از فضایل عضویت در کانون فیلم هم این بود که من وقتی یه بازیگر دیدم خر ذوق نشدم و خونسرد بودم.چش و دل سیر شده بودم قشنگ.باران کوثری رو زودتر از همه دیدم و به راهم ادامه دادم.خب شاید بنده خدا کار داشته باشه الان.ذوق کردما... تو دلم.

خیلی خوشحال شدم اینطوریم.

این دانشگاه و دانشکده هر چی برا ما نداشت اینو داشت که بین دوستای بیرون دانشگاهیم من اولین نفری بودم که آی پد دیده بود دست مردم و به اشتباه بش نمی گفت آی پاد. و میدونست چیه و چجوریه.

 

آدم به خیلی چیزا یه همچین حسی داره که میخواد بگهi hate that thing! ! بعد بالافاصله ش حرف دلشو بزنه:

i want one

من همیشه می گفتم از تبلت متنفرم.همون آی پد.به چه دردی می خوره خو؟ همه ش افه س.اما حقیقت چیز دیگریست.خیلی دلم میخواد یه دونه داشته باشم.

منشا این کشف این بود که چارلی هی با آی پدش ور می رفت و کارای محیر العقول میکرد.سم این دو تا جمله رو گفت.

بعدش چارلی ژورنال بابای سم رو که دید اونهمه پر و پیمون که توش پر اطلاعاته دقیق و با نقاشی و پسرا هی بش مراجعه می کنن، همینا رو گفت.

خب راجع به دوس پسر هم همین حس رو دارم.

داستان جاکت قصه های مجید رو میدیدم.

واقعا خوبه که نوشته "به روایت"کیومرث پوراحمد.خیلی عوض کرده حال و هواشو.کتابش بهتره.گرچه من هر وقت داستان ناظم رو می خونم قیافه همون آقا سیبیلو چاقه ترسناکه تو فیلم میاد تو ذهنم.اما مجید مظلوم رو بچه پررو و کنه نشون داده اینجا.

 

هوشنگ مرادی کرمانی شهریوری عزیز!

سبز در خاکستری

این لاکی که چارلی جونم زده بود خیلی خوشگل بود.تو آخرین قسمتی که تو سیزن هشت اومد.یه مخلوطی از سبز و خاکستری بود.یشمی هم نه.هی انگشتاشون می کشید رو تبلتش .هی من محو نا خوناش بودم.اصن مث این لاکای کلیشه ای دیگه نبود.

فانتزی من شده این دختر!! دارم حتی مدل نگهداشتن انگشتاشم دوس میدارم!

اسمش چارلی نیست.اینو تو همون دفه اول به سم و دین گف.چون مخ آی تی یه و حسابای مردم رو خالی می کنه واسه خودش چن تا هویت جعلی درست کرده. وپاسپورتای مختلف.تند تند هم اسمشو عوض می کنه.اما بعد از ماجرایی که به شرکت دیک رومن داشت به سم و دین گف که دیگه اسمشو عوض نمی کنه.

دوازده سالش که بوده مامان و باباش تصادف کرده ن .باباش مرده و مامانش مث یه گیاه شده زندگیش.با این پولایی که میدزده خرج مامانشو میده.

یه جور قوی بودن خاصی توش حس می کنم.واسه همین دوس دارم شخصیتشو.اصن هر کی اینطوری باشه من دوسش دارم!دلم میخاد مث اون باشم اونوقت!

 (اسم بازیگرش فلیشیا دی ئه! خواننده م هس بچه م .بله با اون صدای به اون نازی:) .من عاشقش شده م! )

توضیح عنوان: این هم از قضا اسم یه رمان عاشقونه ی ایرونیه!

امروز مث کارتونای تام و جری با صورت رفتم توی شیشه.همونطوری هم صدا داد.فقط اینکه کلی دردم گرفت و بیشتر گریه م.در شیشه ای  حیاط فرهنگسرا باید جلوم پام باز میشد که نشد.یا شایدم اگه یه ذره اونور تر بودم و حواسم جمع بود حتمن برام باز می شد.خب به هر حال یه خانومی که میخواس بره سینما و کلی شیک و پیک لطف کرده و یه بطری یخ بهم داد تا صورتم کبود نشه.نفس نداشتم که ازش تشکر کنم.

