دیگه بلاگفا هم با احساسات من بازی می کنه!
جوجه اردک زشت
و هوشیار تر البته.خلاصه تازه چند روزی بود که تازه حواسم جمع بود که هی این جوجه اردک" توئه "ها! و ذوق از اینکه یک چیزی دارم که برای خودم هست.
که دیدم سر و صدا شون میاد.معمولا بعد از پنج دقیقه بی محلی ساکت میشند و سرگرم خوردن آشغالی که جلوشونه و گویا بای میلشون نبوده.اما این دفعه فرق میکرد.ساکت که نمیشدند هیچ.بدتر صداشن رو هم بالا برده بودند.رفتم توی حیاط در حالی که می گفتم : چتون توله سسسگا؟؟ که دیدم قو نیست. گفتم ا قو کو؟ اون یکی تون کو؟ که یهو یه صدا جگر خراشی بلند شد.یک ناله ی جیک جیکی.قو لای شیار های در گیر کرده بود.درش آوردم و ناز وبوس.ترسیده بود.دیگه طرف در هم نرفت.
این منه!
محیا-اکبر خواجویی
شب سمور
خلاصه که بم خیلیسخ گذش.درتمام تحصیلم به ندرت همچین شبایی رو گذرونده بودم.ینی میدونستمم باس بخونم که نیفتم و سخت هم بود و بغض.میگرفتم میخابیدم...با توسل به خداوند متعال .یا می افتادم(مثلا معادلات ترم۵) یاآبرومندانه با ده پاس میشدم(جبر ۲) همین دو تا درس رو یادمه که خیلی اذیت شدم شب امتحان.چرا.یه اندیشه یک هم بود.چارشنبه ها کلله صب دانشکده حقوق داشتم.با یه استاد صدا قشنگ حرفای سیاسی داغون بزن.جزوه داشت اه.چاپسال شصت اونورا... خیلی سختم بود خوندنش.خوابم می اومد و از طرفیم افتادنم رو صدر در صد می دونستم و نمی فهمیدممش.آخر رضایت دادم برم بخابم.مگه خوابم میبرد؟ انقد قلبم تند میزد.میگفتم الان میمیرم....
دیشبم "شب سمور"بود.عالیترین تعبیری که ازشب امتحان خوندم.توهمشهری داستان خرداد ۱۳۹۱
:)
توضیح:(سمور یه حیوون درنده س که شبا و تو تاریکی میاد حیوونا رو پاره میکنه.با نامردی تمام و خون و خونریزی را میندازه و بعدشم میره.بی خود و بیجهت)
آینده امتحان رو درست نوشته م اشک تو چشام جم شد...
واسه اینکه استادو خیلی دوس میدارم.اینم رشته م نبود و نمی خاسسم بد باشم.همه دوسش دارن.جذابه بس.رفتارش و حرف زدن و صداش جذابه.شوخیای نا محسوس و طنز حرفاش در کنار نگاه معمولی نه چندان خندان همیشگیش....
دختره میگف موسیو دنی کی میاد براش بخونم سلطان قلبم تو هستی تو هستی....
الانم همش دارم به بعد امتحانا فکر می کنم.
آن چیزی که به داداشم خواهم گفت:
از پس فردا فقط تخمه میخوریم و سوپر نچرال رو از سر میگیریم و پشت هم چایی تازه دم میخوریم و خودمونو waste می کنیم.
waste رو برا شراب عشفق الهی می گن ها....:))
i wanna dance....and love.....and dance..again!!!
نه که از درس بندازنم.نه.تحمل می کنم.چون میخام ببینم بزرگ میشن چه شکلی میشن.بر میدارمشون و سیر بوسشون می کنم.زیر شیکشونو که نرم نرمه.و سرشونو ناز می کنم.معتقدم از خوک هم کثیف ترن و لی موقع ناز کردنشون این موضوع رو یادم رفته.مورد تحسین بقیه م هستن اما هیشکی آب و دونشون نمیده.
مامان هم کلا از ترس اینکه مسئولشون نشه طرفشون نمیره.
اینطوریه که تا من از بغلشون رد هم میشم صدای خوشحالی میدن.یه چیزی مث چه چه! واین صدا فقط به مناسبت شنیدن قدم ها و رویت خود خود منه.واسه هیشکی دیگه ذوق نمی کنن.امتحان کردیم دیشب.
:)
به یاد "زندگی در پیش رو افتادم".محمد یه سگ دزدیده بود.اسمشو گذاشته بود سوپر.
