البته تن آدمی شریف است به جان آدمیت ولی آخه لباسشو چه قشنگه! میخااام!
گنده و بغلی

باید خجالت بکشم .مگر من مسلمان نیستم خب.
آقاجان یک کلام.گناه دارد.گناه!
دوستم داش ازم میپرسید آیا هیچوقت بهش فکر کردم که با کسی دوس بشوم و ادامه ی ماجرا.گفتم هرگز! گفت چرا؟ اگه قرار باشه ازدواج کنید چی اونوقت؟(میخواستم بزنم توی سرش! چقد آدم می تونه خر باشه؟)گفتم خب باشه هر وقت اومد منو گرفت.
گفت اینو بگو.آها باید بت محرم باشه!
دیدم خیلی از این حرفش خوشم می آد و حس می کنم یه ذره ای از مسلمونی برام مونده.گفتم آره دقیقا!
تا همین جایی که خوندم
اسم پسرمو میذارم امید.
بعد اینکه اسم اولی رو گذاشتم شهاب البته.
خیلی نا امیدم کلا
مصغر و حالت تحبیب شده ی اسم تانیا مثلا میشه تانچوچکا
وقتی همه ی اینها را دید لحظه ای تردید در دلش راه یافت که آیا دل کندن از این زندگی و افکندن طرحی نو که او رویایش را ضمن راه در سر داشت ممکن بود؟مثل این بود که این نشانه های زندگی گذشته که اطرافش بودند به او می گفتند"نه .تو از ما نخواهی بریدو آدم دیگری نخواهی شد و همانی که بودی خواهی ماند.با همان تردید ها و ناخشنودی همیشگیت از خود و تلاشهای بیهوده به قصد بهبود که به جایی نمی رسد و همان امید همیشگی به شیرین کامی که بر آورده نشدو برایت میسر نیست."
خیلی بد.
برم یه دونه داستان بخونم.
بله پس چی!
این کتاب را به همه ی بی بی ها و مجید های ایران(و دست آخر به پسرم هومن) تقدیم می کنم.
آخی هوشنگ و هومن!
اونجاشو دوس داشتم که گفته بود ممنون از همه شما که تو این مدت هری رو تنها نذاشتید.
خواهش می کنم خانوم!
ینی چی؟
ینی هر جور شده من باس این کتاب رو گیر بیارم!!
اما دخترا نه.همینجوری یه حسی دارن هی روز به روز بیشتر میشه.
این آهنگ سریال لاله دوری یه.توش نمی خونه البته.محشره.
اسمش "دنیای پر دروغ" ئه.
یه جاش میگه:
هیچ جایی رو ندارم برم
هیچ دری رو ندارم که بزنم
می فهمی؟ تنها موندی تو این دنیا؟
http://s1.picofile.com/file/7933490107/17_Murat_Dalkilic_Yalan_Dunya_Jenerik_Vocal_.mp3.html

دلیلشو نمی دونم.ولی برام یه چیزی در حد جادو و گنجینه بود.بله همین ها که به کش نازک وصل بود تا مردم موهاشونو باش ببندن.دنیای من بودن.
من برم بازیگر شم؟ یه دقیقه خوبم یه دقیقه بعد مث ابر بهار گریه می کنم؟ ظاهرن بیخودی؟
خیلی خیلی دقایق با شکوهی رو گذروندم با دیدن این فیلم.بیچاره شیرین.بیچاره! و ایول به پوران درخشنده.با این شبه پایان فوق العاده.واللا من اصن انتظار نداشتم شیرین با سلام و صلوات از چوبه دار نجات پیدا کنه.انتظارم نداشتم اعدامشو ببینم.
بزنم شهاب حسینی رو له کنم انقد نقشش بش می اومد.
امیر آقایی جانم که نشناختمش.مث همیشه تاثیر گذار.مردک چس غیرت عوضی! خوب بود خیلی!(نمی دونم اینا چرا عصبانی میشن من حال می کنم)
چه خوب بود این امیر علیه.البته تو لباس دومادی.
نمی دونم چرا از هر کی خوشم اومد یا عینکی بود یا عینکی شد.
بعد یکی ازین بچه خنگا و شدیدا پولدارا و مرفه بی دردای کلاسمون هم بود که معلم همیشه سر امتحان تا سر حد مرگ راهنماییش میکرد.اون میگفت حالا یه جشن تکلیف مفصل هم تو خونه مامان باباش میخوان براش بگیرن کلی مهمون دعوت کنن .مهمونا به ش کادو بدن.
لابد مهر و تسبیح!!
