ا من نمی دونستم "نوال زغبی" لبنانیه.

دلم میخواد سفرنامه بنویسم.

ینی برم یه سفر دوری.مث مشهد.با قطارم برم که آدم زود نرسه.روز هم باشه.از پنجره کوپه بیرون رو بیابون رو نگا کنم و فکر و خیال کنم و بنویسم.هر چی که دیدم.بعد از رسیدن و زیارت و جاهای دیدنی و بازار و آدما و رفتارشون بنویسم.چی خوردم کی خوابیدم... همه چی.مث همه سفرنامه های قدیمی

اگه مث قدیم قدیما با قاطری چیزی م میرفتم که عالی!

نکته: بله.تو این سفر تنها باشم.

بعدالتحریر: منشا این فانتزی داستان سفرنامهی اصفهان هوشنگ مرادی کرمانیه.مجید به خیال سفرنامه نویسی همراه یه راننده کامیون را می افته بره اصفهان.که همه چی رو با چشاش بخوره و بنویسه.اما فقط از جاده اصفهان میرن و اصن داخل شهر نمیشن.طرف فقط میخواسته ماشینشو ببره تعمیرگاه.بچه چیزی نمی بینه که توصیف کنه.از خودش در می آره و از این اون می پرسه و از روی کتاب جغرافی می نویسه.مث همیشه.

البته کیومرث پوراحمد نه اینکه داستان رو توی اصفهان بخ تصویر کشید داستان رو به سفر نامه شیراز تغییر داد.عب نداره اونطوریم خوب بود.حال و هوامو عوض کرد.

just for the record

از آهنگ "هیاهو" ی گوگوش که گذاشته بودم رینگ تونم هم متنفر شدم.

صرفا جهت اطلاع

یه وقتی فکر می کردم اون قرار یه دقیقه ای ای که با طرف گذاشتم کلی جذاب و قشنگ و همه چیه.همون که کلاس رو پیچوندم و اومدم بیرون و بدوبدو هول هولکی دیدمش.یه سک سک کردم و برگشتم.با یه دنیا خنده.

فکر می کردم یه تجربه ی بازه.اما کوفت هم نبود.یه چیز گه مال به تمام معنا بود.لیدرالی ینی!

همه چیش فیک و حال بهم زن بود گه کثافت از سر و روش بالا می رفت انقد الکی و دل خوشکنکی و بیخود بود.

یه وقتی فکر می کردم اون قرار یه دقیقه ای ای که با طرف گذاشتم کلی جذاب و قشنگ و همه چیه.همون که کلاس رو پیچوندم و اومدم بیرون و بدوبدو هول هولکی دیدمش.یه سک سک کردم و برگشتم.با یه دنیا خنده.

فکر می کردم یه تجربه ی بازه.اما کوفت هم نبود.یه چیز گه مال به تمام معنا بود.لیدرالی ینی!

همه چیش فیک و حال بهم زن بود گه کثافت از سر و روش بالا می رفت انقد الکی و دل خوشکنکی و بیخود بود.

ازم پرسیده بود :زهرا چرا انقدر ازم متنفری؟

 

دلم لرزید

بد ترین عذابه.اینکه آدم بدونه یکی خیلی دوسش داره.و بفهمه حسی که اون بش داره هیشکی دیگه نداشته اصلا یه چیز خالصه اما ازش هییچی نشنوه.هیچی هیچی.

و این داستان همچنان ادامه داشته باشه.

این از اینکه هیشکی خاطر آدمو نخاد بدتره

سریالای ترکی علاوه براینکه توی گریم و آهنگسازی و به تصویر کشیدن لحظه های عاشقانه فوقالعاده ن توی موجه نشون دادن رابطه های نامتعارف هم استادن.

ینی من سر دیدن این خیانتایی که بیهتر به شوهرش میکرد و با برادرزاده خونده شوهرش میخوابید کلی هیجان زده بودم.

ازل و ایشان (همون آیسان دوبله فارسی )که دیگه هیچی!ایشان میگف من تا تو رو دیدم تازه یادم افتاد که منم دل دارم!!

