فکر می کردم خدا آرزوهای کوچولومو دیگه برآورده می کنه.اما دیگه دوستم جواب نداد که کی برم خونه شون.
خیلی هم ربط داره!
فکر می کردم خدا آرزوهای کوچولومو دیگه برآورده می کنه.اما دیگه دوستم جواب نداد که کی برم خونه شون.
خیلی هم ربط داره!
(آخه آدم ور میداره اسم بچه رو میذاره چنار؟)
چنار گفت لاله رو دوس داره چون خوشگل و معصومه
من ازین شاخه به اون شاخه نمی پرم خانوم.من فقط همه چی رو دوست دارم.دارم اینا رو موازی یاد می گیرم.کوری؟ فقط الفبای روسی سخته کمی.
اصن میخام بذارمش کاور م.اگه خواهرم نگه ضایه س نکن.
من دیوونه همین "شما یادتون نمی یاد" ها و هر چی که مربوط به دهه شصته هستم.کارتونا فیلما ...عکسا...همه چی ...همه چی!
اما کنار این همه ضف کردن بغض هم می گیرتم.خوب شد دیگه از برنامه"بچه های دیروز" خبری ندارم.هشتاد درصد کار تونایی که میداد رو یادم بود و دیده بودم.ده درصدش رو که یادم نبود خواهرم یادش بود.و کلن همه ی همه شو مامانم یادش بود.حتی می گفت چه روزایی چه ساعتی میداد.می نشست با شوق میدید.اون دیگه از من شیفته تره.
اما.خفه میشدم هر دفه میدیدم.دلم تنگ میشد.خیلی.دلم میخواست مال اون موقه ها باشم.من متولد آخرین سال دهه شصتم اصنم هیچ ایده ای ازم نبوده موقه جنگ.میخاستم متولد سال 50 باشم مثلا که تو دهه شصت قشنگ زندگی کرده باشم و یادم باشه.پس واسه چی فیلم نیمه شب در پاریس رو دوس دارم.واسه ی همین آرزو.
پ ن: دیروز اینا فیلم پول خارجی رو میداد.مهتاج نجومی چقققققققد خوشگل بوده!! بعد عزیزم با اون دامن تا زانو و جورابای نه چندان ضخیم؟ موهات و گردنتم که کامل معلوم بود!!علی نصیریانم که هی بت نزدیک میشد دم آینه .ینی چی اونوقت؟:)) انقد دوس دارم این فیلما رو.باس یه برنامه بذارم گلچینشونو ببینم.
پ ن2: یه وقتا از مامانم می پرسم مامان جنگ 67 تموم شد یا 68؟ (دوباره م یادم میره) میگه 68.بعد من دلم غنج میره که ینی چه جوری بوده اونموقه؟
اوخی.لوگو ش هم یه لاله ی زرده.وسط یه ذره پیچ و واپیچ
البته من صد دفه از بچه ها شنیده م که لاله همون اولای سریال میمیره پس چقد اسمش مسخره سو و ...
ینی این سریال هم لو رفته واسم.
یه سریالی دلم میخواد هیچی ازش ندونم.بعد خیلی هم برام سوپرایز باشه بس که جذاب باشه!
برق رفت و فضای عاشقانه من درست شد.نشستم فکر کردم اون موقه ها که برق نبوده چه حالی داشته؟ مامان بزرگ گفته بود.اون موقه ها که برق نبوده هم شبا زندگی جریان داشته.یه دونه چراغ گرد سوز داشتن.خونوادگی دور هم بودن .اصن همینو که می گه ها بوی چراغه میاد زیر دماغم کیفور می شم.
اما بچه که بودم برق میرفت شمع روشن می کردیم.مامان دوس نداشت.هی با شوخی وخنده میخاس فوتش کنه.
با همون حال معنوی و ملکوتی نشستم "سگ ولگرد" صداق هدایتو گوش کردم.جیگرم کباب شده واسه سگه.و اینکه چقد محشره بوده صادق هدایت.البته تو زایل کردن حال خوش آدم و گوشزد کردن درد ها.
دختره برداشته بود یه طوماری نوشته بود از کارایی که دوس داره با عشقش بکنه.همه ش هم لزوما اونجوری نبود.اصن هیشکدومش نبود.
مثلا یکیش که خیلی دوست داشتم این بود:
از کودکی ام برایت می گویم.از دایه ام.انگشترهایش....
