثلا قار بود شفاهی م توضیح بودم برا استاد.خودم موندم چطوری ژیچوندمش.بلد بود ها.اما بغضم گرفته بود.وقتای مهم و احساسی بغضم میگیره.گفتم سوال بپرسه.دیگه بدتر!

یه دونه از کره ی ماه پرسید.انگار قبلا هم اینو پرسیده بود.می دونستم تا نود و هش درصد قضیه رو اومدم و اگه اینتم ندونم به هیچ جایی برنمی خوره.گفتم نمی دونم و گذاشتم استادبرگه ی جلومو پر کنه.به شوخی میگفت که میخاسته دوازده بم بده و حالا یازده میده.

بعد پرسید چند میخوای؟ گفتم ینی واقعا دارین می پرسین ؟ استاد می پرسه چن میخوای؟ گفت آره من می پرسم.کفتم هیژده.گف نه هیژده که کمه گفتم پس باید بیس بدید!(رو رو داری؟) گف تا تو برسی خونه من نمره تو می دم(نداده هنوز)

وقتی منتظر بودم سرش خلوت شه.هم اتاقی محترمش گفت حالا که تو دیگه نمیای کیو اذیت کنم؟

این همونی بود که چن دفه روش حساس شده بودم.همون که هی میخاس ببینه ناراحت شدم یا نه.صاف برگش گف از قیافه ش ملوم میشه ناراحت شده و آدم هی دلش میخاد اذیتش کنه!

اون یکی استاده م یه چیزایی درباره جنبه آدما گف. یه همچین چیزایی

راس میگه.خیلیا با من همچین رفتاریو دارن.ینی عوض معذرت خواهی هم دوباره یه تیکه میان.انگار که مدل معذرت خواهی شون این باشه ها!خیلی پیش اومده.خیلی.تو رو خدا میبینید مردم مردمو از چه جنبه ای به خودشون جذب مبکنن من چه جوری!

قشنگ انگار که مهره مار داشته باشما.همه میخان اذیتم کنن.

به هر حال

رمان که میخونم آروم میشم.درو وا می کنم روی یه دنیای دیگه.فکر و خیال نمی کنم.اس ام اس بیخودی به این و اون نمی فرستم .چار تا چیز یاد میگیرم از هر کی.

بیشترین چیزی که تو رمانا چیگرمو آتیش میزنه وقتیه که یکی بچه شو از دس میده.انگار که دردشو بفهمم زار میزنم.

فک کنم تو یکی از زندگیای قبلم بچه م مرده!

توضیح: همین جوری برای فهم بهتر مطلب گفتم.اصن نمی دونم این تو کودوم دینی هس.این که آدما شونصد تا زندگی دارن وشاید تون زندگیای قبلی و بعدیشون یه آفتابه باشن مثلا.

داداشم یه استتوس نوشته بود به این مضمون که خونه جاییه که غذا هس.البته که من اینو توی لب تاپ خودش دیدم وقتی داش کامنت هاشو چک میکرد.خواهرم براش نوشت خونه جاییه که می تونی جوراباتو پیدا کنی(چون همیشه خدا دنبال وسایلشه)

خب چند وقتیه که با ما زندگی نمی کنه و دیگه برا خودش مستقل شده.داشتم تو صفه ش دنبال اینت در فشانی ش می گشتم .تازه با هم دوس شده بودیم و میخواستم براش بنویسم این منم که کمکت می کنم جوراباتو پیدا کنی!

اما خب نبود .استتوس مربوطه مث قاب عکسی که از رو دیوار بردارنش جای خالیش توی ذوق میزد.

در اولین فرصتی که دیدمش بش گفتم و یه قیافه ی خنده داری به خودش گرفت که فهمیدم حدسمک درست وبده و اقا به خاطر جلوگیری از آبرو ریزی نه تنها این استتوس بلکه بسیاری دیگه رو هم حذف نموده بودن.

این جا بود که دلم شکست!

:دی

فقط یه رمان خیلی خوب خوندم.نرسیدم بیشتر.یکی دو تای دیگه م که خوندم به ترتیب "چنگی به دل نمی زنه" و "آشغال" بودند.ینی دقیقا سه تا فولدر آماده کردم که رمانای خونده شده رو دسته بندی می نم توشون.

"بعد از او" ی تکین حمزه لو بود که عالی بود.به خودم حق می دادم که قسمتای نصیحتی شو  رد کنم و خیلی بم چسبید.قتی  می خوندم کسی پیشم نبود و کلی گریه کردم.انقدر آقا هه خوب ابراز علاقه کرد که طاقت نیاوردم.اصن هیجان زده  میشم  واسه انگشتان نامحرمی که اشک رو از روی گونه ی زن رنج دیده ای پاک می کنه.