از رابطه ابراهیم پاشا و نگار کالفا ذوق زده بودم و وقتی ابراهیم بش گفت همین یه بار بود و دیگه تکرار نمیشه با گریه ی نگار گریه م گرفت.وقتی از پشت پنجره قامت عشقشو نگاه می کرد که دور میشه انگار من جای نگار دلم میسوخت.(خب البته که این رابطه ادامه پیدا کرد و تا گندش در نیومد تموم نشد!خیانت به خواهر سلطان کم چیزی نیس)

میخوام بگم خیانت برام جذاب بود.چیزیه که توی خیلی سریالای دیگه م ازش استفاده میکنن.خارجکی ها هم.منتها به این خوش آب و رنگی و جذابی نیست اما بازم گاهی وقتا تنها چیزیه که آدمو دنبال سریال می کشونه.

اما یه لحظه م فکر نمی کردم اونایی که خیانت می بینن چی میکشن.اینکه چجوری می تونن تا آخر عمرشون دیگه کسی رو دوس داشته باشن.اینکه چه کار کثیفیه.یواش یواش بدم اومد.اونوقت عشق ممنوع فقط آهنگ تیتراژش جالب بود.بقیه ش درد بود.دلم برای عدنان کباب بود!بد بخت هر کاری میکرد که زنش رو خوشحال کنه.

حالا دارم فکر می کنم چی میشه که یکی خیانت می کنه؟ همیشه هم اینطور نیست که  از طرفش ناراضی باشه و دس به اینکار بزنه.این که دیگه دردناک تر!! طرف خوش و خرم هم خدا رو بخاد و هم خرما رو.نخواد طرف قبلیشم از دس بده.اصلا خیلی هم دوسش داشته باشه.بمیره براش.از از دس دادنش نابود بشه.پس چی میشه که بش خیانت می کنه؟

من بتون می گم.می دونه داره کار اشتباهی می کنه اما نمی تونه جلوی  هیجان ممنوعه بودن این کار مقاومت کنه.این شور و حرارتی که حس می کنه این وسط رو از هیچ جا نگرفته.

برای اینکه آدم شل ایه.

چه چیز بدیه اینadultry

تا کارت دانشجوییمو تحویل ندادم برم یکی از فانتزیامو برآورده کنم.اینکه برم استخر یونی.بعد که اومدم بیرون و موهامو خشک کردم جلو اون آینه سرتاسریه وایستم و یه دل سیر ریمل بزنم به مژه هام!

ببین پس با توجه به این کارایی که دخترا با دوس پسراشون می کنن- که آدم از شنیدنش از دختر بودن خودش بیزار میشه-من می تونم بگم  من تا حالا دوس پسر نداشتم.

یه دو دفه بیرون رفتن و رو نیمکت نشستن و حرف زدن رابطه نمیشه.

بوس هم که در کار نبوده که دیگه هیچی!

وقتی تو مغازه میریم آقای فروشنده ی جوان میاد در کنار مشتری مداری بامززه هم باشه تنها چیزی که دلم میخاد اینه که از مغازه بیام بیرون. اصلا حوصله این اداها رو ندارم.طبعا حس چونه زدن هم ندارم.

اصلا از پسری که در تلاشه مزه بریزه متنفرم.بزرگ نشده به نظرم هنوز.

نمی گم لبخند زدن و به این اداها واکنش نشون دادن کار بدیه.هیچ چیز خاصی م نیست.من دوس ندارم.بخندم بگم خب چقد تخفیف میدین؟بعد تو چش طرف زل بزنم و سرمو یه نمه هم کج کنم.

حس می کنم این اداها اجتماعی بودن نیست!

اعتقادم اینه ورژن اول هر چیزی بهتر از آب در میاد.نمونه ی بارزش سریال زیر آسمان شهر.

اما فقط کلاقرمزی یه که هر سال داره جک تر و جک تر میشه!!

آرزوهاتونو بنویسین

یادم بود از روی عروسکام و اونایی که به داداشام داده بودم و حیوون خونگی هایی که تا حالا داشتیم و مرغ و خروسایی که دیده بودیم شخصیت ساخته بودیم و مجله درمیاوردم تو خونه.یادم بود برگه هایی که از دفترامون اضافه می اومد بینمون مث پول ارزش داشت و باش دادو ستد میکردیم و تو همونا سرمقاله و اخبار و داستان و مصاحبه می نوشتیم ازین شخصیتای من در آوردی.

