یک عروسک سگ هم دارم من.برخلاف دیگر عروسک هام هیچ اسمی بهش اختصاص ندادم.دلیل هم داره.البته این حرکت ناخوداگاه بوده کاملا .دیگه زهوارش در رفته .به حالت درازکش و خوابیده قرار داره با چشای نیم باز خمار.مد بود یه موقعی عروسک خوابالو.پشت کمرش جر خورده و اهمیتی نمیدم.اصن داده بودمش به خواهرم مدتی به عنوان نرم کننده ی بالشش ازش استفاده می کرد.گنده س.خیلی.
سال دوم دبیرستان الف بم کادو داد.توی موقعیت بدی.توی روز تولد الکی م.قضیه این جوری بود که من هیچ دوستی نداشتم اون سال.حتی یه دونه ی الکی پلکیشو.وقتی زنگ تفریح میشد میرفتم پیش خواهرم و دوتا دوست جدیدش.خوششون نمی اومد.آخرم یه رزو رودرواستی رو گذاش کنار و گف تو ینی نمی تونی یه دوس برا خودت پیدا کنی؟
راسش سال قبلشم دوستی نداشتم.با بچه ها حرف میزدم سر کلاس اما دوستی ای در کار نبود.حرصم گرف و گفتم هر جور شده باس یه دوستی پیدا کنم.همه چیز از وقتی شورو شد که الف و دو تا از دوستاش اومدن منو خر کردن و گفتن میخوان یه چن روزی جلو بشینن و من جامو بشون بدم.فقط چند روز.من که توی میز معلم وبدم قشنگ موافقت کردم که چن روز بشینن تا درسو بهتر بفهمن.
کنگر خورده بودن و لنگر انداخته بودن.باشون کل کل می کردم از رو نمی رفتن.بعد یواش یواش از اداهاشون خوشم اومد.مخصوصن میم که کنار الف می نشس.دییده بودمش قبلا.سال پیش روپوش سفید شیمی شو قرض گرفته وبدم و از بوی عطری که روی مانتو م مونده بود حالم داش بد میشد و همه ش فحشش میدادم.کنزو بود که الان عاشقشم.بعد که فهمیدم الف دوست کلاس زبان خواهرمه خب قضایا راحت تر شد.اما هنوز هم زنگ تفریحا تنها بودم.اما خیلی مهم نبود بیشتر میپیچوندم و می موندم تو کلاس.البته در همین هم حکمتی وبد که بعدن میگم.که چه شانسی آوردم.
خلاصه از کاراشون خیلی خوشم می اومد.الف ته تقلب بود.همچین با مظلوم بازی برگه شو نمی دادو بعدن تو فرصتی که معلم برگه ها رو ردیف گذاشته بود رومیز و رفته بود پا تخته سر درس. جوابای درست رو می نوشت تو یه برگه دیگه و آخر وقتی معلم داش می رف برگه رو میداد دست یکی از بچه ها که بگه خانوم این افتاده بود زیر میز.ازین امتحانای کوییز بود.الکی هامعلم هم لبخند میزد و برگه رو میگرفت و الف نمره کامل میگرف.
خیلی سعی می کردم مث اونا باشم.مث اونا حرف بزنم.بامزه باشم.با حالت کنایه حرف بزنم.میم خیلی از عبارت های "خوشحالی الان؟"و "میخوای نه" استفاده میکرد یا "بفرما بستنی با آب هویج"با حال بودن.بعد یه روزی فهمیدم که چه شاگرد خوبی م.دیگه خودشون به من میگفتن باحال.دفتر خاطرات سین رو نوشتم چون میم گفته بوده بده بنویسه.خیلی باحاله.
ازشون با خواهرم حرف زده بودم.گفته بودم میم همونه که از بود عطرش بدم می اومد.گف وای به الف نگی آ.جونش برا میم در میره.واقعا هم خیلی دوسش داش.یه جور دیگه اصن.یه مدل دیگه.من خر نمی فهمیدم.