می گفت وقتی گردشش می بردم حس می کردم کسی هستم.چون من تنها کسیم که اون تو دنیا داره.
قشنگه.نه؟
دوبار هم دیشب دیدمش.
اینکه یه امتحان یه واحدی یا دو واحدی چرت داشتم و تاریخش رو قاطی کرده بودم و دیرزو بوده مثلا ولی من نرفتم بدم و حالا چی میشه ؟ و گریه ها ی بلند بلند
کره اسب لیسا
ان قدرررررررررررر خابم میاااااااااااااااااااد.به دلایل رنگ و وارنگ متنوعه که بیخابی می کشم.برعکس سالهای قبل درس هم قسمتی از این قضیه است.دیشب ساعت دو بامداد.با برقای روشن انگاری که زیر چلچراغ باشم و با چشای وق (غ) زده بسیار یاد کردم از هومر سیمپسون.گفتم چرا غصه بخورم.بجاش فک کنم چه موقعیت بامزه ای نه؟ روی تختم نشستما اما....
داستان بیخوابی هومر ازین قرار بود که به خاطر یه بی احتیاطی ای که کرد دل لیسا رو شیکوندو برا اینکه ببخشدش رفت چیزی که لیسا همیشه آرزوشو داشت رو با کالی قرض و قوله خرید براش.یه کره اسب خوشگل.گذاشتش تو رختخوابش تا صب سورپرایز بشه.
واسه اینکه قرض هاشو بده و در ضمن بتونن شیکم اسبه رو سیر کنن و هزینه نگهداریشو بدن سه شیفت کار میکرد داشت از بیخوابی میمرد و قیافش خیلی بامزه شده بود.بی رنگ شده بود و چشاش داش میزد بیرون.وقتی از شیفت سومش بر میگشت خونه نصفه شبی تو جاده پشت ماشین همش تخت خواب های بالدار میدید که می رقصن و می آن طرفش.خدایی بود که تصادف نکرد.اما تا پاش رسیذ تو رختخواب ساعتش زنگ زد.که باید آماد میشد و میرفت پیش مستر برنز.
خیلی یاد این وضع و حالش کردم دیشب....
پ ن: پونی یه رو پس دادن آخر.خود لیسا راضی شد.
بله من هم اوشین میبینم!
اوشین وقتای نادری که میخنده خیلی ناااز میشه.اینا همش از بدبختیه.که خنده ی آدم هم قشنگتره.نه که نخندیده زیاد.همچین یه چیز جدیدیه.نابه.
* : ام المصیبت همونطور که از اسمش معلومه اصطلاح اختراعی مامانمه.به هر شخصیت مونث بدبخت و البته پرطرفداری هم اطلاق میشه.اما خب اولین بار برای ستایش سریال ستایش به کار برده شد.
:) قربون مامانم برم ینی!
و بهتر از همه شنا کردنشونه.چون خیلی چربن توی اب قششنگ زیر ابی میرن.کیف می کنی ببینی.
1)اول از همه خسته م و خیلی خوابم می آد و یادگیریم خیلی کند شده.ینی میشه گف هیچی یاد نمیگیرم.با چش باز خوابیده بودم که به خودم گفتم هو آر یو کیدینگ پاشو جم کن خودتو.از اونجا که توی رو زنمی خوابم(تصریح می کنم: نمی ذارن بخابم)گفتم که بچرخم برای خودم تا شب بشه:|
2) من نمی دونم محسن رضایی هنوز کاندید هس یا نه و لی شنیدم شعارش "آن مرد با نان آمد" ه که همون دم این طنز تلخ نهفته در کلامشو تحسین کردم خخخخخ
3)دو تا جوجه اردک داشتیم.من ریزه رو برداشته بودم.نمیدونم چرا.دلیلش این نبود که از سر و کولم بالا می رفت و فرز بود.(دلیللی که جلو بقیه گفتم) شاید بخاطر اینکه بامزه بود و آسیب پذیر تر.یا شایدم به خودم نمیدیدم اردک گنده تره و بهتره و زنده موندنی تره رو داشته باشم.اسم نداشت.خاهرم اسم اردک خودشو گذاشته بود چکمه چون پاهای مشکی براق داش. و پیشنهاد کرد منم اسم اردکمو بذارم صندل یا یه همچین چیزی.سر تکون داده بودم.نه هان گفته بودم و نه نه.به هر حال.اینا شنا داده شده بودن و سرما خورده بودن.بعدش یه صبح که حال نداشتم از قفس درشون بیارم و سیرشون کنم رف آبشون رو گذاشتم تو قفس(هر روز دقیقا ساعت یه ربع به شیش صبح خونه رو میذاشتن رو سرشون) بعد ساعت ده با این صدا بیدار شدم که زهرا پاشو جوجه ت داره میمیره.جفتشون خیس بودن.خنگی کرده بودن و رفته بودن تو ظرف آبشون و گیر کرده بودن.یه همچین چیزی جوجه خودم که تیک تیک می لرزید.(آخی) کوچیک بود و نمی تونس خودشو خوب خشک کنه.تا یه قدمی مرگ رفت.تو آفتاب گرفتمش و زیر باد سشوار.از صدای دوست گنده ش یکمی جون گرفت .اما دیگه اون اردک قبلی نشد.