منم میخواستم برم سینما.تصمیم داشتم یه ربع درس بخونم.یه ربع مفید رو خوندم و اومده بودم پل چوبی رو ببینم.رفتم .همه چی دس به دست هم داده بود.۵ تا پونصدی رو گذاشتم روی گیشه.نمی دونم چرا مردم به دیده ی تحقیر به پول مثلا خورد و کسی که پول خورد رو برای اموری که مثلا پنش تومنی با کلاس به نظر میرسه استفاده می کنه می نگرن!

به هر حال بلیط رو گرفتم و رفتم و بهرام رادان رو دیدم.لبای مهناز افشار نمی ذاش از نگاهای بهرام رادان کیف کنم.چه قدم بچه م خوش هیکله!!

بقیشو ندیدم چی شد.هدیه تهرانی تازه وارد فیلم شده بود که گوشیم زنگید.با من کار نداشتن.اونی که باش کار داشتن خونه بود.را افتادم اومدم خونه.

این شد سومین فیلمی که تو سینما ولش کردم و تهشو ندیدم!

حس می کنم وقتی فرند های آدم یه  عکس قشنگ میذارن آدم باید لایک کنه حتمن و حتمن حتمن هم بنویسه زیرش که: واییییی عزززززیززززم !!!!!مثل همیشه عااااااالیییییییییی! :*** ۳>۳>

یا بالاتر.وقتی یکیشون نوشته بود که تو ریلیشن شیپه،آدم باید لایک کنه و حتمن هم بنویسه وای عزیزم مبارکه!!!!

که چی؟ که مبادا بگن حسوده.یا شایدم چون حسودن انقد غلیظ و با اغراق قربون صدقه طرف میرن.

به هر حال من لایک نمی کنم تا هر چی دلشون میخاد فکر کنن.به نظر من فیسبوک بهترین جاس برا اینکه آدم خودش باشه.وقتی خوشم نمی آد نمی آد دیگه! آخه اینکه طرف با یکی چیک تو چیک شده خوش بحال خودش شده.گردشاشو اون میره.تاپاسی از نیمه شب قربون صدقه اون میرن.من از کجاش باید خوشم بیاد؟مرا چه حاصل؟؟!

پس میبینیم که حسود هم هستم!

سفر به دنیای خویشتن

me time من تو این وبلاگ میگذره.

کیم کارداشیان اسم دخترشو گذاشته "شمال"

در مجموع اسم بچه میشه غرب شمالی!(از اونجا که فامیلی شوورش وست می باشد)

megstiel

عاشق وقتاییم که می بینم اسم دونفرو با هم میکس کردن.دونفری که میخوان با هم باشن یا هستن.خلی حرکت با مززه ایه به نظرم.مثلا اگه الان تو گوگل بزنی شیمیshamy عکس شلدن و ایمی رو می آره.این اسمیه که لئونارد یا هاوارد تو سریال بیگ بنگ برا اینا جور کرد.پنی هم کلی خوشش اومد و گف باش حال کردمi am so diggin shamy

توی سریال سوپر نچرال هم کستیل یه فرشته س و مگ یه دیمن .خب همه می دونن و فرشته ها و شیاطین دشمن قسم خورده همن.وسط این رفت و آمدها یه دفه مگ چسبید به صورت کستیل و دیگه ولش نکرد.این کستیل بیچاره هم  ساعاتی قبل داشت تو اتاق سم و دین یه فیلم پورن درب و داغون ضعیف نیگا میکرد و هی میژرسید نمی فهمم اگه این یارو پیتزاییه این دخترو میخاد چرا هی میزنه ضربه میزنه به پشتش.این جا بود که فهمیدن داره پورن می بینه (و دین دعواش کرد که آدم پورن رو جلو بقیه نمیبینه که.صداشم کم می کنه تازه.بیا حال م که دیگه نمی تونی پا شی و اینا..)از این رو کستیل جو زده شده بود و وقتی مگ بالاخره بیخیال شد این دفه کستیل بسیار خفن تر مگ رو بوس کرد و وقتی دید  همه کپ کرده ن گف از یارو پیتزا رسونه یاد گرفتم .