اومدم کیفش که افتاده بود زیر میز رو بلند کنم.درش باز بود.کتاب "موشو " ی هوشنگ مرادی کرمانی افتاد بیرون.مشغول سیاحت بودم که سر رسید.گفتم تو کتابای مرادی کرمانیو خوندی؟ گف آره الانم دارم اینو میخونم.بم گفت اگه بخام برام کتاب می آره.
فرداش "ده بچه زنگی" آگاتا کریستی رو برام آورد.نه تا حالا ازش کتاب خونده بودم نه کلن کتاب جنایی خونده بودم.اصن زیاد خارجکی نخونده بودم.کتاب محشر بود.یه داستان فوق العاده جذاب.دسش درد نکنه مزه ی مرموز بازی معما رف زیر دندونم.(ینی اگه میخواید کسی رو با آگاتا کریستی یا ادبیات پلیسی آشنا کنید همین کتابو بش بدید).دیگه مشتری شدم.می رفتم کتاب خونه و سراغ کتابای آگاتا کریستی رو میگرفتم.کلی شو خوندم.
همکلاسم مریض بود.اول دیدم کتاباش با کتابای ما فرق می کنه.وقتی ازش پرسیدم گفت سال پیش هم می اومده مدرسه و چون مریض شده دیگه نتونسته بیاد.
گفتم چه جور مریضی ای آخه.گف یه جوربیماری خونی! دیگه کنجکاوی نکردم.تازه میدیدم چرا انقد همه ش رنگش پریده س و لاغره
اما بعد ها یکی از بچه ها بهم گفت که اون سرطان خون داره.اینطور گفته که تو نترسی.بابای منم داشت.من می دونم!
این داستان ادامه داره.من توی کتابای آگاتا کریستی پوآرو رو شناختم و کنجکاو این تیکه های فرانسوی ای که می پروند.بعد یواش یواش علاقه مند شدم به فرانسوی حرف زدن.
.بعد یه روز همکلاسم توی مدرسه حالش خیلی بد شد.
سال های بعد هم دورادور میدیدمش .آخه رفته بود رشته انسانی
همکلاسم رفت بدون اینکه بدونه چه تاثیری تو زندگی من گذاشته.هیچ وقت فراموشش نمی کنم.! و اسم قشنگشو که باعث شد دلم بخاد دوستم بشه اما هیچ وقت نشد!!
یه رمان آوردم برای مامانم.ب شدت دوست میداره.دائم داره تشکر می کنه که دستت درد نکنه عجب کتابی برام آوردی!!
اسمش "روز قضاوت "ئه ! مامان سرگذشت های تلخ و عبرت آموز زنان رنج دیده رو بسی می پسنده.مث کتاب سهم من.دیوونه این کتابه .ینی اگه کتاب گذری به وقایع دهه شصت هم بزنه که دیگه عالی.کتاب دستش بمونه برگ برگ میشه.
پنج سال ریاضی خوندیم آخرم نفهمیدیم این صفری که هیچی نیست پس چرا هست؟ ینی چه جوریه که هم هست و هم نیست؟
ایمان صفایی دیووونه! من خیلی نوشته هاتو دوس دارم.
من بهرام رادان را دوست دارم و او خیلی ناز است!
به هیچ دردی نمی خورن فامیلامون.هیچی.اینجوریه که من فکر می کردم پسر خاله مو دوس دارم.بین این همه محدودیت وقتی یه دفه اسممو ازش شنیدم خاطرخواش شدم.به همین سادگی.
باورکن اصن نمی شناسن آدمو.
یه چند تایی کتاباشو خوندم.در حقیقت دوتا کیمیا گراشو خوندم.تا جایی که یادمه .شاید بیشتر خونده باشم شایدم فقط کیمیاگر دومی رو خونده باشم:دی.داستان اینه که چارسال پیش که من تو چلچلی نوزده سالگی بودم کلاس زبان فرانسه میرفتم.یه پسری هم سرکلاس رو بروی من می نشست همیشه.قیافه و وجنات با نمکی داشت در کل و فقط برام جالب بود.اما مثل خر سیگار میکشید.همه ش در حال خنده و شوخی بود سر کلاس. بیست و پنج اینا بش می خورد چون یه نمه هم درشت بود.گرچه هیچوقت نگفت چند سالشه همش در مقابل سوال تو ا کل اژ(چن سالته؟) استاد جون به مسخر می گف ژ دیز ویت آن(هیژده سالمه!!) و از حرفشم بر نمی گشت.
