آشا محرابی م یازده سالش بوده فقط.تو اپیزود "بیا تا قدر یکدیگر بدانیم" سریال آینه که بوده ها...

همین آشا محرابی که تو سریال قلب یخی دیوونه ش بودم.فک میکردم اسمشو عوض کرده بابا کی اسم بچه شو اون موقه میذاشته آشا.یه اسم هندیه.ینی امید.اما خب مطمئن شدم اسم خود خودشه.اونموقه م همین بوده.دیگه این که شدید شک دارم دختر اسماعیل محرابی یه.فامیلیا یکی.چشا و حالت دماغ کپ هم.اما خب تحقیقاتم بدون نتیجه بوده تا الان.

پ نون: هستن.پدر و دخترن.

مرجانه گلچین موقعی که سریال آینه رو بازی می کرده هیفده سالش بوده فقط!

کلا سرگرمیم این شده برم ببینم کی چن سالش بوده تو چه سریالی.مخصوصنم که همه سریالایی که الان میده قدیمی ن.:)

رفته بودیم خونه همسایه مون.دختراشون همسن ما ان.من و خواهرم.کلا برنامه خاصی نداشتیم.اونا م داشتن سریال میدیدن.جم.اولش شمیم عشق بود بعد کوزی گونی.بعدم همین جوری رگباری تا آخر شب.این دوبله های غیر حرفه ای که داره کل حس سریال رو میگیره.کلا دوبله حس واقعی بازیگرا رو منتقل نمی کنه به نظرم.و گرنه که خب فارسی حرف میزدن مگه مرض داشتن.من که اصن حال نمی کنم.به نظرم خنده دار و مسخره م هس.با اون صداهاشون...خیلی یخ ان!اما خب اینا چون از اول با همین رویه دیده بودن کلی م راضی بودن.قیافه هاشون که دیدنی بود.رفته بدن تو حس همچین...

پسره که گویا خیلی م بد رفتار بود این اواخر با دوس دخترش... رف پشت کاپوت و به دختره گف یه چیزی بش بده از تو داشبورد.دختره غرغرکنان گشت و گشت و یه حلقه پیدا کرد: این چیه؟ پسره دس از بازی بر نمیداش: نمیدونم.مال کیه...با من ازدواج می کنی؟

صخنه ی خنده داری بود اما واکنش جمع به جز من و خواهرم: واااای.....و یه نم اشکی توی چشم...

آی مین سیریس لی...!!!!!

خفه شو ! توجیه نکن

"از طرف او" خیلی داره خوب پیش میره.پسر این نویسنده خیلی پدیده س! چرا انگار درباره من نوشته؟وقتی از روزهاش و بیخوابی هاش می گه این آلساندرا سردم میشه من....

توصیف شب عروسیش هم که ... خب خیلی واقعی بود.واقعا احترامم رو بر انگیخت! من همیشه برای واقعیت احترام قائلم خب چون واقعیه دیگه.چون خیلی تو ذوقم خورده در این زندگانی برا اینکه آدم احساساتی و خیالبافیم.

توی ذوق آلساندرا هم خورد.دقیقا حس چی فک می کردم چی شد.من هم گاهی به این فکر می کنم که توی ذوقم خواهد خورد.بدجور.که آقای آینده م اون جنتل لاور اسموث ای که تصور میکردم نخواهد بود.حدقل در اولین برخورد(!)بعد من ناامید میشم.بعد میگم کاشکی می دونستم.کاشکی انقد فانتزی پردازی این موقه رو نمی کردم !کاشکی مث خیلی دخترای دیگه بودم.

خفه شو! توجیه نکن...

آیا براستی ام بی ای قبول شدن سخت است؟ کون آدم پاره میشود؟لابد.

رفتم بهنام تشکر جونمو رو لوک آپ کردم.ینی اسمشو سرچ کردم.پنجاه و پنجیه.

به مناسبت هفته جنگ

میگن صدام وقتی داشتن خرمشهر رو دوباره پس می گرفتن و آزادش میکردن همین مرد گنده زار زار گریه می کرده :ای وای دیدی محمره از دس رفت؟(به خرمشهر میگفتن محمره.من چه می دونم چرا!)

ایام بی شوهری

همون نوه ی خاله م که قبلا ذکر خیرشو کردم...مامان همون.ینی دختر خاله ی خودم از وقتی دختراشو مخصوصن همین کوچیکه رو شوهر داده (به قول نقی ازدواج داده) هر دفه من و خواهرمو میبینه می گه من همیشه برا شما دعا می کنم یه شانس خوب گیرتون بیاد.بخدا.