سیزن ها گذشت و کستیل یه دور حافظه شو از دس داد و  دوباره گذار اینا بهم افتاد.مگ شروع کرد به کرم ریختن که حالا همه چی همه چی یادت رفته؟ یا من یادت بندازم و ...

که کستیل با یه لبخند بامزه گف اگه منظورت یارو پیتزاییه س...بله اونو یادمه... خیلی خاطره ی قشنگی بود.

مگ گف این قضایا که تموم شد من یه پیتزا سفارش میدم با هم یه ذره مبلا رو جابه جا کنیم.می فهمی که چی میگم؟

کستیل که یه فرشته س و مث یه بچه معصومه و هیچی حالیش نیس گفت نه نمی فهمم..اوه چرا چرا می فهمم.

ابعدم یه نگاه خیلی قشنگ و بامزه و یه لبخند نیمه کاره.

این جا بود که دین گف مگستیل.

اصن عاشق اینم من!

 

 

چارلی بردبری یه شخصیت جدیده تو سوپرنچرال.خوشم می آد ازش.با اون موهای هویجی صافش.اون لب و لوچه ش.دندونای نسبتا خرگوشیش و لبخند ذوقکیش.اما چیزی که بیشتر منو جذبش کرده در کنار حرکات دیوونه بازیش

اینه که لز بینه.وای خدا منو ببخشه.اصن فانتزی من شده این دختر! چه جوری میشه آخه.همیشه فکر میکردم و می کنم که این جور رابطه الکی پلکیه.اما مث که نیست.

شاید واسه همینا جذاب شده واسم دیگه!

File:Felicia Day (5966401974).jpg

من مهدی پاک دل رو خیلی دوس دارم.عاشق ریختشم ینی.وقتی میخنده.اصن این باید مال من میشد.قرار نبود اینطوری بشه.

قرار بود دوستم منو با اصرار ببره تئاتر.من هی بگم دیر میشه من نمی تونم بیشتر بیرون بمونم اون هی اصرار و اصرار که خودم میرسونمت و موفق بشه آخر.بعد من آقای پاک دل رو زیارت کنم و اونم منو ببینه و بعدشو دیگه نمی دونم ما با هم آشنا شیم دیگه.

چه رویای قشنگی.

هان بالاخر یکی حرف منو فهمید.ینی یه کلمه ای بکار برد که دیدم چقد متناسبه با نیازای من.فهمیدم اینی که دلم میخواد اسمش چیه .

من دلم دوس پسر نمیخاد.پلی دیت میخاد.پلی دیت ینی همبازی.گمونم.به بچه های شش الی ده سال اطلاق میشه.ینی من همچین رابطه ای دلم میخاد.قرار میذارن میرن خونه هم بازی میکنن.حرف میزنن.شایدم همو بغل کردن.اصنم عقلشون به چیزای بیشتری نمرسه.

 

البته اون آدمی که توی سریال اینو گفت به مسخره گفت.و برای دوس دختر طرف اینو بکار برد.اما چه عالی

من پریروز کلی گریه کردم.در جمع.به حدی که داشتم غش میکردم.گریه کردم و در ازاش یه ریمل کلی مکس فکتور و یه رژلب مودای گل بهی گرفتم.

نه که بین اینا ارتباط مستقیمی باشه ها.ولی من دوس دارم اینطوری فک کنم!

از خدا میخام به من انقد وقت آزاد و خیال راحت بده که منم تو خط چشم کشدن حرفه ای بشم.

دقیقن امریه که مستلزم گذر زمان و حوصله و هی کشیدن و پاک کردنه.حرفه ای ها توصیه می کنن هر وقت بیکار بودم تو خونه تمرین کنم.مثلا الان خواهر خودم که از اول دبیرستان می کشیدو بیرون که میخواس بره هی چشاشو می بست و میگف ببین شبیه هم شده ن(که منم همیشه خدا می گفتم شده ن) الان مدل های گوناگونی میگشه.

یه مدل داریم مث نخه.فقط برای خوشگلی محوه.نمی تونی ببینیش اصن.یه مدل دیگه چشای آدمو گنده و خوشگل میکنه مث تو کار تونا.رنگ چشای آدمو عوض میگنه.یه مدل چشا رو کشیده میکنه.مث چشم آهو.خلاصه مدلای مختلفی هس که من همه شو رو چش مردم دیده م.