من به کتابی میگم خوب و عالی که سرش گریه کنم.یا نه گریه م نکنم ولی نگهش دارم که صد دفه بخونمش .همین کافیه."مهر و مهتاب" همین نویسنده هم شدیدا توصیه میشه!!

"ساحل آرامش" منیر مهریزی مقدم هم ای بدک نبود!بیشتر حالت سرگذشتی نوشته شده بود و روز مرگی هاش نگرفتم.داستان عاشقونه شم حالت کجدار و مریز بود که اعصابمو خورد کرد یکم.این حالتی که هر دو میدونن همو میخوان ولی هی بهم هیچی نمی گن.پسره در قالب کنایه یه حرفایی میزنه ولی دختره چون نمی تونه اعتماد کنه یا با خودش مشکل داره به روی خودش نمیاره و ...

آخرشم یهو همدیگه رو با اسم کوچیک صدا می کنن و عروسی برقرار میشه.

اما بازم نتونستم بش بگم "آشغال".چون یه چیزایی ازش یاد گرفتم.دختره قوی بود و درس خون.ینی یهو اینطوری شده بود.از حالت لوسی درومده بود.هیچ حرفی رو توی دلش نگه نمیداشت و میرید به هیکل طرف. و دیگه اینکه اسمش"بنفشه" بود.بنفشه اولین اسم مورد علاقه ی منه.ینی تا جایی که یادم می آد اسم اولین عروسکم همین بود.تو همون عالم بچگی هم به نظرم یه اسم تک و جم و جوری بود.

بعد دختره یه جا گوشی پسره رو میگیره صحبت کنه اونوقت قطع که می کنه میبینه یه گل بنفشه س بک گراند پسره.سرخ میشه و بازم برو خودش نمیاره.

از اینکه اسم طرف اسم یه چیز خاصی باشه خوشم میاد.یه چیزی که وجود داشته باشه که بشه با اون به طرف تیکه انداخت که هی من دوستت دارم! .مثلا تو کتاب "کسی می آید" مریم ریاحی اسم دختره خورشید بود و دوس پسرش یه گردنبند خورشید داده بود بش.ازین بند چرمیا.

 اسم من یه صفته و یه وقتایی سرش حسرت می خورم.

"مهر من" سیمین شیردل رو نتونستم تحمل کنم.هیچ وقت فکر نمی کردم خوندن یه کتاب رو نصفه رها کنم.شرح بدبختیای یه دختری بود که هی ازدواج میکرد.اصن جذذاب نبود.

با خوندن "با دل من بساز" فاطمه صالحی یه رنجی رو به خودم تحمیل کردم واقعا.دختره ی لوس.اصن نه عشق و عاشقیش توجیه داش نه خود داستان.بیشتر ازین حرصم درومد که مث خر پولدار بود.بیشتر مواقع هم در حال کابوس دیدن و گریه و شوک روانی و افسردگی روی تخت بیمارستان بود.

الان دارم "عاشقم باش" رو میخونم.اسم نویسنده شو ننوشته بود.اولاش که نه ولی الانا لطیف شده و فک کنم لطیف هم بمونه.یه عشق نرمی رو داره به تصویر میکشه.ازینا که باس حدس بزنی.دختره هی میگه من یه دردی دارم.به خواننده هم نمی گه.ینی فعلن که نگفته .میخاد دل آدمو آب کنه.موفق هم شده.من حدس میزنم شوهر خواهرشو دوس داره.

 

پ ن:فک می کنم هر رمانی یه دنیای جدید داره.واقعن هم داره.من هی دارم زندگی دانلود می کنم.

اندازه ای که نوادگانم هم بتونن رمان بخونن برای گوشیم رمان دانلود کردم.شاید نزدیک هفصد تا شایدم هزار تا.خلاصه خیلی.بیشتر از اینکه بخونم.نمی دونم شاید یه جور بیماری جدید باشه که بش مبتلا شدم.اگه یه روزی رمان دانلود نکنم بی قرارم!

یه زمانی هم مثل دیوونه ها وبلاگ می ساختم و عاطل و باطل تو دنیای مجازی ولشون می کردم.یه روزگاری هم هی تو گروه های اینترنتی عضو میشدم تا این باکسم از عکسهای جدید هنرمندان و شکار لحظه ها بترکه!