این سوالی بود که استاد از همه می پرسید چون درس جدیدمون بود.اما بازون خیلی مصرانه تر می پرسید همیشه.یهویی.اون موقه ها همه ش فکر میکردم خب خوشش اومده از پسره و میخواد ببینه به هم میخورن یا نه.آخه استاد یه دختر کوچولو موچولوی ناز و شیک و پیک بود که همیشه خدا هم ناخوناش درست شده بود.دانشگاه آزاد فرانسه خونده بود.ینی همسن میشدن با هم تقریبا.من که خوشم می اومد ازش خیلی.ماه بود ماه!
الان می گم برنده تنهاست رو .بعد از مدتی این پسره برا من جالب تر شد.ینی با یکی از دخترا خیلی سر کلاس می خندیدن من دلم می خواست.میخواستم منم بامزه باشم.البته وقتی بیشتر دلم خواست که دیدم یکی از دخترا داره خودشو می کشه که بش نگاه کنه.فقط لحظاتی چند دلم خواست انقد مث ماست و مظلوم سر جام نمی نشستم.اصن چون من ابروهامم بر نمی داشتم اون موقه استاد هی به من میگف جدی جدی تو ترم سه دانشگاهی؟
بعد یه دفه استاد سر کلاس چون اولین و آخرین رو درس داده بود هی داش به فرانسه می پرسید نمی دونم اولین فیلم فلانی چیه؟ اخرین کتاب فلانی چیه؟ آخرین کتاب پائولوکوئیلو چیه؟ بچه ها در این موارد همه نطق می کردن و من مداد به دس ساکت بودم.که دیدم یکی اسم یه کتابیو گف.اون نبود.من تو مجله دیده بودم اسم آخرین کتابش برنده تنهاست ئه.آقا گفتیم.یهو این پسره گف آها آره...آره...بعد انگار تازه منو دیده باشه کلی نگام کرد.متفکر!
باون روزی که ابروهامو برداشته بودم و کلی تغییر و اینا و با اون یه من آرایشی که دوستم تو صورتم نقاشی کشیده بود باش رفتم سر کلاس.تازه دیر هم رفتم.اصن چشاش روشن شد.دیگه تا بعد ها همه ش نیگام میکرد سر کلاس....عین این فیلمای ضایع.که مثلا هی استاد صداش می کنه این هی چش از من ور نمی داره.
البته با توجه به پپه بودن من و سیگاری بودن شازده این رابطه از حد همکلاسی بودن بدون سلام و علیک فراتر نرفت.
یادم افتاده میخام ببینم اصن چی هس کتابه:)))
گوشی رو چسبوندم به گوشم توی عالم خیال اول هانیه شروع می کنه با پیانو بعد من مظلوم در حالی که سرم به شونه م تکیه دادم و اشک تو چشام جمع شده ارشه رو میکشم.آروم آروم.همه اونایی که دلمو میلرزونن هم دارن نگا می کنن.
دوئت داریم.
چه قدم که نشدم! :دی
دیدم دو تا از بچه های سال پایینی محض-همونی که من اردیبهشت تولد پسره رفتم- با هم ازدواج کردن.البته ماهها قبل که فهمیده بودم با هم دوستن کلی تعجب کرده بودم.همیشه با هم بودن و لی خب خیلیای دیگه هم توی دانشکده و دانشگاه با هم بودن همیشه و این با هم بودن توی دانشکده مخصوصا هیچ معنی خاصی نداشت.بعد اینم که دختره خیلی محجوب بود و پسره انقد مث شلدن خاص بود به نظر نمی اومدتو این فاز ها باشه.
مبارکشون باشه.فقط وقتی تو کامنتها دیدم استاد هم تبریک گفته دلم خیلی یه جوری شد.دیدم این عجیب فانتزی من هم بوده.همیشه بوده.این دانشگاه که نشد. عب نداره(آزموده ایم در این شهر بخت خویش.نظورمم از بخت دقیقا همون بخت ئه) ایشاللا دانشگاه های دیگه.زور که نیست!
سمت راستیه بهار ئه.
فقط دارم فحش میدم.چون هیچی دیگه حسم رو بیان نمی کنه.ویولن میزنه دیوانه کننده!