و داداش کوچیکه هم هر روز یه طرح و اسم جدید به ذهنش میرسید و نقاضی می کردو مینوشت و روز بعد ول میکرد میرفت سراغ یه عنوان دیگه.چقد مسخره ش می کردیم.اون یکی داداشه از من بهتر می نوشت.داستانایی از خودش در می آورد که می موندم!

اینا رو در آزای پول یا برگه کاغذ به هم میدادیم.بعد که  یواش یواش بزرگ شدیم عروسکا رو بردم انباری.دیگه م اون مرغ و خروسا رو ندیدیم.این چیزاییم که نوشته بودیم رفت پیش عروسکا.تا همین چند روز پیش هم نوشته های داداشمو دیده بودم.مامان نمی ذاشت کسی نزدیکشون بره.نگهشون داشته مث یه گنج گرانبها.همیشه فکر می کردم نوشته هام گم شدن.به قول خودم مجموعه آثارم.

توی دفترم نوشته بودم کاش پیدا بشن.و همین چن روز پیش با دفتر خاطراتم و یه کتاب ساییده شده ی داستان به اسم ملکه برفی پیداشون کردم.انگار دنیا رو بم دادن.بازم دست مامان درد نکنه که اینا رو نگه داشته .هر وقت یادم می افتاد و بش می گفتم اصلا به روی خودش نمیاورد.لابد میترسیده بریزمشون دور.چون ازین کارا می کنم.

حالا دونه دونه بازشون می کنم و میمیرم از خنده.من انقد نویسنده ی خوب و تخیل پردازی بودم خودم نمی دونستم؟ :)) بعد من یادم نبود داستان هم نوشته بودم.تا الان که بررسی کردم(دلم نمیاد همه رو یه جا بخونم!) پنج تا داستان ور خوشگل نوشته م.طرح جلدشم خودم کشیده م و رنگ کردم.یه زمانی دلم خیلی خوش بوده!!

تهشون یه عکس دیدم.نوشته بود پشتش بهار 81 برش گردوندم من بودم در آغوش مامان کنار داداشا و مامان بزرگ که به پهنای صورت می خنده.کنار تلویزیون کوچولوی مادربزرگ.

همه این نوشته ها بوی کاغذ کاهی و چیز قدیمی میده.بویی که عاشقشمبوی کتابای چاپ دهه شصت.لای جلد کتاب لشگر فیل بودن.همون داستان اصحاب فیل معروف قرآن.ازون جلئای سفت قدیمی رنگی.

اصن چقد خوب

اگه اون دفتر خاطرات کوچولو قفل الکی دار م که روش عکس چارفصل بود رو هم پیدا کنم که دیگه خیلی هم عااالی!!

 من بر میدارم دفتر خاطراتامو میندازم دور.مامانم برام نجاتشون میده.اون موقع می فهمیدم حرص میخوردم.اما یه روزی مث الان می آاد که پیداشون می کنم و میرم تو یه دنیای دیگه و خیلی ممنونش میشم!

مامان نوستالجی دوست من!

خیلی دوس دارم بدونم ترجمه فارسی بای سکشوال چی میشه.هردو جنسگرا؟ :))

آنجلینا جولی بای ئه.

این آرایشگره که جدید کشفش کردیم موجبات افسردگی منو فراهم آورده.هر دفه که میریم پیشش یه چیزی میگه منو به فکر می بره و غصه دار می کنه.

جوونی کنین.به سن من که رسیدین می فهمین.

موهاتونو رنگای شاد کنین.شما جوونین.

تو خیلی خانومیا.اینجوری نمیشه.دیگه زیادی خوبی!

اگه آرایش نکنی شوهر گیرت نمی آدا!

خب برا اینکه آرایش نمی کنی اصن.

شماها واقعا با هم دعوا نمی کنین اصن؟ آخه معمولا این خواهرایی که سنشون نزدیک همه با هم درگیری و رقابت دارن.چه قد خوب پس!

(خب برا اینکه من تحمل می کنم خانوم و هی هیچچی نمی گم)

از لغت "آبجی" چندشم میشه!

