خودم کتاب برعکسشو داشتم.رازهایی درباره مردان که هر زنی باید بداند.نوشته دکتر باربارا دی آنجلیس.با اولین پول گنده ای که دسم اومد خریدمش.یواشکی.وقتی خوندم تازه فهمیدم دنیا دس کیه!! چه خبره من نمی دونستم.کتاب فوق العاده ای بود.خیلی رویایی.قول دادم به خودم یادم بمونه همه چیش وقتی بعد صدو بیست سال شوهر دار شدم.اگه دکتر دی آنجلیس که کسی سن دقیقشو نمی دونه  اینهمه در طول زندگیش دوس پسر نداشت که ما الان همچین گنجینه ی گرانبهایی رو نداشتیم.هر فصل کتاب با این جمله شروع میشد که سالها پیش"نامزد" ی داشتم که.... و بعد گفته بود که چه اشنباهاتی تو رابطه م داشتمو و شما اینکارو نکنین.خوشم اومد از صداقتش  ینی.می تونس بگه یکی از مراجعینم اینجور تعریف کرد که سالها قبل "نامزدی" داشتم که...آخه دکتر دی آنجلیس مشاور توپی هم هس طبیعتا و من خیلی قبل ته یکی از کتاباش(آیا تو آن گمشده م هستی؟)خونده بودم که ساعتی ۵هزار دلاره حق مشاوره ش.موفق باشن ایشاللا:)

پ ن: یه دوباری خوندمش.خیلی خوندنیه آخه.کتابو ندارم الان.دس یکی از دوستامه.گمش کرده احتمالا.چون همش منو میپیچونه.خودمم هی یادم میره پیگیری کنم که هی! من یه کتاب ناموسی دارم که دست توئه!

بهنام تشکر زنش روانشناسه.خودش  داره کتاب رازهایی درباره ی زنان که هر مردی باید بداند دکتر باربارا دی آنجلیسو میخونه الان و به همه توصیه کرده بعدم ده تا نکته دربراه زنا گفته.همه رو یادم نی.اما همه شبیه هم بودن و یه چیزی تو مایه های اینکه بعضی زنا کنجکاو تر از اونی ن که نشون میدن....

امروز با تکرار قسمت آخر سریال دزد و پلیس کلی گریه کردم.اصن من آبسسد م با این سریال.که چی؟ البته رو نمی کنما.فقط اینجا!نفهمیدم برای دل ناصر گریه می کنم یا فریبا.که انقده ناز و معصوم شده بود.همه ش لبخند زورکی میزد.شایدم برای خودم بیشتر از همه.واسه خودمم جالبه.نه که نپرسیده باشم از خودم .که چرا انقد درگیر این سریالم.چرا کلا انقد درگیر سریالام و آدمایی که توشون عاشق میشن.چرا هی میام ازشون با اشتیاق می نویسم؟بخاطر اینکه خیلی غمگینم! این قد و بالای بهنام تشکر هم که...اصن میخام گریه کنم میبینمش.آدم کیف می کنه نگاش کنه.یه ژست دیگه ایم داره که من دیوونه شم.معمولا به عاقل اندر سفیهی ش تعبیر میشه.اما من میگم یهو یه جور عجیبی آروم میشه.قشنگ نگا می کنه.آروم حرف میزنه.لبخند میزنه.خیلی دوسش دارم من.خیلی.خدا همچین قدو بالایی و همچین آرامشی نصیبم کنه.من این آرامشو تو هر کی ببینم عاشقش میشم.

دو نه دونه دیالوگا و حرکتاشونو حفظم.چه بازیگریه شقایق دهقان.عکس العملش تو اتاق داوود وقتی ستاره و امیر اومدن خیلی طبیعی بود.ینی مثلا منم اگه بودم.دقیقا همچین رفتاری داشتم.عشق انقد آدمو مظلوم می کنه؟من از شقایق دهقان خوشم نمی اومد.از نوجوانی.همینطوری بیخودی.الان خیلی دوسش دارم.چقده خوب کبود بود از گریه: خیلی فیلمی آقا ناصر...!!