منم یه روزی دیدم خیلی دوسش دارم.خیلی خیلی زیاد.الان که فکرشو می کنم میگم من چه جوری درس میخوندم تو اون هیر ویر.همه ش نگاهم به نیمرخش بود و دماغ کوچولوش.دیگه نمیخواسم برن از اونجا.خیلی بد دوسش داشتم و خیلی بیشتر اذیت شدم.من فقط می خواسم بیشتر بمونه پیش من و هنوز فکر کنه که با حالم.این وسط طاقت حسودیای الف رو نداشتم.البته خیلی خوب خودش رو کنترل می کرد.شعرای به ظاهر مسخره کن معملو کلاس و در باطن شاعرونه ی خطاب به میم رو خلی خونسرد و با خنده گوش میداد.شعرا رو ته دفتر زبان فارسی م می نوشتمک.گند زده بودم بش.دیگه از کاربری دفتر مشق خارج شده بود.دفتر خاطرات اون سال رو هم ریز ریز کردم و باش خمیر کاغذدرست کردم
.دفترزبان فارسیم رو آخر به خودش هدیه دادم اما یکی از شعرهامو الف دزدید.و همینطور نامه ای که به میم نوشته بودم.الان مثلا باید شرمم بیاد که این چیزا رو تعریف می کنم اما اون دوران زندگی خیلی آسون تر شده بود.هر چند خیلی غصه میخوردم.میم همه اداهاش مث پسرا بود.موهاشم حتی کوتاه کوتاه بود.به خاطر همینا خیلی از بچه ها دور و. برش بودن.سر هر کودومشون من عذابی کشیدم.البته خیلی زود باشون قهر میکرد.می گفتن بهم زد.من که اصن تو این فاز ها نبودم که چرا نمی گن قهر کرد.من فقط "داداشی" مو از دور ستایش می کردم.دختر همسایه مون شونزه سالشه یه چیزایی تعریف می کنه و با ژست خیلی آسوده ای !که میگم من چقد شوت بودم پس.این چیزا تو خیلی مدرسه ها بود و هنوزم هس.
الف خیلی با سیاست بودخیلی خوب همه چی رو مدیریت می کرد.دوست اول و آخر میم همون بود.توی تولد سین وقتی میم گف که یکی از بچه ها میخواد باش دوس باشه حتی ملاحظه منم نکرد.گف بیخود.همین فردا حالشو می گیری.... منم چون بی آزار بودم کاری بم نداش.تو یه هفته ای که الف مریض بود میم یه دوست جدید پیدا کرد.خیل دوس شدن با هم.اونقدی که سر کلاس کامپیوتر صدای معلم کامپیوترمون درومد.دعواشون کردو گف خجالت بکشن. بعد که الف برگشت دیدم سین افسردگی گرفته.الف شورو کرد به جم کردن اطلاعات تا هر چه زود تر بین اینا رو بهم بزنه.موفق هم شد.وسط امتحانا.
هر چی به الف و بقیه می گفتم سریع به گوش میم میرسوندن.اونم به روم می آورد و از خجالت آب میشدم.من یه عاشق مظلوم بودم!مثلا یه بار تو نماز خونه بم گفت چرا دلت می خواس شص و هشتی بودی؟ اونوقت دیگه منو نمی دیدیا!!!
بی رحم بود خو.
هم سرویسی م که تجربی بود هم یکی دیگه از عشاق داداشی من بود.باش خیلی درد و دل می کردم.اما اونم چش ندیدمو داش.ما تو دفتر عقایدمای هم می نوشتیم و الف همه رو میخوند تا بدونه دورش چه خبره.