 تو مراسما م هر دفه مارو دیده می گه ایشالا یه روز نوبت شمام میشه.چه صاب مجلس باشه چه نباشه.من که اصن انگار آب یخ رو م پاشیدن و سراپا احساس ترشیدگی می کنم همونجا اما خواهرم خیلی خونسرد و با لبخند می گه مرسی...لطف دارین!

انگار که یه تعارف معمولیه.

شاید این قضیه بیشتر اونی که خودم بدونم برام مهمه و دقیقا دادش می زنم تو صورتم و حرفام وقتی تعریف میکنم راسسی هانیه فرناز هم شوهر کردا.امروز تو کتابخونه دیدمش...

صدای مامانش می آد که بم میگه حالا مثلا فکر میکنی شوهر چیز خوبیه؟

به نظرم کاربرد دکمه ی استاپ آسانسور واسه اوناییه که اونجا توی آسانسور یهو هوس می کنن "با هم" باشن! و کاریشم نمی تونن بکنن.

فیلم زیاد می بینم:دی

رابین و مارشال که دعواشون شده بود سر یه نوشیدنی قضیه این بود که مارشال یه نوشیدنی از خودش اختراع م ی کنه اسمشو هم میذاره موج کامل مینسوتا(مارشال مینسوتاییه دیگه) بعد هیچ وقتم خودش سفارش نمیداده چون رنگش صورتی از آب در می اومده فک می کرده دخترونه س.رابین می گه بابا منم که از همه دخترای زمین کمتر دخترم دوس دارم این نوشیدنی رو و به نظرم اصن دخترونه نیس.اما مارشال بازم لیلی رو می فرسته تا ترکیبات رو بگه و براش آماده کنن.بار تندره آخرش میگه بابا خو از اول میگفتی نوشیدنی رابین شرباتسکی رو میخوای دیگه...ایناها تو منو هس.انقد اومد سفارش داد اسمشو گذاشتیم روش.این جا رابین حس گلوری بودن و اینا می کنه اما مارشال داره دیوونه می شه.رابین میگه بابا جان دعوا که نداریم خودت منو رو که دیدی...

مارشال حرصش در می آد میگه: آر یو زاکر برگ اینگ می؟ آر یو زاکر برگ اینگ می؟

زاکر برگ فیس بوک خودمونو می گف...ینی منظورش این بود که زاکر برگ ایده ی یکیو دزدیده؟پررو بازی م در آورده؟

آقا ما آخرم این سوشال نت ورک رو ندیدیم چی میشه...

 

الان خواهرم نیس.رفته عروسی دوسش شمال.داداشمم که نیس.اون یکیم که خوابه.مامانم صد دفه از صب گفته دلش گرفته.اصن نمی دونم چرا بیخودی سردمه....

قبلا که ساعت ده خوابم میگرف حرصم میگرف که نمی تونم بخوابم.چون قرار بود با خواهرم سریال ببینیم.رسم هر شبه.از خودم حرصم می گرف که نمی تونسسم بگم خوابم میاد....منتظر یه روزی بودم که تا ظهر فرداش بخابم.من چقده سنگدلم.امروز امتحان کردم هیچ حس خاصی م نداشت..خواهرم بیاد کاش سریال ببینیم.من به همون بیخوابیا هم راضی م واللا.

"داها "ینی بهتر.به ترکی استانبولی.

آدم صد دفه اون سکانس عاشقوونه یامور و روزگارو ببینه اینم یادنگیره دیگه ....

من هیشوقت در زندگانی عکس چیزی رو جم آوری نکرده بودم.

این عکس آیشواریا رای ئه.واسه فیلم "عروس و تعصب".بله درست خوندین.مث غرور و تعصب.یه فیلم هندی بود.اتفاقا داستانش هم عین همون داستان جین اوستین خودمون بود.هندی خیلی عاشق دزدی ن:)

چیزی که میخوام بگم اینه که این عکس هم میره تو آلبومم.دارمش.خواهرم اونموقه ها که تو یه آلبوم عکسای بازیگرای هندی رو جم می کرد خوشبختانه ازین عکس دوتا پرینت گرف.رنگی حتی.البته دیگه الان علاقه ای به این کار نداره.

خیلی خوشگله.آرایشش کمه.گردنبندش عالی تورش هم بامزه س.

همه دخترا عاشق برنامه ریزی عروسیشونن!

یه آلبوم عروسی میخام درست کنم.دقیقا حس مانیکا رو درک می کنم.تازه دمبال "یه چیز قدیمی" "یه چیز جدید" و" یه چیز قرض شده" و" یه چیز آبی" هم هستم.واسه عروسی.چون شگون داره .عاشق این مدل رسمای خارجکی هام.حالا دقیق مطمئن نیستم چیا ان.باس برم بگردم.