خط چشم کشیدن دل خوش میخواد.ینی با اعصاب آدم ارتباط مستقیم داره خوب شدنش.چون الان هر چقد بکشم فقط در نتیجه ش صورتم سیاه میشه.اما توی یونی خوب میکشیدم.هر روز یه مدل.عالی نمیشد ولی بدکم نمیشد.بالاشم مداد یاسی میکشیدم.چشامو خردلی میکرد.

پرنده ی بهشتی

"چکمه" همون اردک سیاه سوخته هه.سوسک سیاه من.زغال من.اونم خیلی دوس داشتم خب.تازه این ضربه روحی ای که واسه از دس دادن اردکا خوردم داره خودشو نشون میده.داغ بودم تا الان ینی.

چکمه قدیمی تر بود.یه هیژده روز بزرگتر(سنشونو از روزی که خریدیمشون حساب میکنم).این چکه همه کاراکترای حمااقتی ای که از یه اردک می تونی انتظار داشته باشی رو داشت.بیشتر از همه استایل دویدنش(!) که دل هر غصه داری رو شاد میکررد.جدی میگم.نژادش با اون دو تا فرق داشت.قناس تر بود و باریک تر.نوکشم همینطور.مث قو نوک پت و پهنی نداشت.چون که پاهای کوتاهی داشت وقتی میدوید یا حدقل تلاش میکرد سریعتر به خوراکی مورد نظر برسه منظره ی خنده داری رو ایجاد میکرد.تلو تلو میخورد به همراه یه صدای تاپ تاپ تند و دل نشین.انگار یه جورایی پرواز میکرد .با نیم سانت ارتفاع.پاش رو زمین بند نبود موقع دویدن.

از همه چی خوشگل تر کله ش بود.و چشاش.یه چشاش سیاه مظلوم و احمقی داشت.من که خیلی دوسشون داشتم!

اون اردکی که گفتم هف سال به سلامتی از خدا عمر گرفت هم از همین نژاد بود.ینی من تو هیکل بزرگ نشده ی چکمه "داکی" رو میدیدم. و چقد به نظرم خوش ریخت تر از قوی خپل بود.

عوضی روی کمرش خیلی حساس بود نمی دونم چرا.دستت که سهوا میرفت طرفش جیغ میکشید.اصن یکی از ویژگی هاشم همین جیغ کشیدن بود.یه دفه دسکش دستم کردم این موجود بوگندو رو بشورم.توی حیاط بودم که زنگ زدن.گفتم برم درو وا کنم.این عوضی رو هم سفت چسبیده بودم.همین که درو وا کردم مثکه خورد توی نوکش.آروم خورد.یه جیغی کشید بیشعور...بعد اونی م که پشت در بود کلی ترسید.

الان به خودم میگم مجبور بودی اونطوری بدوی که من الان انقد دلم برات تنگ شه؟

 

 

عنوان اسم یه کتابه.رمانی از عاطفه منجزی( ما که نخوندیم!) دیدم به عنوان می آد!

اونوقت آدم دیگه چی از زندگیش میخواد؟

-؟mike: i love you!!

-phoebe:i love you too! HOW GREAT IS THAT!

 

 

HOW GREAT IS THAT

 

HOW GREAT IS THAT

 

HOW GREAT IS THAT

.........

ارل: باورم نمیشه خودم این کارو با ماشینم کرده باشم.اون ماشین قرار بوده از شونزه سالگی مال من باشه.اگه من به فنا نداده بودمش زندگیم الان یه طور دیگه یی بود.اونوقت مجبور نبودم ویرجینیتی مو تو اتوبوس از دس بدم.

رندی: آره راس میگی.اونوقت منم  مجبور نبودم شاهدش باشم!

سریال اسم من ارل ئه.سیزن اول

نوشته بودم امروز تولدمه.(البته دقیقش نوشته بودم امروز تاریخ متولد شدن منه.اسپانیاییا اینجوری میگن.مثلا میگن چند سال داری دقیقا با همین کلمات)

حالا شاید املای کلمه تولد رو اشتبا نوشته باشم.