من فدای این دل دل کردنای ناصر بشم.با تردید نزدیک شدناش:چه عجب ما بالاخره شما رو دیدیم فریبا خانوم.چقده غمگین.همو اصنم نگا نمیکردنا...این خوبه.زیر زیرکی.فقط وقتی ناصر دور ش فریبا باحسرت نگاش کرد.ازین عشقا خوبه نشون بدن.من خیلی دوست دارم.

چقدم پررو شدن خوبه صدا سیما اجازه پخش میده؟البته کلی خونده م که خیلی بشون گیر دادن سر فیلمنامه.داوود و ناصر مامان هم داشته ن.احتمالا دیگه روشون نشده بزنن تو ذوقشون بیشتر از این.که ناصر بر میگرده میگه: اینا رو ولش کن.فریبا چه طوره؟ می دونه من تیر خورده م؟

مامانم دیروز تنهایی راهی مسافرت شد.رفت برای خودش یه لباس جدید خرید.قاب عینکشو عوض کرد.گوشواره شو داد طلافروشی تعمیر کرد.برای خاله ها و مامان بزرگ سوغاتی اینوری ورداشت.همه هم با شوق و ذوق.چقده دلم خواست.کاش جایی بود که منم با عشق چمدون می بستم و می رفتم.تنهایی.شایدم با یه همسفر دوس داشتنی.کاشکی دل خوشی بود.

 

پ ن:دهن منو آسفالت کرد انقد پرسید پیرنم خوبه؟ گوشواره هامو نگا...!!

بابا من اصن یادم رفته بود.الان دانشکده ای هس.بچه هایی هستن که من الان در بینشون نیستم.کاملا یادم رفته بود پارسال این موقه منتظر بودم همصحبتم از شیراز برگرده.اومد.با یه مانتوی جدید و یه رژهمرنگ مانتوی جدید.نشستیم حرف زدیم.من غذای سلفشو گرفتم و ناهار هم خوردیم.چه قده جالب.قبلنا اینجوری نبودم.چه قده دل کندن برام سخت بود.

فک نمی کنم به اینکه دیگه به همصحبتم اعتمادی ندارم و از چشمم افتاده ربطی داشته باشه

اصن الان دلم نمیخاد تیریپ دلتنگی ور دارمو هی بگم یادش بخیر یونی اسنجور یادش بخیر یونی اونجور.خیلی چیزها هس مسلما.منم آدمی نیستم که دلتنگی مو پنهون کنم.هیچوقت.اما تا اطلاع ثانوی دلم نمیخاد برم تو اون حال و هوا ها.فعلن که خوبم.

به قول هولدن کالفیلد ناتور دشت تو آخرین جمله ی کتاب:

"هیشوقت به هیشکی هیچی نگو.اگه بگی دلت برا همه تنگ میشه!"

ههههههه

دقت کرده م امین حیایی کلمه ی "اسکل"رو هم عالی و منحصربفرد تلفظ میکنه تو ساخت ایران.مکث نرمی که روی حرف سین می کنه.با همون لحن لاتی ش....

من دیگه حرفی ندارم!

خب ساخت ایران رو هم داره میده.چه دلقکیه این امین حیایی!!! ینی کولاکه!

راحت هم همه چی رو میگه: بله؟ ننه ی من مال توئه؟(احمق نانو رو ننه شنیده!)

من سر تیکه ی "ماشاللا هزار پا "ش مردم!

مثلا من الان باس از دس مامانم دلگیر باشم نذاش من تکرار دزد و پلیس دیشب رو ببینم.خب من خیلی بهنام تشکر رو دوس دارم اونجا...خیلی خوب بودش دیشب.خواهرش غیرتی شده بود.منم هستم مسلما برا داداشام.بیشتر از اینکه اونا بخان باشن.

اومد گف آقا اسی احوال پسر معتادتون چطوره؟=))) خیلی جو گیره!

خب من از قصد اینا رو می نویسم تا یادم بمونه که چقد خوشم اومد....