خیلی وقت بود تو فکر این آلبوم بودم.این عکس رو توی ورق زدن همون مجله قدیمیای دوست دیدم.خیلی به نظرم نوستالجیک و اورجینال اومد.این میره دقیقا اول آلبومم.به نوعی جلدشه.خیلی کلاسی و اینا.عروس دوماد به این خوشگلی دیده بودین؟ینی ته عروس دومادنا.....یادم نیست عروس و دوماد رو چه جوری میکشیدم.اما مسلما یه چزی میشد تو مایه های سادگی و با شکوهی همین.

بچه بودم خیلی نقاشی میکشیدم.عاشق مداد رنگی و دفتر نقاشی بودم.برا من همین که راحتم بذارن یه گوشه اتاق تا برا خودم یه زنبور گنده ی واستاده بکشم و سر صبر رنگش کنم کافی بود.به خودم میبالیدم که من موی بافته بلدم بکشم و خواهرم نیست.و من مژه ها رو طبیعی تر از اون می کشم.اون چشا رو یه حوری می کشید که انگار دختره مژه مصنوعی گذاشته.ازین تابلو ها.روشم کلی ریمل زده.البته اون مث من عاشق نقاشی نبود.دفتر نقاشیم اصن تر و تمیز نبود(من هیشکودوم ار دفترام تر وتمیز نبود) جای خالی نداشت انقد توش کشیده بودم.

کارتون که میدیدم همش تو کوک شخصیتا بودم.که چجوری بکشمشون.

ما ده دوازده ساله که بودیم مجله "دوست" میخوندیم.پنجاه تومن بود.خیلی باحال بود.مخصوصن داستانای مصور مانا نیستانی ش.که نیکی داشت.

الان چن تاش رو دارم.از اون کوه مجله.خو هر هفته می اومد.خیلی آموزنده بود .دی میگم.یه بخشی داش حتی میگفت فلان ضرب المثل از کجا اومده.مثلا ماسنمالی کردن واسه وقتی بوده که شاه میخواسسه فوزیه رو بیاره تهرون.بعضی ساختمونا ضایه بوده نماش به نظر اون ها.گفته هر چه زودترسفیدشون کنن.بعد ماست ریختن از بالا تا پایین ساختمون.

هنوزم هستا....کشیده تر شده.و من خیلی وقته نخوندم.

میسیز تد موزبی

یه چیزی تد رو دوس دارم.همین امیدشو رو .نا امیدیا شو. 

کونش همیشه میسوزه وقتی میبینه همه دوستاش سر وسامون گرفته ن.آدم چقده می فهمدش.دلشم میسوزه واسش.چقد دمبال یه چیز واقعیه!

حالا واقعا امیدوارم این آشنا شدنش با مامان بچه ها رو یه جور خیلی خوبی نشون بدن.یه جوری که آدم واقعا دلش بخاد.(من اتفاقا تو عروسی هایی حال و هوای عاشقی به سرم میزنه که عروس دوماد میمیرن برا هم.عروسی بی مزه هم دیده م)

بگن که واقعا عاشقش شده.آدم واقعا اسپشال و معرکه ایه.بگن جبران همه اون روزا شده.یه جوری که دیگه دلش نسوزه.

واقعا و از ته دل همچین چیزی رو میخوام.برای دل خودم حدقل.تد باید سعادتمند شه.

هاو آی مت یور مادر هم دوس دارم آرشیوشو داشته یاشم.سیزن دو ش به نظرم خیلی باحال بود.رابین با ناز تر حرف میزد و با کلاس تر بود.بعد مث بقیه شون شد.قاطی شد باشون قشنگ.اصن زندگیشونو دوس دارم.خیلی تو چشممه.غبطه شو می خورم.

قسمت بیست سیزن هش رابین و مارشال کل کل داشتن با هم.بامزه بود.رو دیوار دسشویی یه چیزایی می نوشتن آبرو همو ببرن.چه قد راحت و آزاد.آدم دلش میخاد.من رو دیوار جایی چیزی ننوشتم هیچ وقت.

چرا یه بار داشتم می نوشتم.روز آخر پیش دانشگاهی.هفت خرداد هشتاد و هف بود.دیگه قرار نبود بیایم مدرسه.کلاس اضافهی تست عربی داشتیم.یه کلاسی داشتیم ویوی دسشویی داشت.یه پنجرهی گنده داش با پرده ی خاکی رنگ.مدرسه مون یه خونه بوده قبلن.برا همینم هیچچیش به مدرسه نرفته بود.

کلاس که تموم شد رفتم روی تاقچهی کم ارتفاع کلاس.تک و توک بچه ها مونده بودن.منم دیگه داشتم میرفتم.گفتم بذا یه یادگاری بذارم اینجا.داشتمئمی نوشتم امروز روز آخره هیشکی نیس.حتی نون.نون ناظم خوشتیپ مون بود.مدیر هم نبود.فقط خدمتکار مدرسه بود.که اومد درو وا کرد و مچ من موقه نوشتن گرف.هی چی کار می کنی؟ اومدم پایین.یادگاریم نصفه موند.و دیگه م لیترالی پامو تو مدرسه نذاشتم.هنوز اونطوری مونده تو ذهنم.

