البته تن آدمی شریف است به جان آدمیت ولی آخه لباسشو چه قشنگه!  میخااام!

چی میشد اردکای من اینقدی میشدن؟ 

گنده و بغلی

اما دوس داشتم یه دوست جانی داشتم بدون بقیه قضایا.فقط برام خرید می کرد.اونوقت به جایی که بریم چکمه و پالتو و کیف و لوازم آرایش و طلا بخریم میبردمش کتاب فروشی برام همه کتابای مرادی کرمانیو بخره.همشو!

باید خجالت بکشم که می گویم من با کسی رابطه آنچنانی نخواهم داشت چون از صمیمیت زیاد وحشت زده میشوم.

باید خجالت بکشم .مگر من مسلمان نیستم خب.

آقاجان یک کلام.گناه دارد.گناه!


دوستم داش ازم میپرسید آیا هیچوقت بهش فکر کردم که با کسی دوس بشوم و ادامه ی ماجرا.گفتم هرگز! گفت چرا؟ اگه قرار باشه ازدواج کنید چی اونوقت؟(میخواستم بزنم توی سرش! چقد آدم می تونه خر باشه؟)گفتم خب باشه هر وقت اومد منو گرفت.

گفت اینو بگو.آها باید بت محرم باشه!

دیدم خیلی از این حرفش خوشم می آد و حس می کنم یه ذره ای از مسلمونی برام مونده.گفتم آره دقیقا!

دلم برای روز هایی تنگ شده که از آوردن اسمش غرق خوشی میشدم.اصن هر کی اسمش    مث اون بود آدم خوبی بود برام.باارزش بود.

خب داستان روزقضاوت هم یک ختریست که چارده سالگی عروس میشه اما شوهرش یک عوضی می باشد دختره هم دوس پسر پیدا می کنه و طلاق می گیره و فرار می کنه تهرون پیش عشقش.

تا همین جایی که خوندم

دلی داریم و دلداری نداریم!

امید خیلی خیلی اسم قشنگیه.

اسم پسرمو میذارم امید.

بعد اینکه اسم اولی رو گذاشتم شهاب البته.

 

 

خیلی نا امیدم کلا

البته روسی ها دیوونه ن ها.=)

مصغر و حالت تحبیب شده ی اسم تانیا مثلا میشه تانچوچکا

آنا کارنینا فوق العاده کتاب محشری میباشد(البت ترجمه ی دوجلدی سروش حبیبی)

فراز هایی از این کتاب:)

 

وقتی همه ی اینها را دید لحظه ای تردید در دلش راه یافت که آیا دل کندن از این زندگی و افکندن طرحی نو که او رویایش را ضمن راه در سر داشت ممکن بود؟مثل این بود که این نشانه های زندگی گذشته که اطرافش بودند به او می گفتند"نه .تو از ما نخواهی بریدو آدم دیگری نخواهی شد و همانی که بودی خواهی ماند.با همان تردید ها و ناخشنودی همیشگیت از خود  و تلاشهای بیهوده به قصد بهبود که به جایی نمی رسد و همان امید همیشگی به شیرین کامی که بر آورده نشدو برایت میسر نیست."

امروز از اون رو زای بی حوصله گی مه.

خیلی بد.

برم یه دونه داستان بخونم.

آگاتا کریستی ایران هم اومده ها.قبل انقلاب.سال ۵۰ اینا.شوهر دومیش باستان شناس بوده.(شوهر خوبه ش:)  ) همراه همسر به نایین هم رفته ن.

بله پس چی!

تقدیم نومچه ی اول کتاب "شما که غریبه نیستید" رو هم بسیار دوست میدارم:

این کتاب را به همه ی بی بی ها و مجید های ایران(و دست آخر به پسرم هومن) تقدیم می کنم.

 

 

 

 

آخی هوشنگ و هومن!

نه ببابا من آخری سری کتاب های هری رو تابستون هشتاد و هشت تموم کردم تازه.اونم تو چه شرایط روحی اسفباری!

اونجاشو دوس داشتم که گفته بود ممنون از همه شما که تو این مدت هری رو تنها نذاشتید.

خواهش می کنم خانوم!

خب با خبر شده م که مترجم کتاب "راز قطار آبی" آگاتا کریستی  خانوم "ویدا اسلامیه" می باشند.