سریال دویوس میدز(خدمتکارای بد یا منحرف) رو جدیدن میبینم.تازه از تنور درومده.ینی هر هفته یه قسمتش میاد.سیزن یکه هنو.انقده قشنگه... جذاب.و آموزنده خخخخخ.نه جدی گفتم.خدمتکارا همه اسپانیش زبانن.اما اصن شبیه تصوری که آدم از یه خدمتکار داره نیستن.کلی خوشتیپن و مثکه پول خوبیم میگیرن.صابخونه م آدم حسابشون می کنه.ینی باشون حرف میزنه حدقل.من که اینطوری فک نمی کردم.لهجه دارن خیلی بامززه. تو یه خونه یی هم  یه خدمتکاری هس که میخواد خواننده شه اسمش کارمن ئه(روزالین سانچز که در اصل خواننده م هس) یه تقریبا خدمتکار همکارش هم هس که روس ئه.اسمش اودسا ئه(یه شهری تو روسیه) اینم لهجه شو دوس دارم.ینی تو صحنه هایی که اینا با هم حرف میزننا....

این بدبخت تو روسیه بالرین بوده.خیلی معروف و پر از هوادار.بدبخت از شانسش سرطان استخوان میگیره و مجبور میشن یه پاشو از زانو به پایین قط کنن.اونوقت پای مصنوعی میذاره و میاد آمریکا سرایدار یه خواننده جوون میشه.

توی خونه ی دیگه ماریسول که در اصل استاد ادبیات انگلیسیه تو دانشگاه در قالب یه خدمتکار وارد شده که سر از کار همسایه دربیاره چون خدمتکارشون توی یه مهمونی به قتل رسیده و پسر اونو که همونجا کار میکرده به همین خاطر بازداشت کردن و اون میخاد بیگناهیشو ثابت کنه.

توی خونه دیگه دو تا خدمتکار مادر و دختر هستن زویلا و والنتینا.دختره عاشق پسر صابخونه ساز بچگی.  مامانه هم قار بوده زن برادر خانوم صابخونه که تا حالا شیش تا شوهر داشته باشه اما قسمت نشده.

تو خونه ی دیگه یه آقا و خانوم بازیگر زندگی میکنن.زنه خیلی از مرده معروف تره.و جدیدن شوهرشو محل سگ هم نمیذاره.یه پسر یک ساله هم دارن.خدمتکار اینا رووزی هم داره پول جم میکنه که پسرشو بیاره آمریکا.رووزی با آقای صابخونه میریزه رو هم.

 

hoy es mi fecha de nacimiento!

خب بازم حوصله ندارم.

دارم آخرین روز  بیست و دوسالگی رو میگذرونم.و از اینکه با روزای دیگه هیچ فرقی نداره تو ذوقم خورده.

رفتم وبلگ خنده های صورتی.آدرس هویج بنفشه.دختره رداشته وبد یه هویج بنفش بافته بود.تا یاد نگیرم ازین مدل بافتنی ها و عروسک بافتن و یاد بگیرم احساس بی هنری میکنم.

از بچگی هم فانتزیم بافتن جوراب و دسکش بود.دسکش با پنج تا انگشت.

به نویسنده ی مورد علاقه مون رومن گاری هم روسی الاصل از آب درومدن.مثکه تو فرانسه بزرگ شده بیشتر و فقط به این زبون مینویسه.

از میعاد در سپیده دمش که زندگینامه خودش هم هست فهمیدم.

خانواده های خوشبخت همه مثل همند اما خانواده های شوربخت همه بدبختی خاص خود را دارند.

اولین خط از آناکارنینا ی لئو تولستوی-ترجمه ی سروش حبیبی

اما این مدل بدبختی کجا.بد بختی هایی که تو کتابای نیلوفر لاری میخونی کجا.اصن یه چیز دیگه س.

نمی دونم هدف نویسنده چیه.چرا انقد تلخ.که تلخیش تا روزها از یاد آدم نمیره.نمی دونم چرا کلی از کتاباشو دور خودم جمع کردم.نمی دونم چرا انگار دوس دارم اینهمه ناکامی رو بخونم.این همه حسرت.نمی خونم که.شاید دلم خواسته آرشیو داشته باشم فقط .الکی!