دبیرستانی ییانه

یک عروسک سگ هم دارم من.برخلاف دیگر عروسک هام هیچ اسمی بهش اختصاص ندادم.دلیل هم داره.البته این حرکت ناخوداگاه بوده کاملا .دیگه زهوارش در رفته .به حالت درازکش و خوابیده قرار داره با چشای نیم باز خمار.مد بود یه موقعی عروسک خوابالو.پشت کمرش جر خورده و اهمیتی نمیدم.اصن داده بودمش به خواهرم مدتی به عنوان نرم کننده ی بالشش ازش استفاده می کرد.گنده س.خیلی.

سال دوم دبیرستان الف بم کادو داد.توی موقعیت بدی.توی روز تولد الکی م.قضیه این جوری بود که من هیچ دوستی نداشتم اون سال.حتی یه دونه ی الکی پلکیشو.وقتی زنگ تفریح میشد میرفتم پیش خواهرم و دوتا دوست جدیدش.خوششون نمی اومد.آخرم یه رزو رودرواستی رو گذاش کنار و گف تو ینی نمی تونی یه دوس برا خودت پیدا کنی؟

راسش سال قبلشم دوستی نداشتم.با بچه ها حرف میزدم سر کلاس اما دوستی ای در کار نبود.حرصم گرف و گفتم هر جور شده باس یه دوستی پیدا کنم.همه چیز از وقتی شورو شد که الف و دو تا از دوستاش اومدن منو خر کردن و گفتن میخوان یه چن روزی جلو بشینن و من جامو بشون بدم.فقط چند روز.من که توی میز معلم وبدم قشنگ موافقت کردم که چن روز بشینن تا درسو بهتر بفهمن.

کنگر خورده بودن و لنگر انداخته بودن.باشون کل کل می کردم از رو نمی رفتن.بعد یواش یواش از اداهاشون خوشم اومد.مخصوصن میم که کنار الف می نشس.دییده بودمش قبلا.سال پیش روپوش سفید شیمی شو قرض گرفته وبدم و از بوی عطری که روی مانتو م مونده بود حالم داش بد میشد و همه ش فحشش میدادم.کنزو بود که الان عاشقشم.بعد که فهمیدم الف دوست کلاس زبان خواهرمه خب قضایا راحت تر شد.اما هنوز هم زنگ تفریحا تنها بودم.اما خیلی مهم نبود بیشتر میپیچوندم و می موندم تو کلاس.البته در همین هم حکمتی وبد که بعدن میگم.که چه شانسی آوردم.

خلاصه از کاراشون خیلی خوشم می اومد.الف ته تقلب بود.همچین با مظلوم بازی برگه شو نمی دادو بعدن تو فرصتی که معلم برگه ها رو ردیف گذاشته بود رومیز و رفته بود پا تخته سر درس. جوابای درست رو می نوشت تو یه برگه دیگه و آخر وقتی معلم داش می رف برگه رو میداد دست یکی از بچه ها که بگه خانوم این افتاده بود زیر میز.ازین امتحانای کوییز بود.الکی هامعلم هم لبخند میزد و برگه رو میگرفت و الف نمره کامل میگرف.

خیلی سعی می کردم مث اونا باشم.مث اونا حرف بزنم.بامزه باشم.با حالت کنایه حرف بزنم.میم خیلی از عبارت های "خوشحالی الان؟"و "میخوای نه" استفاده میکرد یا "بفرما بستنی با آب هویج"با حال بودن.بعد یه روزی فهمیدم که چه شاگرد خوبی م.دیگه خودشون به من میگفتن باحال.دفتر خاطرات سین رو نوشتم چون میم گفته بوده بده بنویسه.خیلی باحاله.

ازشون با خواهرم حرف زده بودم.گفته بودم میم همونه که از بود عطرش بدم می اومد.گف وای به الف نگی آ.جونش برا میم در میره.واقعا هم خیلی دوسش داش.یه جور دیگه اصن.یه مدل دیگه.من خر نمی فهمیدم.