یکی از دلخوشی هام هرشب دیدن یه سریال دوس داشتنیه.الان خودم یادم می آد خنده م می گیره.یه زمانی دیوونه ی پویا ی ترانه مادری بودم.همین پسره محسن افشانی که مث قرباغه ست.چه عشقی میکردم با دیدنش.البته علاقه م بین اون و سیاوش خیرابی در نوسان بود.کل ریخت سریال رو دوس داشتم اصن.تازه کنکورمو داده بودم راز بقا رو هم میذاشتن جلوم با اشتها میدیدم! اصن دیالوگاشونو حفظ بودم یه وضعی....

دانشگاهی م نبودم هنوز فکر می کردم دانشگاه ینی اینکه یکی سر کلاس عاشق آدم میشه حتمن:)) همونجوری که تو سریال نشون میده.

الان تازه دارم همشهری داستان عید امسال رو میخونم.اشتبا کردم و باس میذاشتمش همون موقه میخوندم.خب الان فاز عیدی ندارم من که.ازین کارا خیلی می کنم....

جرئت نمی کردم به تنهایی خودم پا بگذارم....

از طرف او-آلبا د سس پدس-ترجمه بهمن فرزانه

یامور ینی بارون

چه اسمای قشنگی دارن مردم.

سریالای ترکیه ای هم کلا دو جور سوژه دارن:یا انتقام یا خیانت.

 

البته مث که طنز و هیجانی م دارن.اما هو آر دی کیدینگ؟؟

یه کتابی بود...دوسم بم داد.سال دوم یا سوم دبیرستان.همینجوری گف منم یه رمان دارم آورد داد بم بخونم.اونموقه دو تا کتاب دیگه م دسم بود.یه نگا به سر و ریخت کتاب کردم.. کاهی بود و طراحی جلدشم بد بود.همه ش یه غروب بود.گذاشتمش آخر سر بخونم.نه پ.غزال طیبه امیرجهادی رو به اون ترجیح ندم؟

اسم کتابو یادم نی.غروب داش توش.گشتم غروب بی پایان هم نبود...یه اسم تابلویی بود(حالا کلا آدم هر اسمی یادش نیاد فک می کنه تابلو بوده) داستان فوق العاده ای داشت.خیلی خوب بود.یه دختر بی پناهی بود با یه بابای عوضی یا خدقل بی مسئولیت.زن بابا و دختر زن بابا و ... مرد همسایه ای هم وجود داش در داستان که دختره از بچگی به بغل این پناه میبرد...مرد هم نبود.یه پسر بزرگ بود.بعد ها شوهر هم که کرد دختره...از بدشانسی با یه بچه ننر هنوز یاد این مرده دلشو آروم میکرد...خیلی عاشقونه بود.خیلی عالی دوباره همو دیدن...یادمم نی تهش چی میشد.اسم دختره چی بود حتی.

همین جذابیتها باعث شده گیر بدم به دوسم که بگرده دنبال کتابه.

خیلی وقته از رمان خوندن غافل شدم.الان یه دونه دارم میخونم.آتش دل.خیلی کند پیش میرم.نمی دونم چم شده.دختره به قصد انتقام و عنوان خدمتکار وارد خونه ی قاتل باباش میشه.شریکی که به خاطر کلابرداری باباش مجبور به خودکشی شد و گرنه قاتل اونطوری که نه.اونجا دختره دمبال یه سری کتاب خطی باباش میگرده.هنوز هیشکی عاشق هیشکی نشده.فقط صحبت از نگاهی پرابهته..

آی ام  ا نوستالجیا فریک!

من فرق نمیذاشتم.داداش کوچیکه هم یه اردک چاق سیاه داشت.اسمش اصلا یادم نیست.ولی یادمه زود درب و داغون شد.خیلی ذوق کرده بود وقتی دوختمش.یه سرشب.آخی اونموقه چقد داداشم خنگ و معصوم بود.بچه بود هنوز.

اونم توی عکس اردکه رو گذاشته سر شونه ش و با افتخار به دوربین زل زده.