تا میبینم یه جا مثلا نوشته رمان بسیار زیبای تقدیر این بود که.... از خانوم نیلوفر لاری.با اینکه یادمه سر اون ماندانای بدبخت چه بلایی اومد تو "کسی پشت سرم آب نریخت" اما باز وسوسه میشم داشته باشمش.

البته خیلیا هم سلیقه ی من نیستن.سوم دبیرستان یکی از دوستام برام یه لیست نوشت از کتابایی که خونده بود.از قضا بیشترش از رویا سینا پور و همین نیلوفر لاری بود.دوست داشت.خودشم میگفت تلخه ها اما خب همچین تلخی هاییو می پسندید.

مثلا این تازگی ها هم "در انتظار شهرزاد" رویا سینا پور روپیشنهاد داد.من از همه جا بیخبر هم رفتم گرفتم.نه که اسمش خوشگل بود و منم عاشق اسم شهرزاد.تا اینکه اتفاقی یه جا خوندم آخرش هیشکی به هیشکی نمیرسه.اصن این شهرزاده که همش انتظار میکشه و ....

پاکش کردم.خلاصه.رویا خسرو نجدی هم با سیاوش و الهه شرقی واسه من یه نویسنده تلخ بنویسه.مریم جعفری هم آدمای کتاباش خیلی شادو شنگول نیستن.سالهای بی کسی شو هم دوست نداشتم اما برام فرق میکنه با بقیه.قلمش جذذابه.

به فکرم رسید خوب است جز پزشکان بدونمرز بشوم.از این فکر به شوق آدم.هنوز مزه ی شوق زیر دندانم بود که فکر مهدی منقلبم کرد.دیدم دیوار های زندان عشق از هر زندانی محکم تر است.دیدم فقط این سرزمین و این شهر است که هوایش با عطر نفس های او امیخته است.فقط در این شهر از هوایی تنفس میکنم که او تنفس میکند.تازه فهمیدم تا از این قفس خودساخته فرار نکنم آزادی بی معنی استو آدم عاشق هرجا برود گرفتار است.

شب عروسی من-شهره وکیلی

 

*  : مهدی شوهر خواهرش است.عشق ممنوع از نوع یک طرفه ش که میگم اینه.

**  : چه قد قشنگ میگه.به عشق میگه قفس خودساخته.واللا!!

واقعا که کتابای شهره وکیلی معرکه هستن.(شب عروسی من رو تموم کردم) تعریفم از معرکه اینه که پر ماجراس و پر غافلگیری.نه تنها در صفحه ی آخر کتاب که در چهار خط آخر کتاب آدمو شوککه باقی میذاره.همه داستانو میگه .آخرش چی میشه  هایی که اشتباه حدس زده بودی رو میشه و تو خشکت میزنه.واقعا تحسین برانگیز و عالی!

تا حالا سه تا از کتاباشو خوندم:شالیزه.فریاد نکن فراموش کن و شب عروسی من.

می تونم بگم همه کتاباش یه سری عنصرهای مشترک دارن(مث همه نویسنده ها) خب اولیش که همین بیرحمی و البته صداقتیه که کتاباش داره.همیشه یه عشق نامتعارف(تو بگو ممنوعه اصن) وجوداره و البته میگه عشق کیلویی چنده و مردا بی وفان و آشغالن وارزش ندارن که آدم زندگیشو بذاره براشون و احساسی خرجشون کنه.اما عنصر  مهمتر عشق مادریه.تو همه این ماجراهایی که خوندم عشق مادری به همه چی چربیده و تقریبا آخرین چیزیه که برای قهرمان داستان می مونه.

شالیزه بیشتر حال و هوای دبیرستانی داشت.من که خیلی دوسش داشتم.اصن اینکه کلیشه ای وجود نداره پس تو نمیتونی چیزی رو حدس بزنی و دلتو خوش کنی و تو داستان حوادث ازون قانونایی که تو فکر می کنی پیروی نمی کنه نگرانیای معمول آدما توش جایی نداره و به بیان بهتر هرکی هرکیه به آدم یه حس تازگی میده.