من حتی یه لحظه هم فکر نمی کردم چرا ناظممون انقد به گروه اینا حساسه.خو مگه چی بود.چرا انقد اون دوتا دختره ی سال اول دبیرستان که آخر روز کلی همو بغل می کردن و همه ش نامه نگاری انقد زیر ذره بین ناظممون بودن.اگه یه زنگ تفریح نمی اومدن پایین رنگ از روی ناظممون میپرید و سریع یکی رو میفرستاد ازشون خبر بگیره.من اصن تو باغ نبودم.
فقط چون می دونسم خانوم ناظم و خانوم مدیر از اینا خوششون نمی آد باشون آفتابی نمی شدم.امکا یه دفه که تاز دسم در رفت و باشون رفتم تو حیاط به دو دقیقه نکشید که خدمتکار موزمارمون اومد و با موذیگری گف خانوم ناظم کارم داره.به دفتر نرسیده دم اتاق کپی یکی از شرکای مدرسه که به توصیه اون اتفاقا اومده بودیم اونجا غافلگیرم کرد.بم گف که اونا بچه های بدی هستن و من نباید باشون دوس باش.گفت که سال بعد هم اسمشون نمی نویسن چون بچه های خوبی نیستن.و من اگه یه قدم اشتباه بردارم اونا می فهمم.من فک می کنم نمی فهمن؟ حرفاش روزها توی مغزم راه می رفت.قیافه ی دراز و عصبی ش هنوز جلو چشممه.زنیکه عوضی.خیال میکرد چون مار و آورده تو این مدرسه حق داره برای ما تعیین تکلیف کنه.مث که به ناظم گفته باشه : آی گات دیس...
ویرون اومدم تو حیاط و تو ی کلاس هم هر چی میم ازم پرسید چی بم گف حرفاشو به هیچ جام حساب نکنم من حرفی نزدم.فقط گفتم دیگه نمی تونم باشون دیده بشم.
خیلی از اون خانومه ترسیده بودم.بعد تولد هم سرویسی م شد.تو فروردین.ر.میم براش یه گردنبند خوشگل خرید.مسی رنگ بود.یه قلب که توش ماه آویزون بود.با کلی نگین رنگ رنگی.گفتم منم حتمن حتمن می خوام! گفت تولدت کی بود؟برات می خرم.تو خردا بود؟ گفتم نه شهریوره.گفت خب باشه بیا تولد الکی تو بذار تو خرداد من اونموقه برات می خرم.روز امتحان اولمون بود.همه بچه ها هم به تبعیت اون برام یه چیزی خریده بودن.یه تاپ.یه ساعت مچی.یه گردنبند پروانه.خودشم برام یه گردبند همون مدلی خرید.اما نه اون قلب.مث که هماهنگ شده بود.یه بیضی بود با کلی نگین.یه انگوشتر خوشگلم روش بود.اما من همون گردنبند ر رو میخواستم.
و الف هم که گل کاشت.کادو رو نداد نداد گذاش دم خدافظی وقتی اون خانومه هم توی حیاط بود یه سگ گنده رو از کیفش در آورد و گذاش تو بغلم و سفت بغلم کرد و بوسم کرد.خب طبیعتا خانوم دم خروس رودید.سگه رو زده بودم زیر بغلم (چون هیچ کاریش نمی تونستم بکنم) که دوباره اومد و کلی دعوام کرد.گف منتظر تنبیه باشم حالا که حرف گوش نمیدم.
البته هیچ گهی هم نخوردها اما من رنگم رفته بود.و چندین روزم زهر مار شد.چه جوری من اون امتحانا رو گذرودم! الف از قصد همچین کادوی گنده ای برام گرفت و توی حیاط جلوی اون همه آدم بم دادو تازه بغلم هم کرد!
ازم متنفر بود.یه دفه تو اف بی بش گفتم.کپ کرده بود.من تا همین چن وقت پیش نمی دونسم چقد با میم جدی بوده.خواهرم از دهنش پرید.که واقعا"چیزی" بوده بینشون.همون موقه هم حس فریب خوردگی بم دس داد!