 

یه روزی همه این عکسا رو میدزدم.

یه عروسک مرغ مشکی دوخته بودم برای داداشم.چشاشم با نخ سفید دوخته بودم.یه پیژامه ی گل و گشاد دورچین بند دار زرد هم پاش کرده بودم که کلی بهش می اومد.پاهاشم با سیم نازک پیچیده بودم.سیخ سیخکی شده بود.از مخمل قرمزی که به عنوان تاجش روی سرش چسبونده بودم هم دور این سیم ها پیچیده بودم.بعد از مدتی خودش حال نکردو سیم ها رو در آورد.ما هم برو خودمون نمی آوردیم که"مرغ بندر" پا نداره.

این اسمی بود که داداشم روش گذاش.

مرغ بندر حرف هم میزد.خیلی پررو بود.من به شخصه دل خوشی ازش نداشتم.می اومد وا میستاد جلوی آدم(البته تو دستای داداشم) و شروع میکرد به خالی بندی و پررو بازی.کل کل.تیکه کلامشم "کاکو "بود.به منم میگف کاکو زهرا:) لهجه ی بندری کودکانه داشت.منم دل به دلش می دادم  اصلنم به قیافه داداشم موقع حرف زدن و صداپیشگی نگا نمی کردم.همونطوری که آقای مجری نگا نمی کنه و کلی عروسک رو جدی میگیره.اما می دونستم لپ هاش که موقع خنده چال می افته الانم چال افتاده.ما هر روز به این بازی ادامه میدادیم.چند سالمون بود؟ سیزده چارده سال.داداشم باش عکس داره خدا رو شکر

و نکته ی جالب ماجرا این بود که داداش کمرو و خجالتی من با آهنگ عروسکش رو می رقصوند.پر و پاچه های کپل مرغ بندر موقع رقصیدن دیدنی بود.صحنه ور به آتیش میکشد.مث یه آدم.دو تا پارچه نازک با لای شلوارش بود.مثلا بال.داداشم از اونا هم کم نمی ذاشت.چنان تکنویی میزد این عروسک!!چنان تکنویی میزد... آدم تو دلش قند آب میشد....

دلم لک زده واسه رقصای مرغ بندر....

دیشبم کلی با هوای ملکوتی نماهنگ های خدافظ رفیق و نابرده رنج حال کردم.همه ش جنگ و جنگ.نمی دونم اگر هر کودوم از افرادی که دور و بر من بودن می دونستن تو دل من چی میگذره چی بم می گفتن.حتمن مسخره م میکردن.

خیلی دوس دارم غربتش رو.خو چیه مگه.تو خدافظ رفیق کاوه خداشناس یم جوون ریشوی لاغر بود.این یه فیلم سینمایی سه اپیزوده بود گمانم.ضایع ترین فیلم از نظر ظاهر و اینا اما تو بحرش که بری کلی هم با اون رزمنده های موتور سوار حال می کنی.

یه اپیزود شدید غمگینش هم بود که دختره میرف دم ایسگاه قطار شبونه گل به دس وا می ستاد به امید اینکه باباش بیاد.مامانش که مانعش میشد چه اشکی میریخ.چه موهایی داش .... آخرشم که...یخ زد.اما توی خیالش باباشو دید و دم پاش گلبارون شد.چه صحنه های زیبایی.

اوکی ! یو آل آر فری تو جاج می!!!

i am up to something!

 

: لبخند موذیانه

هاوی آی مت یور مادر سیزن نه و بیگ بنگ سیزن هفت و مدرن فمیلی سیزن پنج هر کودوم دو تا اپیزودش اومده.جونمی.

گذاششم دانلود

سوپرنچرال نیومده هنو

آلبا د سس پدس نویسنده ی فوق العاده ایه.درست اما ترجمه ی بینظیر بهمن فزرانه رو هم نباس نادیده گرف.

اول ایتالیایی یاد گرفته بعدم ی ساله فرانسه بعدم دوساله اسپانیایی.الانم رم زندگی می کنه.