اردکم طاقت نیاورد.پر کشید.دوستش غصه میخورد.قشنگ تو چشاش نگاه آزرده شو حس می کردم.امروز با خستگی امتحان رفتم از سر چاررا ولیعر دو تا جوجه زردو طلایی تیره خریدم.شبیه ش نیستن.از یه نژاد دیگه لابد.اما خیلی خوبن با هم.به هوای هم کلی هم می خورن.همش خودشونو بهم می چسبونن.دنیایی دارن و دنیایی داریم.الان تو کون اردکه فستیواله.خوش بحال دلش.
5) نه من نمی خامش.نباید بخامش.نه خیر دوسش هم ندارم.
6) رفتم کوت ها و سنخنان گهربار و دیالوگای طلایی نلسون جانم رو گرفتم.کپی کردم تو ورد پرینت بگیرم بخونم.نمی دونسسم سیزده سالشه.عشقم مثکه درجا زده.از توی سیمپسونز ویکی دونستم.و اینکه بابا بزرگش قاضی بوده.
7)شبا مدرن فامیلی میبینیم دوباره.و فرندز صدباره ب اداداش کوچیکه که میخاد از درس خوندن در بره.
8)مردم بیشتر از خودم حس فارغالتحصیلی دارن برام.هی با ذوق میگن خوش بحالت درست تموم میشه.ارشد می خونی؟ والا نمی دونم.سوال سختیه.
9)طلایه رو دس خیلیا دیدم.خانوم خوشگل و خوشتیپایی در مترو که بشون نمی اومد رمان بخونن.تو شولوغی و ازدحام تکونا(البته خودمم همینجا ها میخونم اکثرا) و با لبخند ذوقکی.فککردم خیلی باید چیز نابی باشه.میگن موضوش جدیده.این بود که گشتم دنبالش.نبود.آخر یکی بانی خیر شد و ندیده و نشناخته فرستاد به ایمیلم.اما نمی خونمش.مرض دارم! دوس دارم چیزایی اینطور ناب و دوس داشتنی رو با خیال راحت و آخر سر همه چی تو آرامش مزه مزه کنم.روز مبادایی که معمولا دیر و لوس از را میرسه اما خب آدم نمیشم.رمان جدید این روزام حکم دل ئه.دختره در رفته و تو دبی گیر یه شیخ چاق دست و دهن چرب افتاده و هنوز بعد از 5 سال فرار از خونه و یه شب خونه شیخ خوابیدن ماهیت خودشو حفظ کرده و دختره.منم خر!
برنامه م برای آینده، ترشیدنه!
پا نوشت: نبات که میذارن دهن یکی ینی آی گل گفتی!
پا نوشت دوم:نمی گفت ها.استوس فیسبوکش بود.
پا نوشت آخر: خواه نا خواه برنامه خیلی ها همینه.
می ترسم بوی تو را از من بدزدد.
دیگه بیشتر از این نمی تونستم توی دلم نگهش دارم
آآآآآآآآآآخی!
:)
کاش یارای گفتنم باشد
کاشکی من انقدی دیوونه بودم و جیگرشو داشتم که این دو بیت رو می رفتم تو صورت طرف میخوندم براش و رامو میکشیدم می اومدم.
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
جون می ده برای اعتراف عاشقانه.خریت کردن.زدن به سیم آخر.اصلا شایدم برای همینا سرودتش.
انقدر ازم تعریف کرد...انقد قربون صدقه م رفت....
البته که از تعریفاش ذوق زده میشدم.اما غصه ای هم می اومد و میرفت.اینکه پس چرا کسی قدرمو نمی دونه....چرا پسرا این چیزایی که تو میگی رو نمی بینن؟
زیاد وبلاگ داشتم.الان بچه ها بسیاری مو توی پرشین بلاگ و بلاگفا و بلاگ اسکای رها کردم.بذار باشن.کاری ندارم.