منم یه روزی دیدم خیلی دوسش دارم.خیلی خیلی زیاد.الان که فکرشو می کنم میگم من چه جوری درس میخوندم تو اون هیر ویر.همه ش نگاهم به نیمرخش بود و دماغ کوچولوش.دیگه نمیخواسم برن از اونجا.خیلی بد دوسش داشتم و خیلی بیشتر اذیت شدم.من فقط می خواسم بیشتر بمونه پیش من و هنوز فکر کنه که با حالم.این وسط طاقت حسودیای الف رو نداشتم.البته خیلی خوب خودش رو کنترل می کرد.شعرای به ظاهر مسخره کن معملو کلاس و در باطن شاعرونه ی خطاب به میم رو خلی خونسرد و با خنده گوش میداد.شعرا رو ته دفتر زبان فارسی م می نوشتمک.گند زده بودم بش.دیگه از کاربری دفتر مشق خارج شده بود.دفتر خاطرات اون سال رو هم ریز ریز کردم و باش خمیر کاغذدرست کردم

.دفترزبان فارسیم  رو آخر به خودش هدیه دادم اما یکی از شعرهامو الف دزدید.و همینطور نامه ای که به میم نوشته بودم.الان مثلا باید شرمم بیاد که این چیزا رو تعریف می کنم اما اون دوران زندگی خیلی آسون تر شده بود.هر چند خیلی غصه میخوردم.میم همه اداهاش مث پسرا بود.موهاشم حتی کوتاه کوتاه بود.به خاطر همینا خیلی از بچه ها دور و. برش بودن.سر هر کودومشون من عذابی کشیدم.البته خیلی زود باشون قهر میکرد.می گفتن بهم زد.من که اصن تو این فاز ها نبودم که چرا نمی گن قهر کرد.من فقط "داداشی" مو از دور ستایش می کردم.دختر همسایه مون شونزه سالشه یه چیزایی تعریف می کنه و با ژست خیلی آسوده ای !که میگم من چقد شوت بودم پس.این چیزا تو خیلی مدرسه ها بود و هنوزم هس.

الف خیلی با سیاست بودخیلی خوب همه چی رو مدیریت می کرد.دوست اول و آخر میم همون بود.توی تولد سین وقتی میم گف که یکی از بچه ها میخواد باش دوس باشه حتی ملاحظه منم نکرد.گف بیخود.همین فردا حالشو می گیری.... منم چون بی آزار بودم کاری بم نداش.تو یه هفته ای که الف مریض بود میم یه دوست جدید پیدا کرد.خیل دوس شدن با هم.اونقدی که سر کلاس کامپیوتر صدای معلم کامپیوترمون درومد.دعواشون کردو گف خجالت بکشن. بعد که الف برگشت دیدم سین افسردگی گرفته.الف شورو کرد به جم کردن اطلاعات تا هر چه زود تر بین اینا رو بهم بزنه.موفق هم شد.وسط امتحانا.

هر چی به الف و بقیه می گفتم سریع به گوش میم میرسوندن.اونم به روم می آورد و از خجالت آب میشدم.من یه عاشق مظلوم بودم!مثلا یه بار تو نماز خونه بم گفت چرا دلت می خواس شص و هشتی بودی؟ اونوقت دیگه منو نمی دیدیا!!!

بی رحم بود خو.

هم سرویسی م که تجربی بود هم یکی دیگه از عشاق داداشی من بود.باش خیلی درد و دل می کردم.اما اونم چش ندیدمو داش.ما تو دفتر عقایدمای هم می نوشتیم و الف همه رو میخوند تا بدونه دورش چه خبره.

من حتی یه لحظه هم فکر نمی کردم چرا ناظممون انقد به گروه اینا حساسه.خو مگه چی بود.چرا انقد اون دوتا دختره ی سال اول دبیرستان که آخر  روز کلی همو بغل می کردن و همه ش نامه نگاری انقد زیر ذره بین ناظممون بودن.اگه یه زنگ تفریح نمی اومدن پایین رنگ از روی ناظممون میپرید و سریع یکی رو میفرستاد ازشون خبر بگیره.من اصن تو باغ نبودم.

فقط چون می دونسم خانوم ناظم  و خانوم مدیر  از اینا خوششون نمی  آد باشون آفتابی نمی شدم.امکا یه دفه که تاز دسم در رفت و باشون رفتم تو حیاط به دو دقیقه نکشید که خدمتکار موزمارمون اومد و با موذیگری گف خانوم ناظم کارم داره.به دفتر نرسیده دم اتاق کپی یکی از شرکای مدرسه که به توصیه اون اتفاقا اومده بودیم اونجا غافلگیرم کرد.بم گف که اونا بچه های بدی هستن و من نباید باشون دوس باش.گفت که سال بعد هم اسمشون نمی نویسن چون بچه های خوبی نیستن.و من اگه یه قدم اشتباه بردارم اونا می فهمم.من فک می کنم نمی فهمن؟ حرفاش روزها توی مغزم راه می رفت.قیافه ی دراز و عصبی ش هنوز جلو چشممه.زنیکه عوضی.خیال میکرد چون مار و آورده تو این مدرسه حق داره برای ما تعیین تکلیف کنه.مث که به ناظم گفته باشه : آی گات دیس...