تابستون قبل هم فحش می نوشتم توی وبلاگم و به طرز عجیبی عصبی ترم میکرد.

هر وقت میام یه ذره افسوس وقتی رو که میذارم بخورم یاد دو تا از دخترای همسایه مون م یافتم.دو تا خواهری که محله تهرانپارس رو به خیال با کلاسی آباد کردن و هر دفه چششون به ما می افته می گن که یه رو زباشون بریم بیرون و دور دور و با یکی آشنامون کنن که یه ناهار توپ مهمونش بشیم.

می گم ینی خدا رو شکر می کنم که حدقل وقتمو سر کارای فرهنگی تلف می کنم اگه وقتی م تلف میشه ای وسط و پسر بازی نمی کنم!

peaceful moment of closure

فک می کنم قضیه ی حس فارغ التحصیلی داشتنم و پروژه م مث خدافظی طولانی یه.اینقد طول می کشه و کش می یاد که غم انگیزش می کنه و مزه ش میره که حوصله آدمو سر می بره و نمی فهمی ام که کی تموم میشه.حس closure رو تجربه نمی کنی .

اما نباید اینطوری فکر کنم

پ ن: پروژه رو دادم به استاد.ول کن نیس میگه باس بیای شفاهی م بگی بم قبل ارائه اصلی.از اول مرداد تا الانم جوابمو نداده.نمی دونمم کی میخاد نمره ها رو بده که آماده باشم .دیگه نذاره به حساب پی گیری نکردنم...چون خسته م کرده و گفتم به درک .تازه استرس ارائه رو که یادم رفته.

پ ن ۲: راسش اولشم اینطوری بود.همین حس بی مزه .انگار شوروع نشده بود هنوز.می خواست بشه.من منتظر بودم همش.ورود به دانشگاهو می گم.

جدیدن در ادامه ی حس"من جوونم اگه من آرایش نکنم کی آرایش کنه" تغییر کردم

من چرا لاک نمی زنم؟

گل بهی

دوروغ چرا.من عاشق سریال مادرانه م.این نگاهای اردلان.اصن...

ولی چیزی که هس نمی تونم ذوق کنم تو خونه واسش.دوس دارم لم بدم یه جعبه دسمال کاغذیم پیشم باشه اما همیشه که چیزی که آدم میخاد نمیشه.بقیه دوس ندارن و منم نمی پلکم اون دور وبر.

نمی  دونم اگه دوس ندارن چرا میزنن اون شبکه؟

تو کتاب صوتی خوبی خدا می گف کسایی که فقط چزاییو قبول دارن که خودشون تجربه کردن یه اسم خاصی دارن.

پی اس: انقد حال کردم پسره مرد.مث خیلی از این کلیشه ها با دعای دختره خوب نشد...

یه تصمیمی گرفتم.فک نکنم بقیه آدم نیستن.نمی تونستم لطیف تر بگم چون دقیقا همین منظور درست رو می رسونه.من یه وقتا بدون اینکه خودم بفهمم فکر می کنم بقیه آدم نیستن.مثلا کارگر ساختمون روبرویی چون قدش کوتاهه و آجر میندازه بالا آدم نیست.و نباید حسابش آورد.غلط می کنم!

دیگه حق ندارم به کسی بگم خز چون از دل بقیه خبر ندارم من.

باید بگم نامتناسب.

 

این خواهر و برادر

فرانی و زویی می خونم.راسش تا نخونده وبدم نمی دنسم اینا خواهر و بردارن.فک می کردم "دوست"ان.تو بیس صفه ی اول توصیفات دقیق سلینجر دیوونه م می کرد اما بعد دیدم قشنگیش به همینه و یهو به خودم می اومدم و میدیدم نصف کتابو تو یه نشست(لم دادن روی تخت) خوندم.

اینم بگم که عیسی شناسی(یا همون خدا شناسی) زویی فوق العاده س.اصن شوکه شده بودم.از یه پسری که به مامانش میگه چاقالو واقعا هم چین حرفایی بعیده.اصن کلا همچین حرفایی بعیده.شخصیت گیر بده ی فرانی هم خیلی برام آشنا بود.خیلی.نه که خود من باشم.ولی خیلی وقتا اینطوری میشم.

جا ب جای کتاب هم جمله هایی بود که به درد استتوس شدن می خورد.

بعدشم همه آدما الان با دعا اینطوری رفتار می کنن.اونام میخان برا خودشون گنجینه جمع کنن.