ینی چی؟

ینی هر جور شده من باس این کتاب رو گیر بیارم!!

ارائه ی پروژه م چارشنبه س

باید لاک گل بهی زد و  قوی بود.

پسرا وقتی از آدم خوششون می آد انگاری که خواب نما شده باشن.ینی یه روزی کاملا عادی ان یهو و دقیقا از یه روزی می بینی که رفتارشون عوض شده.ینی دقیقا این حسشون آغاز داره و می تونی مثلا بگی از فلان روز.

اما دخترا نه.همینجوری یه حسی دارن هی روز به روز بیشتر میشه.

دیگه از هر چی تعریف کردم عکسشو یا لینکشو میذارم.

این آهنگ سریال لاله دوری یه.توش نمی خونه البته.محشره.

اسمش "دنیای پر دروغ" ئه.

یه جاش میگه:

هیچ جایی رو ندارم برم

هیچ دری رو ندارم که بزنم

می فهمی؟ تنها موندی تو این دنیا؟

http://s1.picofile.com/file/7933490107/17_Murat_Dalkilic_Yalan_Dunya_Jenerik_Vocal_.mp3.html

ووقتی آدم یه همسر عکاس و گرافیست داشته باشه

چقده خوشگله عسکش...

بچه که بودم میمردم برا اینا

دلیلشو نمی دونم.ولی برام یه چیزی در حد جادو و گنجینه بود.

بله همین ها که به کش نازک وصل بود تا مردم موهاشونو باش ببندن.دنیای من بودن.

الهی.

من برم بازیگر شم؟ یه دقیقه خوبم  یه دقیقه بعد مث ابر بهار گریه می کنم؟ ظاهرن بیخودی؟

نمی دونم .من اگه جای طناز طباطبایی بودم بعد از بازی کردن هیس....خودمو به یه دوره تراپی مهمون میکردم.

دقیقا به قصد دیدن فیلم هیس از منزل خارج شده ومستقیم به سینما رفته بلیت تهیه نمودم.یه بیس دقیقه ای هم رمان خوندم تا فیلم شورو شه.دو تا از این آپارات چی ها از طبقه ی اول و دوم با هم دعواشون شده بود که خیلی بامزه بود.به هم فحش میدادن.رفتم نشستم روی صندلی.پشتم کلی نشستن.ویز ویز می کردن اعصابمخورد شد.جامو عوض کردن که رفتم توی کولر مستقیم.آخر سر رفتم بالای بالا.فیل که شورو میشد آرزو کردم کاش باهاش اومده بودم اینجا.

خیلی خیلی دقایق با شکوهی رو گذروندم با دیدن این فیلم.بیچاره شیرین.بیچاره! و ایول به پوران درخشنده.با این شبه پایان فوق العاده.واللا من اصن انتظار نداشتم شیرین با سلام و صلوات از چوبه دار نجات پیدا کنه.انتظارم نداشتم اعدامشو ببینم.

بزنم شهاب حسینی رو له کنم انقد نقشش بش می اومد.

امیر آقایی جانم که نشناختمش.مث همیشه تاثیر گذار.مردک چس غیرت عوضی! خوب بود خیلی!(نمی دونم اینا چرا عصبانی میشن من حال می کنم)

چه خوب بود این امیر علیه.البته تو لباس دومادی.

نظرم درباره فیلم هیس

عالی

I guess I have a type!

 

نمی دونم چرا از هر کی خوشم اومد یا عینکی بود یا عینکی شد.


بعد یکی ازین بچه خنگا و شدیدا پولدارا و مرفه بی دردای کلاسمون هم بود که معلم همیشه سر امتحان تا سر حد مرگ راهنماییش میکرد.اون میگفت حالا یه جشن تکلیف مفصل هم تو خونه مامان باباش میخوان براش بگیرن کلی مهمون دعوت کنن .مهمونا به ش کادو بدن.

لابد مهر و تسبیح!!

 

ینی فیلم جشن تکلیفمون هم ویدیو بود.شولوغ میکردیم می بردنمون تو نماز خونه فیلمشو میذاشتن ببینیم.من میدیدم چه با اشتیاق و هپی توی چادر سفید نشستم به حرفای مجری برنامه میخندم.بعد من و مامانم میریم بالا روی سن و مسابقه جمله سازی رو میبریم و من یه جامدادی سبز توی کاغذ کادوی بادکنکی میبرم.و مامانمم یه کتاب.