ویرون اومدم تو حیاط و تو ی کلاس هم هر چی میم ازم پرسید چی بم گف حرفاشو به هیچ جام حساب نکنم من حرفی نزدم.فقط گفتم دیگه نمی تونم باشون دیده بشم.

خیلی از اون خانومه ترسیده بودم.بعد تولد هم سرویسی م شد.تو فروردین.ر.میم براش یه گردنبند خوشگل خرید.مسی رنگ بود.یه قلب که توش ماه آویزون بود.با کلی نگین رنگ رنگی.گفتم منم حتمن حتمن می خوام! گفت تولدت کی بود؟برات می خرم.تو خردا بود؟ گفتم نه شهریوره.گفت خب باشه بیا تولد الکی تو بذار تو خرداد من اونموقه برات می خرم.روز امتحان اولمون بود.همه بچه ها هم به تبعیت اون برام یه چیزی خریده بودن.یه تاپ.یه ساعت مچی.یه گردنبند پروانه.خودشم برام یه گردبند همون مدلی خرید.اما نه اون قلب.مث که هماهنگ شده بود.یه بیضی بود با کلی نگین.یه انگوشتر خوشگلم روش بود.اما من همون گردنبند ر رو میخواستم.

و الف هم که گل کاشت.کادو رو نداد نداد گذاش دم خدافظی وقتی اون خانومه هم توی حیاط بود یه سگ گنده رو از کیفش در آورد و گذاش تو بغلم و سفت بغلم کرد و بوسم کرد.خب طبیعتا خانوم دم خروس رودید.سگه رو زده بودم زیر بغلم (چون هیچ کاریش نمی تونستم بکنم) که دوباره اومد و کلی دعوام کرد.گف منتظر تنبیه باشم حالا که حرف گوش نمیدم.

البته هیچ گهی هم نخوردها اما من رنگم رفته بود.و چندین روزم زهر مار شد.چه جوری من اون امتحانا رو گذرودم! الف از قصد همچین کادوی گنده ای برام گرفت و توی حیاط جلوی اون همه آدم بم دادو تازه بغلم هم کرد!

ازم متنفر بود.یه دفه تو اف بی بش گفتم.کپ کرده بود.من تا همین چن وقت پیش نمی دونسم چقد با میم جدی بوده.خواهرم از دهنش پرید.که واقعا"چیزی" بوده بینشون.همون موقه هم حس فریب خوردگی بم دس داد!

کاشکی من از اولین وبلاگ هایم آرشیو می داشتم.البته هیچ وقت حس امنیت نداشتم اما به ذهنم رسیده بود که توی درفت ایمیلم ذخیره شون کنم اما گشادی م می اومد. و بعد از مدتی پاکش می کردم و بعد هم وبلاگ رو.

حسرت می خورم.

اصن کاشکی از دوران راهنماییم من دفتر خاطرات داشتم.نگهشونم داشته بودم.

یک دوست-همکلاسی ای من دارم.از سال سوم دبیرستان.من از این دختر خیلی چیز ها یاد گرفتم همون موقه ها.خیلی چیزهای دیوونه بازی ای یی که به من بسیار کمک کرد.یکیش لبخند های گرد و بامزه ای که دم به دقیقه اینور و اونور می کشید.دس خط ریز و بامزه ش.اول هر دفترش یه شعر می نوشت.یا یه جمله ی باحال.یکیش درست کردن دفتر یادگاری.یه دفتری آورد یه روزی .توش از موی حنایی مامان بزرگش که بش می گف عزیز رو چسبونده بود تا هر نامه و مسخره بازی ای که با بچه ها سر کلاس داشت.هر کودوم هم توضیح داشت و تاریخ.یه صفه ش یه خودکار فشاری استابیلو چسبونده بود.به صورت مورب.نوشته بود که سیما وسواسیه.فلانی اینو کرده تو حلقش که حرصشو در آره و اونم انداختش دور و من هم برش داشتم.

 و کلی چیزهای سر خوشانه ی دیگه ای از این قبیل.چن وقت یه بار ازش می خواستم که دفترشو برداره بیاره ببینم.خیلی بامزه بود به نظرم.جدید.سر گرم کننده.آخه چیزهایی توش چسبونده بود که تو قوطی هیچ عطاری دیده نمی شد.مثلا موی تاب دار و درست شده ی یکی از همکلاسی ها که میخواس بره شبش عروسی.این برداشته بود با رضایت صاحاب مو بریده بود طره ای ش رو .