گنجینه ینی گنجینه دیگه.زویی به فرانی میگه تو همون قد برای چیزی که با دعا میخای بش برسی حریصی که چه می دونم یه خانوم پولدار برای کت سمور.

و اینگونه س که من در حیرت می مونم و ایمان می آرم به سلینجر....

مثلا اینجوری کمک کرد که شبا قبل خواب دعا می کنم خدا ازم نا امید نشه هیچ وقت.

درستایش مرگ

خب منم مث خیلیا از مرگ می ترسم.نه از وجهه ی مذهبیش و اینا که من ره توشه ای ندارم و این دنیا هیچی نکاشتم و بنده خوبی نبودم و الخ.نه.می ترسم چون نمیشناسمش.اتفاقا یه دفه یه جورایی تنه ش به تنم خورد ودیدم خوشم می آد ازش.نه خیر تجربه ی نزدیگ به مرگ نداشتم.غش کردم.فشارم افتاده بود.پنج یا چاهار نمی دونم.قسمت جالبش حس سبکی ای بود که داشتم.بامزه م بود چون داشتم خودمو میدیدم.بعد هیچ غصه ای ام نداشتم تو اون لحظه ها.تا دکتر موهویجی درمونگاه منو به هوش بیاره و تو لیوان یه بارمصرف با چوب بستنی معاینه ش آب قند هم بزنه برام حال خوشی داشتم.بی وزن.عصبانی م بود که چرا تموم شد.

اونجا بود که فهمیدم خود مردن نمی تونه ترسناک باشه.یا دردناک که آدم از همونش بترسه.بعدشه که نمی دونی چی میشه و می ترسی.

بعدش سوپرنچرال رو دیدم.مرگ رو.مرگ یه مرد فوق العاده لاغره.با یه ته لهجه ی عجیب که من بسیار بسیار جذاب یافتمش.و از جهاتی سکسی اگه نخام دوروغ بگم.نمیشه با عکسش قضاوت کرد چون آدم باید حرف زدن و رفتارشم ببینه.با صلابت محکم و بی احساس و به طور عجیبی جدی و دوس داشتنی.میخام بگم نه تنها آدم از بی حسیش حالش بهم نمی خوره بلکه رفتارش هم یه جور طنز خفیف و خاصی داره که آدم میخاد ببینه دیگه چی داره میگه.طنز خفیفش از اونجا که به فست فود اعتقاد عجیبی داره.اولین بار داشت پیتزا می خورد.با کارد و چنگال می خورد و نوشابه که من حیرونش شدم.

اصن همه چیش عین خود مرگه.که بعدا دیدم که می تونه دوست آدم باشه.البته یه دوستی که با آدم شوخی نداره.

از این سریال گله داشتم و خنده داره که بگم خیلی به شناخت من تو خیلی چیزا کمک کرد.

یکی از فانتزی هام اینه که یه خارجکی ببینم باش حرف بزنم بعد نفهمه که من همزبونش نیستم.اینقد این رویا همیشه همراهمه یه وقتا خوابشو میبینم.اینقد تو خواب ذوق می کنم که خدا می دونه.

آخه خیلی وقتا فکر می کنم که چی که کلی اصطلاحای خارجکی بلدم.مثلا دخترخاله م که بلد نیست و  هیچ ایده ای م نداره نمرده.خوش و خرم داره زندگیشو می کنه و واقعا هم خوشحاله.این فکر از وقتی یکی از کتابای مصطفی مستور رو خوندم بیشتر شد.اسمشو یادم نیست چون کلیشو با هم خوندم.نوشته بود بابای من مرد بدون اینکه بدونه پارتی ینی چی.و خیلی چیزای این شکلی.بابای من هیچ وقت عاشق نشد اما مامانمو دوس داشت....

و توی یه کتاب دیگه شم از دونستن گله کرده بود.همون که با این جمله شوروع میشد:قربان تو یه کتاب خوندم تو یه کتاب کوچیک...

اینو توی همشهری جوان خونده بودم با ذکر منبع و کلی به دلم نیشسته بود.حالا داشتم خودشو می خوندم.راس می گف واللا.

واسه همینم میخام یه دفه حس کنم این چیزایی که ذوق دونستنشونو می کنم تو خواب واقعا ارزش ذوق کردن دارن.واسه همینم ممکنه حتی خیلی کم نشون بدم که دارم افه میام.بخدا وقتی به این پی بردم کپ کردم خودم.هیچ وقت قصدم کلاس گذاشتن نبوده.به خدا فقط و فقط دلم میخواسته تحسین بشم اما نه تنها نشدم بلکه اونایی که نباید رو از خودم دور کردم.هر چقدم دوسم داشته باشن.