ینی فیلم جشن تکلیفمون هم ویدیو بود.شولوغ میکردیم می بردنمون تو نماز خونه فیلمشو میذاشتن ببینیم.من میدیدم چه با اشتیاق و هپی توی چادر سفید نشستم به حرفای مجری برنامه میخندم.بعد من و مامانم میریم بالا روی سن و مسابقه جمله سازی رو میبریم و من یه جامدادی سبز توی کاغذ کادوی بادکنکی میبرم.و مامانمم یه کتاب.
اونموقه ها ینی پونزه شونزه سال پیش ویدیو یه چیز واجبی بود واسه خونه هایی که میخواسسن مد روز باشن.ینی مثلا بچه های ما میخواستن کلاس بذارن می گفتن ما ویدیو داریم ماهواره داریم.....
اولین فیلم سینمایی ای که به عمرم دیدم ینی like ever خواهران قریب کیومرث پوراحمد بود.یه روزی از روزای سال 77 وقتی سوم دبستان بودم.بردنمون نمازخونه مدرسه.یه سالنی بود که به نظر اونموقه م بزرگ بود.یه تلویزیون کوچولوی رنگی هم گوشه ش.ویدیو رو گذاشتن تو دسگاه و من برای اولین بار به این پدیده نگاه می کردم.خیلی حال و هوای معرکه ای داشت.اونموقه فکر نمی کردم که چه حرکتی بوده یه بچه پیش بابا یکی پیش مامان.مثکه همین لازم بود تا طلسمی چیزی سینما رفتن من شکسته شه.چون چن ماه بعد توی سال 78 با مدرسه رفتیم و رنگ خدا رو دیدیم.اونم به نظرم عالی بود.تا خونه برسم همه ش داشتم مرور میکردم پسره به خواهراش چی سوغاتی داد؟
سال بعد رفتیم و عینک دودی رو دیدیم.اونم تا کامل کاملشو سر صف برای بغلدستی م تعریف نکردم آروم نگرفتم.سینما یه حال دیگه ای داشت.صورتا درشت تر بود صدا یه جور دیگه بود.انگار زندگی تو فیلمایه حال و هوای دیگه بود.بعد من عاشق بوی سینما شدم بوی خاص صندلی هاش و سالنش.تو هر سینمایی بسته به کلاسی بودن منطقه فرق داره اما ته تهش یکیه. و همهمه و تاریکی تو سالن و احیانا دست و سوت و جیغ موقع شروع شدن و تیکه های باحال فیلم.
خیلی هنری ام من!(اصن من واسه همین رفتم توی کانون فیلم دانشگاه)
کاشکی نترسیده بودم و اون قلب رنگی توی قوطی لپ لپ رو و اون نامه ی همراهشو که می گف من تا ابد دوستت دارم رو از زیر خاک در نیاورده بودم.شیش ماه مونده بود اونجا و هیچیش هم نشده بود اما یهو با یه بیل بهش حمله کردمو و درش آوردمو نابودش کردم.بابا اصن نه اسم داشت نه هیچچی! میذاشتم بمونه.قشنگ بود که.حرکت عاشقانه ی باستانی ای بود خو.
دم حسینیه ی آبادی خاکش کرده بودم.آبادی ینی همون روستا.خونه ی مامان بزرگم.یه جایی بود که همه رد میشدن.یه سراشیبی نسبتا تند.کسی مشکوک نمیشد یا اصن بیکار نبود که بیاد ببینه اینجا چیه.معلومم که نبود.نمی دونم چرا فکر می کنم اگه اون هنوز اونجا زیر خاک بود.منم هنوز همونقد همونجوری دوسش داشتم.
به نظرم که برای هم عالی بودیم.خوش قیافه ترین پسری بود که به عمرم دیده بودم.هنوزم هست.یه دفه که دم در وایساده بودم.میخواست رد بشه و اسممو صدا کرد خیلی مودبانه آروم که ینی برو کنار خانوم میخام رد شم.همین خیلی به دل من نشست.دیگه دعا دعا می کردم بریم خونه ی خاله.که خب همین که همیشه نمی تونستم ببینمش و سیر نگاش کنم قسمت جذاب ماجرا بود.نمی دونم هیچوقت فهمید من دوسش دارم یا نه.ولی کللن تو این فازا نبود .منم همینطوری که بزرگتر شدم هی دیدم که چقد نمیشه.چقده ما به درد هم نمی خوریم.چقد بچه گونه بود عشقم.
هنوزم همونقد کم می بینمش.موقع همون سلام و احوالپرسی مختصر فقط اسم من رو همراه حرفاش می آره