من دفتر "ایسگاه خاطرات غبار آلود" م رو از روی اون درست کردم.خیلی چیزهای خوبی توش چسبوندم.هر چی دیوونه بازی بلد بودم توش پیاده کردم.یاد گار همه روزای خوبم.یا بدم.بیشتر خوبم ولی.چیزای نان سنس ای هم هس اون تو.حتی یک پشه من چسبوندم اونجا.تو صفه ی اول.که البته برای خودم سنس داره.خیلی وقت هم هس ندیدمش.از تابستون پیش دانشگاهی یادگاری از در و دیوار اون تو هس تا اولین روزای ترم سه ی دانشگاه.میشه گف یه اسکرپ بوک چند موضوعه س.چون میدونی توی اسکرپ بوک تو یه موضو انتخاب می کنی و هر چی یادگاری ازش داری به ترتیب اون تو می چسبونی.چه اداها یی دارن این خارجی ها!:) البته اسکرپ بوک خیلیا فقط یه آلبومه.مث کتاب اولین های سرمه(سرمه دختر مه که هنوز به دنیا نیاوردمش) یه آلبوم ماننده.که البته من حتما درست خواهم کرد این آلبوم-کتاب رو.بعد توش عکس اولین شنای بچه.اولین باری که بش اسپاگتی  دادم.چه می دونم اولین روزی که بردمش پارک... و مخصوصا اولین روز مدرسه رو که خیلی روش تاکید دارم رو می چسبونم و همین طوری الخ.

من عاشق این کارم.

البته بعضیام وبلاگ درست می کنن برا بچه شون.فقط در حد پیشنهاد به دوست تازه مادر شده م گفتم که زد تو حالم.همیشه با همین لحن با من حرف میزد.

البته باید حتمن جایی از دفتر"ایسگاه خاطرات غبار آلود" م بنویسم که ایده این دفتر بر میگرده به میم دوست بانمک م.و خودم توی دلم هم می دونم که این اسم هم ایده اش واسه داداشمه.یه ستون مجله ی من در آوردی سوپر خنده دار و بامزه ش که همیشه حس تحسین و حسودی رو در من بر می انگیخت همین بود.در اون ستون خاطرات موجودات قبلی و عروسک های قبلی بود.قبلی ینی در حد باستانی قدیمی.واقعا آدم به زور یادش می اومد.از اون موقه این عنوان رو دزدیدم.

پ ن: خوشم نمیاد کسی اسم دخترمو بدزده ها!

زود قضاوت نکنیم!

هاو آی مت یور مادر سیزن نه ای هم در راه دارد.من هی میگفتم چه بی مزه تموم شد.

پ نون: البته هنوز هم به نظرم کمی ضایه هستش که باباهه وقتی داره برا بچه هاش تعریف می کنه چجوری مامانشونو دیده در خلالش هی یاد آوری کنه هنوز چشش دمبال رابین ئه.

"دهلیز "رو دیدم دیروز.

روزگار

دیشب کلی این سریاله(انتقام)با احساسات من بازی نمود.ادای گریه در میاوردم.ینی مثلا دارم گریه می کنم درصورتی که واقعا لحظات مووینگ ای داش.روزگار اومد به یامور یه چیزایی گف که....گف نمی فهمم.یامور گف چیو نمی فهمی؟ گف این که از وقتی دیدمت چم شده! یه حسی دارم.این حس هر روز بیشتر میشه....من دوستت دارم(بن سنی سوی اوروم){رنگ یامور پرید.چه عالی بازی میکنن} میخوام با تو باشم(سنین اولماک ایستی اوروم)...سن د ایستی اوسون(تو هم میخای) از نگاهات...از حرفات...می فهمم.که تنها نیستم...

یک مقدار آهنگ عاااالی

(حالا روزگار از بچگی عاشق درین بوده.که همین یاموره.اما خب کسی نمی دونه.درین هم که با هویت یامور وارد شهر شده به قصد این کون همه کسایی که تو بچگی باباشو بیگناه به زندون انداختن پاره کنه نمی تونه لو بده که کیه و اونم عاشق روزگاره اما چاره ای نداره جز این که با دوس پسر خودش بمونه.چون ننه بابای پسره هم دو تا از اون آدمایی هستن که کونشون قراره به بدترین وجه ممکن پاره شه.)