هر کس دریچه ایست به سوی خداوند.اگر اندوهناک شود.اگر به شدت اندوهناک شود

be the best version of yourself

خدای پتو ها

راستش دلم خیلی تنگ شده برای اردک ها.مامان آخر هم کار خودش رو کرد.از اول چشم دیدنشون رو نداشت و دوسشون نداشت و رفت یه دسفروشی رو پیدا کردو تقریبا مجانی اردک ها رو بهشون داد.اون فیلما و عکسایی که ساعت آخری ازشون گرفتم به جایی که آرومم کنن بدتر داغ دلم رو تازه می کنن.اردکها مریض شده بودن.نذاشته بودیم شنا کنن و کچلی گرفته بودن.کچلی ینی اردک زشت ئو بو گندو که نمی تونی بغلش کنی و لهش کنی.اردکی که مورد ابراز محبت نمی تونه قرار بگیره...

نمی دونم ما که خوب اردک بزرگ می کردیم چی شد؟ اردکم اردکای قدیم.آخه نه من سر و صدا و کولی بازی ای یادم می آد نه مریضی ای مرگ و میری.دیگه اوسسا شدم ولی.خب چن سال فاصله افتاده بود دیگه.اردکا باس دور هم باشن.پررو شون نکنی.تا زر زر کردن غذا نذاری جلوشون.هر روز شناشون بدی.

عالی ان چون ته مونده غذایی دیگه وجود نداره.همه رو می خورن.به قولی به چیزی نه نمی گن.حس خوبی بود.از هر چیزی که می خوردیم یه ذره م برا اینا کنار می ذاشتیم.دیگه تخمه ی خربزه رو هم می خوردن.وحشیانه.میگرفتن به نوکشون و می ژاشیدن اینتور اونور.خوب که می خوردن را می افتادن از روی زمین بقایاشو جمع میکردن.

فهمیدم چرا دوسشون داشتم.با مزگی عجیبشون به کنار.به خاطر این که به من نیاز داشتن.خیلی حس خوبی داشتم.

پ نون درد ناک: همه ش هم بامزه نبود.بی خوابی هم بود.یه روز صبحی صدام کردن.غذاشونو گذاشتم جلوشونو نشستم تا کوفت کنن.ازشون عاصی بودم.دلگیر بودم از همه چی.کم کم یه زمزمه هایی شنیده می شد که از شرشون باید خلاص شد.نگاشون کردم.رفته بودن پا شیر حیاط با خونسردی آبشونو می خوردن.یه پارچه بسته بودم به دسته ی شیر که چکه نکنه.آب می خوردن و یه نگا می نداختن به پارچه هه.براشون عجیب بود.جدید بود.دوباره یه قلپ و دوباره یه نگاه.(نگاه که می کنن ینی سرشون کج می گیرن)یه چیزی انگار تو دلم شیکست.می دونستم این صحنه یادم می مونه همیشه.چرا باید از دسشون عصبانی می بودم.آخه برای چی.

هنوزم یاد نگاه اردک وار و متعجب و احمقانه و کجکیشون که می افتم جیگرم آتیش می گیره.

من واقعیتا رو دوست دارم.برای همین نمی تونم یه رمان عاشقانه ای رو که توش پسره نیم ساعت سخنرانی می کنه تحمل کنم.نمی تونم بخونم تعریف میکنه چه جوری از اول اصن عاشق خانوم شده.چونکه همش زاییده خیالات خانوم نویسندس.پسرا غرور دارن.همه دارن اصن.منم دارم.

اصن اینکه با رفتارش بفهمونه که قشگتره! نه؟

من واسه همین رمان همخونه رو دوس دارم.

همین الان فهمیدم.من نمی تونم یه روزی یهو دیگه اینی که هستم نباشم.زندگی آدم خود به خودی عوض نمی شه.نمی تونم هی حواله بدم به آینده با توسل به خداوند متعال

بعضیام می خندن که گریه نکنن.

بیشتر حالم ازین گرفته س که دوس داشتم یکی بود اینجا تا من "عزیزم" صداش کنم.خیلی وقتا فقط همین منو دیوونه می کنه.

با صد تا بوسه...

نمی دونم چه رازی تو آهنگ "عرروس مهتاب" فرامرز آصف هس که تا می شنوم دلم عروسی میخاد.ذوق می خاد.دوس داشتن میخاد.عشق و بوس و از این حرفا

dean