به هر حال روسی میخونه و محشر
اما بهار جدیدنا با ازل دوس بود.ایشان هم می دونس.ازل ایشان رو دوس داشت و همون عمر بود که ایشان عاشق عمر بود. اما تازگیا از ال هم خوشش اومده بود.خیلی پیچیدس قضیه:)
یه ذوق عشقولانه دیگه م بون.اینا اصن یه جور دیگه برام جذاب بودن.شبنم و تیفیک(توفیق تو دوبله فارسی).اینا جفتشون برای ازل کار می کردن که میخواس چنگیز و ایشان رو به خاک سیا بشونه.شبنم یه ذره ازل رو عصبانی کرده بود.تیفیک همیشه کشیک میداد.می رفتن و می اومدن و به هم کار نداشتن.یه دفه جون شبنم در خطر بود.داشت رد میشد که یهو یه دستی جلو دهنشو گرف.اومد داد بزنه که نتونس.تیفیک با ایما اشاره گف آروم باشه که یهو چشاش افتاد تو چشای آبی و ترسیده ی شبنم و به همین سادگس عاشقش شد.
این همون شبنمی بود که همیشه میدید اما الان یه احساس دیگه یی داش.تو همون لحظه پیدا کرد.اصن دگرگون شدنشون که آدم میبینه دلش میخواد روزی صد دفه عاشق شه.بخدا.انقد خوب بازی می کنن که آدم اگه عاشق هم نباشه پر در می آره و هوس می کنه.
جونم! بعدش دیگه همه ش معذب بود بنده خدا.همه ش نگاهای دزدکی پر از تمنا.چه قد همه چی به سادگی!!

مامانم بدون اینکه بدونه چقدر غصه دارم می کنم با طنز و لبخند برام تعریف کرده که منو روی رختخواب ها میذاشته تا دست خواهرم بم نرسه و نکشدم.
اگه بخوام از رابطه خودم وخواهرم بنویسم و کودکی م که خوش نگذشت مثنوی هفتاد من کاغذ میشه.قصد غر زدن و تقصیر گردن کسی انداختن هم ندارم.در همین حد که اصن با بچگیم حال نکردم چون خواهرم آرزو میکرد کاش نبودم.اینو با خط خودش توی یکی از دفتر هاشم خوندم.می دونم دوسم هم داشت و داره.ولی از اون مدل دوست داشتن های بدرد نخور.
خیلی اذیتم کرد.خیلی.گرچه هر چی بزرگتر شدیم این اذیت ها کمتر شد و نوعش هم عوض شد.خوبی هایی هم داشت و داره.مثلا این دفاع کردنش از من توی مدرسه.اما به خونه که میرسیدیم اون روی سکه بود.همچین میگفت کسی حق نداره به خواهر من چیزی بگه وگریه ش میگرفت.توی دلم اضافه میکردم به جز خودم!
فکر می کنم شاید این مظلوم بازی های من بود که کار رو خراب تر می کرد.خب اینطوری یاد گرفته بودم.ین یاگه من هم دعوا می کردم الان خواهر هایی بودیم مثل بقیه.بله همینه.اون دعوام می کردم ومنم چیزی نمی گفتم اون عذاب وجدان میگرفت و دوباره سر من خالی می کرد.مسخره ست ولی درسته!
کلاس اول ابتدایی بودم.شب خواهرم داشت توی یک برگه ای چیزی می نوشت.دور و برش که بودم دعوام میکرد که فضولی نکنم.رفتم پی کار خودم .یکمی بعد اون برگه رو آرود و داد بهم.یه نامه بود به من.توش از همه کارایی که کرده بود و رفتاراش معذرت خواهی کرده بود و نوشته بود برام آرزو داره و خودش هم کمک می کنه که زندگی خوبی داشته باشم.دقیق که یادم نیست ولی مضمونش همین بود.نامه یه ضمیمه هم داشت.یه پاککن نسبتا بزرگ.اون موقع ها تاره مغازه نبش کوچه مون آورده بود.شبیه یه کتاب بسته بود.روشم یه چیزای انگلیسی نوشته بود.سفید بود.
واللا منم نمی دونستم تا همین چند سال پیش.فک می کردم فقط به فرش های ریز بافت ابریشمیش معروفه.باش از خودم خجالت بکشم که انقده کم می دونم درباره وطنم.
یکی از همشهری ها یه سایت هم برای روستا درست کرده.دمش قیژ
آخه مگه نباید ازین لحاظ قم در رده ی اول باشه.
فقط سوال پرسیدم