یامور با شنیدن ابراز احساسات روزگار دگرگون شد اما به رو خودش نیاورد.این جوری نشون داد که جا خورده.بش برخورده.روزگار یه ذره نگا نگا کرد و بعد گفت: بیشی سویله می جک میش؟(نمیخای چیزی گفته باشی؟؟)

نگاه یامور بیتابونه تر شد اما چیزی نگف.روزگار سرشو انداخ پایین و گف : آنلادم!(فهمیدم) و اومد بره.یه آهنگی زد اصن خدا.اینجا صحنه کند شده بود.دور شدن روزگار و گریه های یامور.نابود کننده بود!!آخه چرا آدمو تو این موقعیت قرار میدن؟

 

پ نون ضد حال: تو سرچ عکسا دیدم روزگار داره یکیو میبوسه.همون دختری که درین اسمشو باش عوض کرده.ینی الان جاشونو عوض کردن.که اگه کسی دمبال درین گشت یه دختری رو پیدا کنه که تو کاباره ی چیپ داره می رقصه.درین برگشت تو آخر قسمت قبل.حالم گرفته شد.روزگار فک می کنه این دختره عشقشه.چرا الان فهمیدم؟ عب نداره .ترکیا کلا همه چیو زود رو می کنن.نشون میده همین امشب اینا.دیگه افسوس نمی خورم.که چرا متعجب نشدم.انقده هم سوپرایز دارن که نفس آدمو بن بیاره و آدم فکرشم نکرده باشه!

یکی دیگه از آرزوهام داشتن یه فلش هش گیگ بود.آرزوهای جدیدم.چرا؟

چون یک سری بسیار زیادی عکس هس که منم توشون هسم اما اصن ندیدمشون.خواهرم گرفته با دوربین.بعد چون بک آپ هم خیلی میگیره.همه توی دی وی دی هایی می باشد.می گم ندیدم واقعا ندیدم.چون خواهرم کلا علاقه داره به مدیریت چیزی.نگه داشتن و برای بقیه مرافبت کردن چیزی.شاید این کارش از قصد هم نباشه.این که به کسی اونا رو نشون نداده.اون لحظه حال نکرده که نشون بده آدم چه شکلی ه تو عکس.بعدشم که توی درایوش بوده و بعدها در دی وی دی.عکس هایی هستن که در چنین روزهای ابری ای صرف وجود داشتنشون و وجهه ی رمز آلود بودنشون بهم امید میده.مثلا تو مسافرتا.پیش بچه های فامیل....مامان بزرگ... جونمی!

اون شبی که امامزاده بودیم.و داش با پس خاله م حرف میزد.کاری که اونجا بد بود مثلا.بعد منم با نیمچه احساساتی دلخور واستاده بودم و نگاشون میکردم.توی عکس هم شازده اومد و بای سر من روی سکو واستاد.جرئت نمی کرد دسشو بذاره رو شونه م.زیاد بودیم.اینم قدش بلند بود.نمی دونم چرا.قشنگ یادمه دسشو به فاصله ی یک سانت از شونه م نگه داش.گرمای دسشو می فهمیدم و نمی فهمیدم.من الان اگه اون عکس رو ببینم آیا حالم بهتر نخواهدبود اونوقت؟

و کلی عکس دیگه.توی عروسی ها.دبیرستانی بودم هنو. و توی اون تاپ قرمز سفید خجول.خدایا من اون عکسا رو ندیدم.روزای کنکورم.... روز سیزده بدر سال کنکورم برخلاف هر سال همه توی ژارک بودیم.اون سه تا بدمینتون بازی کردن.... عکس داداشا با هم.خب ایناش یادمه.اما خدا می دوونه چن تاش تو چه موقعیتیه....

میخواسم یه فلش داشته باشم اون عکس ها رو ندیده بریزم روش.بعد چاپشون که کردم سیر ببینشمون و پشتشون چیز میز بنویسم.تاریخ بزنم.اون فلش قرار بود گنج من باشه.

هی داشتم پول جم میکردم.

اما چن روز پیش یه دونه همینجوری پیدا کردم.قدرتی خدا دقیقا هش گیگ.ترنسند با یه خط بنفش.به محض اینکه دیدمش فهمیدم دس گل داداشس کوچیکه.فلش دوسش بود که ماه ها قبل دس آقا بوده و مسلما هم گمش کرده دیگه.گفتم عالی برش میدارم به مقصودم رسیدم میذارم سرجاش.انگار نه انگار اصن میبرم بش میدم.اما بعد یه جرقه ای زد تو ذهنم.داداشم چن وخ پیش یه فلش اچ پی هش گیگ اتفاقا بنفش خریده بود.با فلش خودش.گفت برا دوستمه.الان می فهمیدم که این در عوض همونه.هیچی دیگه من الان صاحاب یه فلش هش گیگ قایمکی شدم.هدیه ی حواسپرتی داداشم به من!

بچه که بودم یکی از آرزوها ی واقعا آرزوم این بود که هر چه زودتر بزرگ شم و مث خانوما شم.

منظورم که واضحه؟

اما بچه مونده بودم.

لاو اند اینسنیتی

نشد بچه مدرسه ای باشم.جنگ باشه.نخوام برم مدرسه.بترسم.مرضیه برومندی برای من و هم نسلانم مدرسه موشا بسازه تشویق شم و با مدرسه آشتی کنم.