 

اونموقه ها ینی پونزه شونزه سال پیش ویدیو یه چیز واجبی بود واسه خونه هایی که میخواسسن مد روز باشن.ینی مثلا بچه های ما میخواستن کلاس بذارن می گفتن ما ویدیو داریم ماهواره داریم.....

اولین فیلم سینمایی ای که به عمرم دیدم ینی like ever خواهران قریب کیومرث پوراحمد بود.یه روزی از روزای سال 77 وقتی سوم دبستان بودم.بردنمون نمازخونه مدرسه.یه سالنی بود که به نظر اونموقه م بزرگ بود.یه تلویزیون کوچولوی رنگی هم گوشه ش.ویدیو رو گذاشتن تو دسگاه و من برای اولین بار به این پدیده نگاه می کردم.خیلی حال و هوای معرکه ای داشت.اونموقه فکر نمی کردم که چه حرکتی بوده یه بچه پیش بابا یکی پیش مامان.مثکه همین لازم بود تا طلسمی چیزی سینما رفتن من شکسته شه.چون چن ماه بعد توی سال 78 با مدرسه رفتیم و رنگ خدا رو دیدیم.اونم به نظرم عالی بود.تا خونه برسم همه ش داشتم مرور میکردم پسره به خواهراش چی سوغاتی داد؟

سال بعد رفتیم و عینک دودی رو دیدیم.اونم تا کامل کاملشو سر صف برای بغلدستی م تعریف نکردم آروم نگرفتم.سینما یه حال دیگه ای داشت.صورتا درشت تر بود صدا یه جور دیگه بود.انگار زندگی تو فیلمایه حال و هوای دیگه بود.بعد من عاشق بوی سینما شدم بوی خاص صندلی هاش و سالنش.تو هر سینمایی بسته به کلاسی بودن منطقه فرق داره اما ته تهش یکیه. و همهمه و تاریکی تو سالن و احیانا دست و سوت و جیغ موقع شروع شدن و تیکه های باحال فیلم.

خیلی هنری ام من!(اصن من واسه همین رفتم توی کانون فیلم دانشگاه)

 

کاشکی نترسیده بودم و اون قلب رنگی توی قوطی لپ لپ رو و اون نامه ی همراهشو که می گف من تا ابد دوستت دارم رو از زیر خاک در نیاورده بودم.شیش ماه مونده بود اونجا و هیچیش هم نشده بود اما یهو با یه بیل بهش حمله کردمو و درش آوردمو نابودش کردم.بابا اصن نه اسم داشت نه هیچچی! میذاشتم بمونه.قشنگ بود که.حرکت عاشقانه ی باستانی ای بود خو.

دم حسینیه ی آبادی خاکش کرده بودم.آبادی ینی همون روستا.خونه ی مامان بزرگم.یه جایی بود که همه رد میشدن.یه سراشیبی نسبتا تند.کسی مشکوک نمیشد یا اصن بیکار نبود که بیاد ببینه اینجا چیه.معلومم که نبود.نمی دونم چرا فکر می کنم اگه اون هنوز اونجا زیر خاک بود.منم هنوز همونقد همونجوری دوسش داشتم.

به نظرم که برای هم عالی بودیم.خوش قیافه ترین پسری بود که به عمرم دیده بودم.هنوزم هست.یه دفه که دم در وایساده بودم.میخواست رد بشه و اسممو صدا کرد خیلی مودبانه  آروم که ینی برو کنار خانوم میخام رد شم.همین خیلی به دل من نشست.دیگه دعا دعا می کردم بریم خونه ی خاله.که خب همین که همیشه نمی تونستم ببینمش و سیر نگاش کنم قسمت جذاب ماجرا بود.نمی دونم هیچوقت فهمید من دوسش دارم یا نه.ولی کللن تو این فازا نبود .منم همینطوری که بزرگتر شدم هی دیدم که چقد نمیشه.چقده ما به درد هم نمی خوریم.چقد بچه گونه بود عشقم.

هنوزم همونقد کم می بینمش.موقع همون سلام و احوالپرسی مختصر فقط اسم من رو همراه حرفاش می آره