=)

۱۹ شده م!!!!!

foreplay

عطاران مثلا اومده بود مرخصی انگار نه انگار.با هانیه توسلی نشسته بودن رو تخت میوه می خوردن! فورپلی اینام لابد اینجوریه.کلا تو ایران اینجوریه حتمن.

من نمی دنستم فورپلی ینی چی.داداشم یه دونه کتاب آیزاک آسیموف گرفته بود.قدیمی.زبون اصلی.پشتش فاز هایی از کتابو نوشته بود.چه می دونم فورپلی کیا چه جوریه.عزیزم من اومدم.واسه بعضیام دو ساعت و نیم قبلش.نمیفهمیدم ینی چی.از داداشم که می خوند پرسیدم.دیدم یهو قاطی کرد:مگه خودت دیکشنری نداری؟!!

داداش آروم من.واسه من قاطی کرده بود.از من اصار از اون انکار.آخر رفتم نگا کردم.خجالت کشیدم واقعا.جونم براتون بگه یه جورایی به مقدمات س کس میگن فورپلی.مدت زمانی که طول میکشه که دو طرف حالا بخان آماده باشن.یه همچین چیزی.

از "دهلیز" خوشم نیومد.خیلی گریه م گرف.اونجا که عطاران برا دوست بچه ش یه اسب دیگه ساخت و امیر علی کاملا سربلند از اینکه اونم بابا داره و دوروغ نگفته بوده اسب رو برد و داد به دوسش.باباش هم اونجا نشسته بود.

خوشگله خو

روبی و سم سریال سوپر نچرال.اصن تو یه قسمتی که مثلا اینا رفتن به زندگی واقعیشون نشون داد که اینا ازدواج کرده ن.

دین همین عکسو  رو دیوار خونه شون دید که کپ کرد.ما هم!

قایم باشک آدم بزرگا

آخرش چی میشه؟ هیچی شاید رفتم یه گرگ دیگه رو گرفتم.

چقده خوبه این سریال

حس خاصم به یه سری لغات در حدیه که آهنگای مورد علاقه مو گذاشته بودم برا دوستم گفتم اینو من و تو می زنیم و اون هی با خنده میگف این ارکستر چن نفره رو من و تو چه جوری میزنیم؟ خو اون موسیقی سرش میشه من که سرم نمیشه.چه می دونم.خلاصه اونقد تکرار کرد"ارکستر" که همونجا زدم زیر گریه.گفتم من به یه چن تا لغت حساسم.احساساتم فوران می کنه.مث "آسمان وطن"...

خیلی بامزه نیگام میکرد.من دوس دارم کسی اونطوری نگام کنه.آخر برگش گف: کی رفته خارج تو دلت براش تنگ شده؟

آخرم نفهمید من چی میگم!

الان که فکرشو می کنم می بینم آدمی که پلیسه به نظرم خیلی جذابه.اصن دیوونه اینم که این درجه ها رو یاد بگیرم.ستوان سروان سرگرد سر هنگ...

داداشم اینا رو برده بودن دانشکده افسری امام علی اینا رو بشون یاد داده بودن.منم میخوام !!از روی علامتای روی شونه ی آقا پلیسه و این که چند تا خط داره می تونی بخونی درجه ش چیه.ای جونم درجه! کلا حس خاصی به یه سری لغات دارم خو.

دزد و پلیس

دزد و پلیس به نظرم واقعن سریال محشریه.همه چی تموم.من حتمن باس واسه خودم دانلودش کنم.اصن همین که یه بازیگری توشه که آدم هر شب به عشق اون سریالو میبینه ها دیگه تمومه بهنام تشکرو میگم.سریاله خنده داره.باحاله.آخرشم مث خیلی سریالای دیگه نریده ن.بیشتر عاشق آخرشم.وقتی سروان امیر فرازمند با دس بال زخمی تکیه داده به صفا می آد با احتیاط پیش فریبا اما اون گله داره و تحویلش نمیگیره چون دوروغ گفته بوده....حس و حال جفتشون.که آخرم به هم نرسیدن.