شالیزه یه دختری بود ازونا که آدم بشون میگه پاچه پاره.اما خب در عین حال حساس.کلی دردسر تراشید برای خودش که تا جایی که یادم میاد یکی رو هم به کشتن داد اما آب از آب تکون نخورد.اوضاع خونوادگی درست و درمونی م نداشت.

شالیزه عاشق بابای همکلاسیش بود.

فریاد نکن فراموش نکن هم داستان زن و شوهری بود که بچه دار نمی شدن.زنه یه ده سالی بزرگتر بود از شوهرش.اینجا هم یه مامان حمایتگر وجود داشت که واسه دخترش هر کاری میکرد.اینا یه پرستاری رو پیدا کردن که براشون از توی بیمارستانی که کار میکرد یه بچه بدزده.البته حواسش باشه که بچه بچه ی اول خونواده نباشه.واسه این خونواده هایی باشه که کارخونه تولید بچه هستن.وضعشونم خوب نباشه که بگن داریم بچه رو تو شرایط خوبی بزرگ میکنیم.شرط مهمتر این بود که بچه خوشگل باشه.

پرستار یه دختر بچه دزدید.به قول خودش چشم عسلی.البته به این راحتی راحتی م نه.کلی نقشه کشیدن(کتاب چیزی حدود ۷۰۰ صفه بود) و فک کنم خودشونم کمک کردن.اینجا هم آب از آب تکون نخورد.بچه خونواده درس حسابی نداشت.باباش که به هیچ جاشم نبود و مامانه فقط یکم بی تابی میکرد.پلیس اوده و هی بازجویی پشت بازجویی اما آخر پلیسا هیچ گهی نتونستن بخورن.نه ردی داشتن نه مدرکی.

بچه رو بزرگ کردن.هیفده هیژده ساله بود و مثلا باباش سی و هشت ساله.این آخرا مامانه به دختره گیر میداد که جلوی پسر سرایدار شلوارک نپوش.چرا اینطوری میگردی و همش بیخودی (!)نگران بود.دقیقا در پاگراف آخر کتاب ما متوجه میشیم که دختره با مثلا باباش فرار کرد چون عاشق هم شده بودن.مرده از دختره میپرسید کی فهمیدی من بابات نیستم شیطون؟

زنه موند و مامان غمخوارش.

شب عروسی من هم که دیگه نگو.کتابی که سیمین دانشور ازش تعریف کنه.این یکی رو نمیگم چی بود موضوعش

اعتراف

آّه هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراه است

هر چه گفتم دروغ بود دروغ

کی ترا گفتم آنچه دلخواهست؟

 

لعنت به هر عاملی که وبلاگ عزیز"یاد خیلی چیزها" را از من گرفت

تو خوابی نبودی که من دیده بودم!

یه رمان دارم میخونم "لحظه های آبی تقدیر" فوق العاده س.

گفتند مگر به خوابش بینی...

دیشب یه خواب خوب دیدم.ازونا که بشون میگم مخملی...خیلی وقت هم بود ازین خوابای رویایی ندیده بودم.

خواب بابا مو دیدم.حدقل ده سال جوون تر.توی حیاط نشسته بود.خود خود بابام که نبود.ینی خودش رو یادم بود توی خواب هم اما اون رو بابا صداش کردم.شبیه یکی از کارکنای دانشکده ادبیاتمون بود.که من بیخودی ازش بدم می اومد.اما خب الان دیگه نمیآد.رفتم پیشش.دستامو از پشت گذاشتم رو شونه هاش.یه سوال الکی پرسیدم.برگشت با لبخند جوابمو داد.(دیدین آدم تو خواب  نمی تونه چیزی رو لمس کنه.یا حس کنه؟)قشنگ دستامو حس میکردم رو شونه هاش.هنوزم هیجان اون موقع رو یادم می آد.آروم و با احیتاط گوشه ی گونه شو بوس کردم.اتفاقا این بوس رو هم قشنگ حس کردم.بعد بش گفتم بابا از بین بچه هات کودومو بیشتر دوس داری؟ با همون ژست برگشت و گفت تورو. گفتم ا جدی؟ می دونستم! بعدم یه ذره دیگه خودمو واسش لوس کردم و ذوق کردم.