گپ های خواهرانه

داشتم برا خواهرم حرف میزدم و می گفتم که یکی از بچه ها برام گفته ی تجربه ی چیز هم داشته.که بلافاصله خیلی  گفت اوه اوه.تو این اوه اوه خیلی درس بود.ینی بده.تو نباید ازین تجربه ها داشته باشی.منم ندارم.چه قد بده یه دختری داشته باشه و اینا.

که من گفتم لزبین.و ایندفه واقعا گف اوه اوه!

 

به من نگف این عکس خوشگل بامززه هه واسه چن ماهگی دوس پسرشه.کاش می گف به تو چه.دو بار پرسیدم اما نگاهمم نکرد انگار نه انگار و با لبخند به کارش ادامه داد.

منم یه دونه های اسکول سویت هارت داشتم

مریم

فیبی گیاهخوار ویار گوشت کرده.دلش برا یه دونه ازون ساندویچای جویی پر می زنه.به پیشنهاد جویی قرار میشه تو این چند ماهی که مونده بچه ها به دنیا بیان فیبی با خیال راحت گوشت بخوره و جویی رژیم بگیره.در واقع فیبی سهم جویی رو بخوره.

فیبی دس میبره یکی از ساندویچا رو برداره که جویی جلوشو میگیره.پا میشه میره سر فریزر مانیکای بیچاره و دو تا بسته گوشت بزرگ در می اره و میگه اگه میخوای یه کار اشتباهی رو انجام بدی تمام و کمال انجامش بده!

البته اون چیزی که آدم رو جذب یه آدمی می کنه که به خودش خیلی رسیده اینه که اون طرف اعتماد به نفسش خوبه

از همین حرفا

توی فیلم یه حبه قند اعظم -ریما رامین فر- خواهر بزرگه ی پسند-نگار جواهریان- بعد از اینکه تلفن پسند تموم میشه بش میگه خب حالا چی میگفت این آقا پسر؟؟پسند یه لحظه فکر می کنه واقعا باید به این سوال جواب بده و هول میشه و با همون لهجه قشنگش میگه: از همین حرفا دیه!

که باعث میشه خواهرا بخوان اذیتش کنن : واسسا ببینم...از کودوم حرفا؟؟؟

دلم "از همین حرفا" میخواد!!

وقتی عشق در می زند!

 یه فرشته ی عشق داریم.کیوپید.به شکل یه بچه ی چاق و موفرفری که یه تیر و کمون داره. البته لباس هم تنش نیست.کیوپید می دونه سرنوشت کیا بهم گره خورده و کیا مال همن.کیا نیمه گمشده همن. و قضیه اینجوریه که هر کی تیر کیوپید بش بخوره عشق رو پیدا می کنه.

چه قشنگ!

یه موقعی تو زندگی هر دختری می آد که دلش میخاد یه آرایش پررنگ کنه ومخصوصا یه رژ قرمز بزنه.بعد دیده بشه و حس کنه دختره و حس کنه خوشگل و جذذابه

این نسخه ایرانی شه که نوشتم.خارجکیش فرق میکنه.اصن ربطی به آرایش نداره!

هر کی یه اخلاقی داره.

من خوشم نمی آد لوازم آرایشمو با کسی تقسیم کنم.مخصوصا روژ لبمو.هیشکی ینی هیشکی.

هف دقیقه از بهشت اما روی زمین

این هف دقیقه از بهشت هم یه "مقوله" س گویا.مدت زمان بوس.اینم یه جورشه لابد.بی وقفه.

سوالم اینه که اینا واقعا وقت میگیرن؟کی میخاد حساب کنه هف دقیقه شد یا نه؟ چون اگه مهم نبود که اسمش این نمیشد که!

چیزای دیگه یی هم نمی دونم.مثلا حس خوبی داره آدم به دوس پسرش بگه الان تو موقعیت اونیه که هر ماه می آد و دلش درد می کنه؟

من بمیرم هم به هیشکی هیشوقت نمی گم!

صاحب نظران به من بگن کجای کتک خوردن از دوس پسر/دوس دختر سکسیه؟ چه ذوقی داره آخه؟

منظورم همون چند تا ضربه ی ساده ی شبیه هول دادنه ها.

ممنون میشم.